فعاليت طبقه کارگر و شوراها: آلمان 1923-1918

پيتر رَچلِف*

 برگردان: وحيد تقوی

 

هنگامی که آلمان در سال 1914 وارد جنگ جهانی شد اختلافات داخلی به ميزان حداقل بود. اکثريت عظيم مردم، مستقل از وابستگی طبقاتی يا حزبی‌شان به فعاليت‌های جنگی پرداختند.[1] اما با ادامه‌ی جنگ، بخصوص در سال‌های آخر آن، نارضايتی نه تنها نسبت به خود جنگ بلکه همچنين نسبت به سيستم سياسی آلمان، و به ميزان کمتری نسبت به ساختار اجتماعی-اقتصادی آن، افزايش يافت.[2] اين نارضايتی عمدتاً در بين ملوانان و سربازان (بخصوص آنهائی که بطور روزانه درگير در جنگ بلاواسطه نبودند) و کارگران ظاهر شد. برای هيچکدام از اين گروه‌ها علت اصلی نارضايتی اداره‌ی جنگ نبود؛ بلکه وخيم‌تر شدن مداوم شرايط اقتصادی و اجتماعی بود که در شورش آنها در سال آخر جنگ نقش داشت، و حقيقتاً در بسياری موارد آنرا تسريع نمود.

ادامه‌ی جنگ همراه بود با بدتر شدن تصاعدیِ استانداردهای زندگی اکثريت عظيم مردم، هم نظاميان و هم غيرنظاميان. پيش از جنگ، کارگران آلمان از يک بهبود مداوم نسبیِ دستمزدها و کلاً شرايط زندگی برخوردار بودند.[3] پيش از 1915 آلمان وابسته به واردات يک سوم کامل مواد غذائی‌‌اش شده بود.[4] با کميابی فزاينده‌ی اين نيازمندي‌های زندگی، قيمت‌ها بالا رفت و موجب تورم سريع شد. معدل دستمزد واقعی کارگران صنعتی آلمان با بهترين حقوق (يعنی آنهائی که در صنايع مربوط به جنگ اشتغال داشتند) بين ماه‌های مارس1914 و سپتامبر 1916 6/21% سقوط کرد، در حالی که اين سقوط دستمزد برای تمام کارگران ديگر در همان دوره‌ی زمانی 1/42% بود.[5]

. . . سال‌های 1916-1915 يک تنگدستی فزاينده اقتصادی را در نتيجه‌ی محاصره به همراه آورد. مواد خوراکی چنان کمياب شدند که کنترل روزانه‌ی حکومتی هرچه بيشتر جای دادوستد معمولی را می‌گرفت. برای اکثريت جمعيت شهری دوره‌ای از قحطی شروع شده بود که نماد‌هايش شلغم و صف بود. با وجود افزايش دستمزدها، بخصوص دستمزد کارگران صنايع تسليحاتی، اکثريت عظيم حقوق بگيران قادر نبودند که بقدرکافی درآمد داشته باشند تا شکم خود را سير کنند.[6]
مردم همگی بطور مساوی چنين رنج نمی‌بردند. ثروتمندان در بين غيرنظاميان، و افسران در بين ارتشيان و نيروی دريائی نسبتاً از تورم و قحطی غذا مصون مانده بودند. اين نکته برای آنهائی که از آن امتيازات محروم بودند بطور دردآوری آشکار شد. روزنبرگ بر اهميت مسائل مربوط به غذا و ارتباطش با افزايش نارضايتی و تضاد طبقاتی در دوره‌ای که منجر به انقلاب 1918 شد تاکيد می‌کند:

طبقه کارگر آکنده از رنج و گرسنگی و خشم بود. احساس نفرت نسبت به صاحبان کارخانه، مغازه داران ثروتمند، و سرمايه‌دارانی که با تدارکات جنگی از هر نوعی سروکار داشتند، و افسران ارتش و نيروی دريائی، هر روز افزايش می‌يافت. نبرد برای غذا حتی ظهورش را در ارتش نمايان ساخت، يعنی جائی که تحت شرايط متعارف هيچ کسی غير طبيعی نمی‌ديد که افسران بايد نسبت به سربازان تغذيه‌ و سالن غذاخوری بهتری داشته باشند. اما وقتی که قحطی خود را نمايان ساخت، و بر جيره‌ی سربازان تاثير گذاشت، نگاه‌های غضبناک و رشک‌آميز به تغذيه‌ و غذاخوری افسران انداخته می‌شد.[7]
توده‌ی مردم شروع به درک اين مطلب کردند که آنها که حکومت کرده و جيره‌ها را تعيين می‌کنند, آنها که بر جنگ مصر هستند, و آنها که توانسته بودند رنج معلول تورم را از خود دور نمايند, همه يکی هستند. از اينرو، در طول دوره‌ی جنگ، يک نوع قطبی‌شدنِ آشکارِ طبقاتی در آلمان شکل گرفت.[8] اتحاديه‌های صنفی و حزب سوسيال دمکرات حمايت‌شان را از سياست‌های داخلی و خارجیِ حکومت حفظ کردند. با آغاز سال 1916، کارگران در تلاش برای بهبود شرايط‌شان به اقدامات مستقيم و اعتصابات با تناوب فزاينده روی آوردند. خطرات انجام چنين اقداماتی عظيم بود --در ابتدا، کارگران اعتصابی را به ارتش می‌بردند، ولی بعد، می‌توانستند تحت ضوابط قانون «نظامی شدن کار» که از سوی حکومت تصويب شده بود آنها را بزور به کار برگردانند. هيچ کمکی به کارگران از سوی سازمان‌ها‌«شان» --اتحاديه‌های کارگری و حزب سوسيال‌دمکرات-- نشد. در واقع حکومت بعد از سال 1916، در برابر شورش فزاينده، به اين سازمان‌ها روی آورد تا از آنها برای کنترل کارگران کمک بگيرد.[9] عليرغم تمام اين اقدامات، با ادامه‌ی بدتر شدن وضع زندگی و کشدار شدن جنگ، هم در طبقه کارگر و هم در خدمات نظامی، نارضايتی و شورش بيشتر شد.

1917

سال 1917 شاهد افزايش مداوم تعداد اعتصابات توده‌ای در تمام آلمان بود. همراه با وخامت بحران غذائی يک اختلال جدی در ترابری بوجود آمد که منجر به کمبود شديد سوخت شد. «مردم غيرنظامی که نقداً از "زمستان شلغمی"ی مفتضح رنج می‌کشيدند، می‌بايد علاوه بر آن، هم سرما‌زده می شدند و هم گرسنگی می کشيدند.»[10] کمبود سوخت همچنين موجب بسته شدن چندين کارخانه‌ی بزرگ و  اخراج کارگران از کار شد. انقلاب فوريه در روسيه هم اميدهای مردم را برای صلح افزايش داد و هم برايشان نشانه‌ی اين بود که طبقات استثمار شونده می‌توانند شورش کنند و نظام سياسی-اقتصادی خودشان را برقرار نمايند. اين انقلاب برای طبقه کارگر آلمان يک مدل و الهام بخش شد.[11] 
در ماه آوريل 1917 اعتصابات عظيمی بطور خودانگيخته در برلين، لايبزيک و شهرهای ديگر رخ داد.[12] در برلين، حدود 300-200 هزار نفر در واکنش به کاهش جيره‌ی نان دست به اعتصاب زدند. کارگران عليرغم خطراتی که متوجه کنش‌هاشان بود، و عليرغم سنت دنباله‌روی از دستورات رهبران«شان» در اتحاديه‌های کارگری و حزب سوسيال‌دمکرات، تشخيص دادند که هيچ انتخابی جز اقدام برای خودشان ندارند. «آن نوع استيصالی که فقط ترکيبی از گرسنگی و نوميدی می‌تواند بوجود بياورد، کارگران برلين را مجبور ساخت تا عادتِ اطاعتِ صبورانه را از تن بدر کنند و به اقدام مستقيم متوسل شوند.»[13] در برلين اعتراض عليه فراخواندنِ ريچارد مولر (Richard Müller)، رهبر گروه راديکالِ سخنگويانِ کارگران فلزکار، به خدمت نظامی، نيز موضوع اعتصاب بود.[14] در لايپزيگ، کارگران مطالبات سياسی را صريح‌تر فرموله کردند --صلح بدون الحاق، آزادی زندانيان سياسی-- و نمايندگانی برگزيدند تا خواسته‌هاشان را برای صدراعظم ببرند.[15] اين نخستين «شورای» جنينی‌ای بود که در آلمان ظاهر شد.[16] اعتصاب بعد از دو روز با وعده کارفرمايان برای کاهش کار هفتگی و افزايش دستمزد پايان يافت.
در ماه ژوئن همان سال، نارضايتیِ در شرف غليان در نيروی دريائی آلمان منجر به يک رشته اعتصاب غذا در کشتی‌های اسکادران چهارم شد که در آن زمان در بندر بوده و در نبردهای چندانی درگير نبودند.[17] اين اعتصابات اعتراضات خودانگيخته‌ای بودند که از بدتر شدن کيفيت جيره‌های غذائی سرچشمه می‌گرفتند.[18] اينها ابتدا به شکل يک شورش ضمنی عليه اتوريته‌ی افسرانی درآمدند که از غذای بسيار بهتری بهره‌مند بودند و سربازان را تحت ديسيپلين شديد قرار می‌دادند. روزنبرگ علت اين شورش را چنين توضيح می‌دهد:

در حقيقت، سه سال متوالی مجاورت نزديکِ افسران و سربازان، در تابستان 1917 بروز خشم‌آلودِ نفرت طبقاتی را در نيروی دريائی ممکن ساخت که آن زمان سراسر آلمان را فرا می‌گرفت. افسران از نظر اجتماعی کاملاً از سربازان مجزا شده، و با يک اتوريته‌ی بی‌حد و حصر قدرتمند شده بودند. جدا از سربازان غذا می‌خوردند و بهتر از سربازان تغذيه داشتند؛ واقعيتی که بخودی خود علتی برای خشم و نفرت در زمانی بود که قحطی بر اذهان هر سربازی مستولی شده بود. شايد ملوانان تفاوت بين جيره‌ی غذائی خود و افسران را بيش از آنچه که واقعاً  بود تصور می‌کردند، اما اين حقيقت باقی می‌ماند که بدترين شکل پيکار طبقاتی --نبرد برای نان-- نيروی دريائی را فراگرفت.

سربازان در سنگرها و ملوانان در کشتی‌ها و زيردريائی‌ها می‌ديدند که افسران‌شان همان خطرات را متحمل می‌شوند. بنابراين، تفاوت‌های طبقاتی در سنگرها و زيردريائی‌ها ميل به محو شدن داشتند. اما در کشتی‌های جنگی و رزمناوها، عملاً خطری وجود نداشت و خدمه کاری نداشتند که انجام دهند. . . . از سوی سربازان ديسيپلين شديد بمثابه تدبيری نگريسته می‌شد که از طرف يک طبقه متکبر حاکم برای مطيع نگهداشتن برده‌گان بکار گرفته شده بود. . . . [19]
در ابتدا، فرمانده عالی نيروی دريائی کوشيد تا از طريق برآوردن بسياری از مطالبات ملوانانِ شورشی از آنها دلجوئی کند. خواست فوریِ اساسی‌شان --حق ملوانان در هر کشتی برای انتخاب «کميسيون‌های مديريت» که با افسران در مورد غذا مذاکره کرده و در تمام موضوعات ديگر از ملوانان نمايندگی می‌کرد-- برآورده شد. اما اين کوشش برای دلجوئی نتوانست به اهدافش برسد. بجای سرکوب مخالفين، اين کميته‌ها کانونی شدند برای تسهيل و کمک به مباحثات وسيع در مورد شرايط اجتماعی در کشتی‌ها و در کل آلمان. از طريق چنين مباحثاتی --چه بطور رسمی و چه غيررسمی-- در ميان کارگران يک احساس طبقاتی نطفه گرفت. تنفر از افسران و مقامات، هم در گفته‌ها و هم در کنش‌ها صريح‌تر و آزادتر بيان می‌شد.[20] بعضی از ملوانان کوشيدند تا نيروی دريائی را اتحاديه‌ای و وابسته به حزب سوسيال‌دمکرات مستقل (USPD) کنند. تا اواسط ژوئيه تقريباً6000 ملوان به اين اتحاديه‌ی مخفی پيوستند.[21] در اوايل ماه اوت، فرماندهی عالی از اين فعاليت آگاه شد و يازده نفر را به جرم سردستگی دستگير نمود. بلافاصله شورش و سرپيچی‌ها و اعتصابات برای همبستگی در تمام بندر ويلهلمزهافن (Wilhelmshaven) شروع شد. تا چهارم ماه اوت نصف ناوگان بطورکامل در اعتصاب بود. فرماندهی عالی تاکتيک سرکوب را تشديد کرد. تعداد بيشتری دستگير و در دادگاه نظامی محاکمه شدند. دو نفر اعدام شده و تعداد زيادی به زندان‌های کوتاه مدت محکوم گشتند. اعتصاب شکست خورد. سرکوب به نظر می‌رسيد --حداقل در ظاهر-- موفق شده است. ملوانان ترسيده بودند، اما در آن تابستان آنها  بيشتر از صرفاً ترس، از تجربه‌ی خود آموخته بودند. بطور موقت از شورش ممانعت شده بود، اما نفرت از مقامات، احساس همبستگی، و روح شورشی به گسترش خود ادامه می‌داد.
تظاهرات‌های عظيمی در 18 و 25 نوامبر، بخصوص در برلين، برای بزرگداشت انقلاب روسيه (که برای توده‌ها به معنای صلح بود) و اعتراض عليه حکم دولت مبنی بر منع تمام اجتماعات برگذار شد. بزودی پس از آن، اجرای مذاکرات صلح برست-ليتوفسک به مردم آلمان نشان داد که عليرغم قصد بلشويک‌ها، صلح هنوز تحقق نمی‌يابد. «طبقه کارگر بلافاصله به اين دريافت رسيد که پان-ژرمن‌ها هنوز حاکمين اين وضعيت هستند و تهييج برای صلح بدون الحاق يا تاوان بيهوده است.»[22]  حکومت با عدم تمايل‌اش برای گردن نهادن به خواست اکثريت عظيم مردم سرشت خود را هرچه روشنتر نشان داد.[23] شرايط زندگی بيشتر روبه وخامت نهاد.[24] بدون تغييری بنيادين در ساختار حکومتی و جامعه بمثابه يک کل، هيچ چشم‌اندازی برای پايان بدبختی نبود. اگر توده‌ها --کارگران، سربازان، ملوانان-- راساً اقدام نمی‌کردند می‌بايد بازهم به کشتار در جنگ و محروميت در منزل گردن می‌نهادند.
بدين‌ترتيب، به نظر توده‌ها می‌رسيد که بايد بکوشند تا برای خودشان مسيری برای صلح و دمکراتيزه کردن آلمان بيابند. اين احساس زمينه‌ی اعتصابات عظيم در ژانويه‌ی 1918 را ايجاد کرد که تمرينی برای انقلاب نوامبر بود.[25]

1918

در 14 ژانويه‌ی 1918 در وين اعتصابات توده‌ای و تظاهرات‌هائی درگرفت که در اعتراض به شکست مذاکرات صلح بود. شوراها شکل گرفتند و وارد مذاکره با حکومت شدند.[26] در 28 ژانويه برلين در يک اعتصاب توده‌ای سياسی می‌خروشيد. اين اعتصاب ذاتاً خودانگيخته نبود، بلکه توسط يک گروه1500 نفری از نمايندگان کارگران، که شامل نمايندگان تقريباً تمام کارخانجات اسلحه‌سازی در منطقه می‌شد، بخوبی برنامه‌ريزی شده بود.[27] گروه «Revolutionäre Obleute» (نمايندگان انقلابی)، يک گروه رزمنده‌ی کارگران فلز که عليه اتحاديه‌های صنفی موجود و نيز حکومت مبارزه می‌کردند در برنامه‌ريزی اين اعتصاب نقشی کليدی داشت.[28] در حدود 400 هزار کارگر در روز اول اعتصاب کردند. نمايندگان کارخانه انتخاب شده و يک شورای کارکنان400 نفره شکل گرفت.[29] «هدف اصلی اعتصابيون صلح بود؛ آنها همچنين خواستار نمايندگی کارگری در مذاکرات صلح، غذای بهتر، لغو حکومت نظامی، و برقراری يک رژيم دمکراتيک در آلمان با حق رای مساوی در پروس شدند.»[30] اعتصاب بسرعت در تمام آلمان گسترش يافت و به کيل، هامبورگ، لايپزيگ، برانشوايک، کلن، برسلاو، مونيخ، نورنبرگ، مانهایم ، ماگدبورگ، هاله، بوخوم، دورتموند، و شهرهای ديگر رسيد و در چند روز ديگر بيش از يک ميليون کارگر به خيابان‌ها آمدند.[31] شورای کارکنان برلين برای بدست گرفتن کارکردهای حکومتی منطقه‌ای يا ملی، برای کسب قدرت، يا حتی برای مطرح کردن خود بعنوان يک ارگان جنينی قدرت دوگانه، تلاش نکرد. بلکه «چيزی بيش از بيان يک جنبش توده‌ای» نبود[32]، بيانگر تمايل توده‌ها برای صلح و سهمی در حکومت بود.
واکنش حکومت، سرکوب و سرپيچی از مذاکره با هر کسی بجز اتحاديه‌های کارگری و رهبران حزب سوسيال دمکرات بود. بعضی از کارگران معافيت خدمت را از دست دادند. پليس و ارتش درگير نبردهای خونين خيابانی شدند. روزنامه‌ها سانسور يا بسته شدند. تا سوم فوريه، اکثر اعتصابيون از اعتصاب دست کشيده و به کار بازگشتند.[33] به يک معنای بلاواسطه، در اين اعتصاب چيز کمی حاصل شد. هيچ تغييری در سياست يا ساختار حکومتی صورت نگرفت. اما، تاثير اين تجربه در آگاهیِ کارگرانی که در آن اعتصاب درگير شده بودند قابل توجه بود. اين ادراک رشد يافت که توده‌ها به هيچ وجه نمی‌توانند جهت دستيابی به خواست‌شان برای صلح و تجديد سازمان سياسی بر حکومت تاثير بگذارند؛ بلکه از اين گذشته، اين درک رشد يافت که حکومت حاضر است تا هرگونه چالشی نسبت به اتوريته‌اش را بشدت سرکوب کند.
در اين ميان، پس از تجربه‌ی ژانويه، توده‌ها ديگر به نيت خير رايشتاگ [پارلمان آلمان] جهت رهاندن آنها از جنگ و ديکتاتوری نظامی باور نداشتند. در عوض، آنها بر قدرت خودشان تکيه کردند و برای فرصتی بهتر از آنچه که در ژانويه‌ی سال 1918 نصيب‌شان شده بود اميدوار بودند.[34] 

اين درک اما مستقيماً به قيام يا فعاليت آشکار منتهی نشد. آگاهی از عظمتِ وظيفه‌ای که در برابرشان بود --بويژه نيروئی که حکومت می‌توانست بر آن تکيه کند-- منجر به توقف موقت اقدامات مستقيم شد.

سرکوب، اختلاف سياسی، فريب ناشی از [قرارداد صلح] برست-ليتوفسک، همچنين احتمالاً گزارشات در مورد هرج و مرج و فلاکت در روسيه که تقريباً در تمام مطبوعات گسترش می‌يافت، و نيز پيروزی‌های نظامی که فروپاشی بعدی را پنهان می‌کرد، همه‌ی اينها بلاشک، تا پايان تابستان 1918، به فروبردن توده‌های آلمان به نوعی بی‌تفاوتی کمک کردند....[35]
در ماه ژوئيه و اوت اعتصابات غيرقانونیِ پراکنده و کوچکی وجود داشت. اين اعتصابات اما منطقه‌ای بودند و به راحتی مهار شده و شکست خوردند. از اينرو، تقريباً هشت ماه بدون هيچ فعاليت جدیِ طبقه کارگر سپری شد. در اين ميان، شرايط زندگی به وخامت بيشتر گرائيد و با اينکه ارتش آلمان متحمل شکست‌های جدی شده بود، جنگ ادامه يافت. ولی حکومت و مطبوعاتِ شديداً تحت کنترل آن هنوز وضعيت نظامی را در پرتوی مثبت نمايان می‌ساختند. مطبوعات برای آنکه فروپاشیِ در شرف وقوع نظامی را از مردم غيرنظامی پنهان دارند تا حد زيادی پيش رفتند. در اواسط ماه سپتامبر نيروهای آلمان در کوششی در آخرين حمله‌ی بزرگ‌شان متحمل چنان شکست جدی‌ای شدند که وخامت اوضاع ديگر نمی‌توانست مخفی نگهداشته شود. روحيه مردم در داخل و در جبهه‌ها افت کرده بود. تعداد فراريان از خدمت افزايش يافت. بحث در مورد بانک‌‌ها و شايعاتی در مورد فروپاشی کامل [اقتصاد] گسترش يافت.[36] در اوايل ماه اکتبر بازهم شکست نظامی ديگری بوقوع پيوست. به نظر می‌آمد که فضای کل کشور يک شبه عوض می‌شود. درون حکومت کوششی در جهت بازسازمانی بعمل آمد. شاهزاده ماکس فون بادن (Max von Baden) صدراعظم جديد شد و قول دمکراتيزه کردن آينده را داد. اين نشانگر هيچگونه تجديدساختار ريشه ای نبود بلکه تنها تلاشی بود جهت آرام کردن نارضائی. شاهزاده ماکس در راستای اين خط به اعضا حزب سوسيال‌دمکرات پيشنهاد مقام در کابينه را داد.[37]

در اواخر ماه اکتبر فرماندهی عالیِ آلمان تصميم گرفت برای اينکه ارتباط‌های انگلستان را با متحدين اروپائی‌اش قطع کند با آخرين نفس‌ها بکوشد با نيروی دريائی خود به انگلستان حمله کند. کشتی‌های در بنادر ويلهلمزهافن و کيل دستور گرفتند که در بيست و هشتم به دريا بروند. اين مساله ملوانان را که در انتظار صلح فوری همراه با «تغيير» در حکومت بودند متعجب نمود.

اين اعتقاد در بين ملوانان گسترش يافت که حکومت از مقابله‌ی جنگیِ نيروی دريائی هيچ نمی‌داند؛ اينکه افسران می‌خواهند سواحل انگلستان را بمباران کنند و لذا همه‌ی شانس مذاکرات صلح را نابود سازند؛ و اينکه همه چيز کودتائی بود که از سوی افسران پان-ژرمن برنامه‌ريزی شده بود.[38]
شورش‌های نظامی در چندين کشتی رخ داد. بعد از دو روز بن‌بست شديد، دستور حمله پس گرفته شد. ملوانان احساس کردند که از نظر روحی پيروز شدند. پايکوبی‌شان اما چندان به درازا نکشيد. درياسالار بلافاصله 600  نفر را که در کشتی «تورينگن» (Thuringen) و «هلولند» (Helgoland) و در شورش نظامی شرکت داشتند دستگير نمود. آنها را به خشکی بردند و زندانی کردند. خاطرات اعدام‌ها و حکم حبس‌های طويل‌المدت در تابستان گذشته هنوز برای ملوانان تازه بود. اين ادراک که نمی‌توانند رفقايشان را تنها بگذارند چيره شد. در روز شنبه دوم نوامبر خيابان‌های کيل سرشار از کارگران، ملوانان، زنان، وکودکان شده بود. «نوعی روحيه‌ی تعطيلی در فضا بود.»[39]  روز بعد، بيش از20 هزار ملوان برای تظاهرات به کيل رفتند. آنها در آنجا با کارگران بارانداز راديکال و کارگران محلی ديگر درآميختند. نبردی با سربازان وفادار به افسران درگرفت و هشت ملوان کشته شدند. منطق شورش سربازان را به اين نتيجه کشاند که يا بايد رژيم را براندازند و يا کشته شوند.
ملوانان با وحشت از محکوم شدن به مرگ تصميم گرفتند اوضاع را بدست خود بگيرند. در چهارم ماه نوامبر ملوانان شورشی اوضاع را در شهر کيل بدست گرفتند و شورای ملوانان را انتخاب کردند، و کارکن‌های کشتی‌سازی‌ها که در اعتصاب بسر می‌بردند شوراهای کارگران را برگزيدند. شوراهای کارگران و ملوانان تمام قدرت را در دست داشتند. تا روز هفتم ماه نوامبر خدمه‌ی کل ناوگان به غير از تقريباً 30 زيردريائی و چند کشتی اژدرافکن به شورشيان پيوسته بودند.[40]

کميته‌ها و شوراها در کشتی‌ها و پادگان‌ها و نيز کل منطقه توسط شورشيان شکل گرفتند. برای خاموش‌کردن شورش سرباز فرستاده شد اما آنها اجازه دادندکه توسط شورشيان خلع سلاح شوند. بسياری از ملوانان از مناطق بندری رفتند تا خبرها را در تمام آلمان پخش کرده و ملوانان ديگر، سربازان وکارگران را تشويق به همان کاری کنند که خود کرده بودند. آنها تشخيص داده بودند که راه بازگشتی نيست، و آلترناتيوشان اکنون يا انقلاب يا مرگ بود.

حکومت، در پاسخ به مطالبه‌ی ملوانان مبنی بر ملاقات با نمايندگان احزاب مخالف، USPD و SPD ، گوستاو نوسکه (يک بوروکراتِ سوسيال‌دمکرات) را به کيل ارسال نمود.[41] نوسکه سخنرانیِ پرشوری کرد و توسط شورای ملوانان و کارگران به فرمانداریِ کيل انتخاب شد. درنتيجه، SPD بر شورش نيروی دريائی مسلط گرديد.[42]

اما ايده‌ها و روح شورشی نقداً گسترش يافته بود. در روز ششم ماه نوامبر در کوکس هافن (Cuxhaven)، برمن، و هامبورگ شوراها سر بر کشيدند. رژيم آلمان در آستانه‌ی فروپاشی بود. شاهزاده ماکس وزيرSPD اِبِرت را دعوت کرد و صدراعظمی را به وی واگذار نمود. اِبِرت متعهد شد تا سلطنت را حفظ کند. اما اين کار از سوی حکومت به وضوح اقدامی بسيار دير و بسيار کوچک بود.

انقلاب نوامبر

چند روز بعد، تمام آلمان در يک قيام خودانگيخته می‌جوشيد و تمام رهبران سياسی (از ماوراء راست تا ماوراء چپ) را متعجب نمود. در سراسر کشور تظاهرات توده‌ای عليه جنگ و بدترشدن شرايط زندگی بر پا شد. خواسته‌های ملوانان پاسخی مطلوب گرفت. به نظر می‌رسيد که کل کشور يک شبه از حرکت باز ايستاده است. سربازان از سرکوب تظاهرات‌کنندگان سرپيچی کردند و حتی اکثرشان به آنها پيوستند.[43] قدرت حکومت محو شد.[44] شوراهای کارگران، ملوانان و سربازان بسرعت سر برآوردند و موقتاً قدرت سياسی بطور موثری در اختيار‌شان قرار گرفت. نقش شوراها («سوويت ها») در انقلاب روسيه البته به گسترش ايده‌ی شکل سازمانی‌شان کمک کرد. با اين وجود، تجربه‌ی طبقه کارگر آلمان و خودِ پرسنل خدمات نظامی، بخصوص در برابر مشکلات‌شان و تجارب دو سال گذشته، بسيار مهم‌تر بود.
شوراها بسرعت شکل ابتدائیِ خود-حکومتی را فی‌البداهه درست کردند که بيانگر اراده‌ی عمومی در زمانی بود که اعتماد مردم از حکومت سلب شده بود. . . . شورای ملوانان بعنوان تداوم کميته‌ی غذائی برپا شده در طی جنگ در نيروی دريائی شروع به کار کرد. شورای کارگران از کميته‌های اعتصاب شکل گرفته در کارخانه‌ها در طی اعتصابات سال 1917 و 1918 سرچشمه گرفتند. . . .[45]

روح شورشی بسرعت در کارخانه‌ها، پادگان‌ها، و در خيابان‌ها گسترش يافت. اندرسون تب و تاب شديد چند روز اول انقلاب را چنين توصيف می‌کند:

در طی اولين روزهای انقلاب نوامبر شوراهای کارگران و سربازان در تمام کارگاه‌ها، معادن، باراندازها، و پادگان‌ها انتخاب شدند. مردم در حرکت بودند. هر وقت که مردم دورهم جمع می‌شدند، سخنگويانی نامزد کرده و نمايندگانی برمی‌گزيدند تا بمثابه نمايندگان مستقيم‌شان از جانب‌شان سخن بگويند و عمل کنند. اين در تمام کشور بوقوع پيوست.[46]

شوراها غالباً از سرشت سياسی محدودی برخوردار بودند. يعنی، با اينکه شامل نمايندگان کارخانه‌ها می‌شدند، توجه اصلی‌شان بجای اينکه معطوف به خودگردانی توليد و جامعه باشد معطوف به صلح و اصلاحات حکومتی بود. با اين وجود، در برخی مکان‌ها، شوراها درون کارخانه‌ها شکل گرفته و کوشيدند که بر توليد کنترل داشته باشند. برنارد رايشن‌باخ (Bernard Reichenbach) يک عضو سابق حزب کارگران کمونيست آلمان (KAPD) شکل‌گيری شوراها را چنين توصيف کرد:

شوراهای مستقل، که مبتنی بر کارخانه‌ها بودند تا آنطور که پيش‌تر معمول بود بر اتحاديه‌ها، بطور خودانگيخته در تمام آلمان پديدار شدند. اين تا ميزان قابل ملاحظه‌ای نتيجه‌ی هرج و مرج اقتصادی بود. وقتی که کارخانه‌ای بخاطر کمبود سوخت يا مواد خام از کار بازمی‌ايستاد کسی نبود که از وی کمک طلب شود. حکومت، احزاب، اتحاديه‌ها، و سرمايه‌داران نمی‌توانستند مشکلات پايه‌ایِ حمل و نقل، سوخت، مواد خام و غيره را حل کنند. تصويب‌نامه‌ها، بيانيه‌ها، دستورات، حتی پول کاغذی مورد استفاده‌ی کمی داشتند. تحت اين شرايط کارگران شورائی تشکيل می‌دادند و سعی می‌کردند تا مشکلاتشان را خودشان حل کنند.[47]
اين توصيف، در پرتو روايت‌های ديگر دست اول و قابل دسترس تاريخی، به نظر می‌رسد که برآوردی خوشبينانه از توسعه‌ی خودگردانی در نوامبر 1918 باشد.[48]
به هر حال، نتيجه‌ی بلاواسطه‌ی انقلاب اين بود که بطور موثری قدرت در دست طبقه کارگر بود و آنرا از طريق شوراهايش به اجرا گذاشت.[49] از اين گذشته خود شوراها واقعاً بيانگر اراده‌ی توده‌ها بودند (با اينکه جای ترديد دارد که بتوان آنها را در واقع ارگان‌های طبقاتی خواند). نمايندگان انتخابی در هر زمان می‌توانستند برکنار شوند، و بدين ترتيب مجبور بودند که خواسته‌های مردم حوزه انتخابی خود را منعکس کرده و به اجرا گذارند. اندرسون اين فرايند را چنين توصيف می‌کند:
يک ويژه‌گی مهم سيستم Räte (شورائی) کنترل مستقيم و دائم انتخاب‌کنندگان بر نمايندگان است. نماينده می‌تواند در يک چشم به هم زدن از اعتبارنامه‌اش محروم شود اگر، و زمانی که از آن در انطباق با خواسته‌های انتخاب‌کنندگان خود استفاده نکند. بدين‌ترتيب سيستم شورائی نسبت به سيستم پارلمانی غائی‌تر و شکل مستقيم دمکراسی است.[50]
شوراها، نه قادر بودند، و در غالب موارد نه می‌خواستند که قدرت را برای طولانی مدت نگهدارند. در 16 دسامبر سال 1918، کنفرانس شوراهای کارگران و سربازان در برلين رای داد به اينکه برای مجلس موسسان انتخابات برگزار شود، که با اينکار خود را بطور موثری از تمام قدرت محروم ساختند. حتی با وجودی که بسياری از نمايندگان اين کنفرانس خودشان کارگر نبودند، يعنی رهبران احزاب سياسی، سربازان، و حتی افسران و غيره بودند، اما انتخاب شده بودند و در آنجا بمثابه بيان اراده‌ی انتخاب‌کنندگان‌شان کارکرد داشتند --با اينکه اين امر بيشتر بر مبنای جنبش قديمیِ سوسيال‌دمکراتيک صورت گرفته بود تا بر مبنای تجربه‌ی مشترک اجتماعی. وقتی اين تصميم اعلام شد هيچ تظاهرات گسترده‌ای عليه آن انجام نگرفت. درنتيجه، سخن گفتن از «خيانت» به توده‌ها بی‌معنا است. بجای آن، بايد بپرسيم که توده‌ها چرا و چگونه مايل بودند که پس از کسب قدرت مجدداً آنرا را از کف بدهند. پيش از اينکه به اين سوال بپردازيم، مايلم برخی از تحليل‌ها و توضيحات در مورد گسترش فعاليت طبقه کارگر در مناطق مختلف آلمان را در اينجا ارائه دهم.[51]

هامبورگ

هامبورگ منطقه‌ای بسيار صنعتی با شرکت‌های توليدی متنوع بود. اکثر نيروی کاری در آنجا نسبتاً غيرماهر بودند و بيش از نيمی از آنها در صنايع ماشينی و فلزی مشغول به کار بودند. جنبش کارگری در آنجا نسبت به بقيه‌ی آلمان تا حدودی محافظه‌کارتر بود. پيش از سال 1913 تعدادی اعتصاب غيرقانونی در آنجا انجام گرفته بود، اما اکثريت عظيم طبقه کارگر توسط رهبران اتحاديه‌ای‌«شان» در انقياد نگهداشته شده بودند. در طی سال 1918 تظاهرات و اعتصابات غيرقانونی انجام گرفت که توسط مقامات سرکوب شدند. در 5 نوامبر روزنامه‌های محلی در چاپ صبح‌شان از شورش در شهر کيل خبر دادند. تا ظهر اعتصابات شروع به گسترش به تمام شهر کردند. SPD و اتحاديه‌های صنفی غافلگير شده بودند. يک گردهم‌آئی توده‌ای منجر به صدور قطعنامه‌ای مقدماتی برای اعتصاب عمومیِ فوری شد. اما رهبران محلی SPD موفق شدند که گردهم‌آئی را متقاعد کنند که اقدام‌شان را دو روز به تاخير بياندازند. بعداً در همان روز USPD يک گردهم‌آئی توده‌ای برگزار کرد که5000 تا 6000  نفر در آن شرکت جستند. کامفورت اين گردهم‌آئی را چنين توصيف می‌کند:

در اين گردهم‌آئی، آنچه را که می‌توان «روح انقلاب» خواند، بوضوح آشکار بود. وقتی که گروه‌های ملوان از کيل و فراريان از زندان‌های ارتشی به صحنه هجوم بردند تا رفقاشان را به کنش برانگيزند، شرکت‌کنندگانِ هيجان زده، که با پايان جنگ به وجد آمده و از رها شدن احساسات سرکوفت خورده‌شان مسرور شده بودند، تمام سالن را با هورا و فرياد پر کردند. رهبران [حزب سوسيال‌دمکرات] مستقل (USPD)، که برای اين اجلاس فراخوان داده بودند، اين روحيه را ايجاد نکردند. آنها تنها می‌توانستند اميدوار باشند که اجلاس را به اهداف مشخصی کاناليزه کنند، يعنی چيزی که سوسياليستهای اکثريت در آن بعدازظهر چنان آشکار در انجامش شکست خورده بودند. رهبران USPD با مشکلات فراوان بالاخره توانستند جلسه را به آنجا بکشند که به يک رشته پيشنهادات مشخص رای دهد: شوراهای کارگران و سربازان بايد ايجاد شوند؛ هيچ کارمند اتحاديه‌ای يا تعاونی نبايد اجازه داشته باشد که در آنها شرکت نمايد؛ کارگران هامبورگ بايد فوراً برای انقلاب سوسياليستی به اعتصاب عمومی دست بزنند. اين پيشنهادات به اتفاق آرا تصويب شدند.[52]
روز بعد، 6 نوامبر، حکومت شهر شوراهای کارگران و سربازان را بعنوان حاکمين مشروع به رسميت شناخت، و پيشنهاد کرد که با آنها وارد مذاکره شود. به عبارت ديگر، از مشروعيت‌شان حمايت ظاهری کرد، اما هيچ قصدی نداشت که قدرت خود را به آنان واگذار کند. درنتيجه يک وضعيت قدرت دوگانه وجود داشت، و عمدتاً بلاتکليفی غالب شده بود.[53]  بين روزهای 7 تا10 نوامبر، شوراها بر طبق روال ويژه‌ای انتخاب شدند و يک ساختار سياسی بوجود آمد.
. . . هر کارگاهی بر طبق يک سيستم پيچيده‌ی نمايندگیِ تناسبی، نمايندگانی را انتخاب می‌کرد. اين نمايندگان که با هم شورای کارگران را تشکيل می‌دادند، سپس با نمايندگان انتخابیِ واحدهای گوناگون ارتشی در منطقه (شورای سربازان) گردهم می‌آمدند تا [شورای] اجرائی را انتخاب کنند. [شورای] اجرائی به نوبه خود، از ميان اعضاء خود هيئت رئيسه را برمی‌گزيد که قدرت اجرائیِ حکومتی را بعهده می‌گرفت. در مورد مسائل مربوط به سياست‌های اساسی، جلسه مشترک اعضاء دو شورا تصميم گيری می‌کرد.[54]
 شورای اجرائی شامل نمايندگان هجده کارخانه بعلاوه‌ی سه نماينده از هرکدام از چهار گروه --SPD، USPD[55]، «اتحاديه‌های آزاد» و «چپ‌های راديکال»-- می‌شد. لاوفنبرگ (Laufenberg)، از جناح چپ USPD و مدافع نظام شورائی بعنوان دبير هيئت رئيسه انتخاب شد. در 12 نوامبر، هيئت رئيسه رای داد که شوراها جايگزين حکومت شهر شوند. نمايندگان شوراها شهرداری را بدست گرفتند و پرچم سرخ را در آنجا به اهتراز درآوردند.[56]  اين اوج قدرت شوراها بود. چهار روز بعد، تحت فشار مشکلات فزاينده‌ی مالی و اپوزيسيون سوداگرِ ثروتمند، هيئت رئيسه رای داد که سنا و حکومت محلی بعنوان «ارگان‌های اداریِ شوراها» از نو ايجاد شوند. روز هجدهم، گروهی از سرمايه‌داران هامبورگ «شورای مشورتیِ اقتصادی» شدند.[57]  در نتيجه، قدرت واقعی به جائی بازگشت که دو هفته پيش از اين بود؛ يعنی، بدست سرمايه‌داران ثروتمند و بوروکرات‌ها. قدرت در سطح کارخانه نيز تقسيم نشده باقی ماند.[58]

در انتخابات برای حکومت محلی در ژانويه و مارس 1919، SPD اکثريت آرا را بدست آورد. در ماه مارس نيز، انتخابات شورای کارگران برگزار گشت. اينبار، نمايندگان بجای اينکه مثل دور قبل بر مبنای کارخانه انتخاب شوند، به همان شيوه‌ای انتخاب شدند که نمايندگان حکومتی برگزيده می‌شدند [يعنی بر مبنای رای به احزاب]. شورای جديد هيچ کارکرد روشنی نداشت، و بزودی متمايل به [حل] مشکلات رفاهی شد.

در اين ميان، بيکاری (بيش از 10% در ژانويه) و مشکلات اقتصادی (بخصوص غذا و مواد سوختی) انبوه شد.[59] در اوايل سال 1919 تعداد قليلی تظاهرات بزرگ و اعتصاب در هامبورگ رخ داد. در 6 فوريه، يک تظاهرات توده‌ای در اعتراض به اشغال بِرِمن توسط نيروهای برلينی انجام گرفت. بسياری از کارگران مسلح بودند، و احتمالاً در انتظار همين رفتار در مورد خودشان بودند.[60]  با اين وجود، يک ماه بعد، حدود80% از آنهائی که می‌توانستند رای بدهند به صندوق‌های انتخابات محلی رفته و با رای خود به SPD اکثريت دادند.[61] در 15 آوريل، تظاهرات کارگران بيکار، از کنترل خارج شد و تظاهرات‌کنندگان به شورای کارگران هجوم بردند. در ميان اين شورش و آشوب، تاراج و غارت انجام شد. تقريباً نيمی از سربازان محلی و پليس به تظاهرات‌کنندگان پيوستند. حکومت بالاخره موفق شد که نظم را با زور برقرار کند.[62]  نقش SPD بالاخره برای مردم کارکن هامبورگ آشکار شده بود. SPD کوشيد تا بوسيله‌ی ايجاد يک نيروی نظامی نخبه و وفادار، پليس و سربازان را تصفيه کند.

در ماه مه، انتشار پيش‌نويس قانون شورای کارگران (که فقط به شوراها حقِ سمبليکِ تصميم‌گيری مشترک می‌داد، و آنها را مادون اتحاديه‌های صنفی می‌کرد) باعث خيزش اعتراضات و تظاهرات در هامبورگ شد.

در هامبورگ واکنش نسبت به اين قانون جديد فوری و خشونت‌بار بود. چندين شورای کاری بلافاصله گردهم آمدند و تلگرام‌هائی با مطالبه‌ی تعويض اين قانون به برلين ارسال نمودند. آنها سپس به سازماندهیِ کميته‌ی9 تائی برای وحدت شوراهای موجود و مقابله با اين قانون پرداختند. در 30 ماه مه، نمايندگانی از سوی تمام شوراهای کارِ هامبورگ تشکيل جلسه داده و مخالفت‌شان را با اين پيش‌نويس اعلام نمودند؛ . . .

«جلسه . . . به اتفاق آراء شديدترين اعتراض را عليه . . . پيش‌نويس قانون مربوط به شوراهای کارخانه بلند می‌کند. اين قانون آخرين دستاورد انقلاب را از بين می‌برد و کاملاً به کنترل کارفرمايان و سرمايه‌داران بر تمام حيات اقتصادی بازمی‌گردد. اين پيش‌نويس يکسره در تضاد با خواسته‌های پرولتاريای سازمان‌يافته است و نشان می‌دهد که چقدر نامحتمل است که حکومت رايش کنونی به چيز مهمی دست يابد.»[63]
کميتهی  نُه تائی کانون مخالفت با قانون شورها، اتحاديه‌های صنفی، SPD، و حکومت رايش شد. اين نيروها به يکديگر نزديکتر شده بودند تا بر عليه اميال و فعاليت‌های کارگران همکاری کنند. بدين‌ترتيب، اتحاديه‌ها شروع به اخراج کارگرانی کردند که مخالف سياست‌هاشان --يا سياست‌های حکومتی-- بودند. هر کارگری که از اتحاديه اخراج می‌شد، سپس توسط کارفرمايش از کارش هم اخراج می‌گشت. «تهديد از دست دادن کار در هامبورگ، در زمانی که ارقام بيکاری افزايش می‌يافت، تهديدی جدی بود.»[64] اکثر کارگران ترجيح دادند که نارضايتی خود را فرو بخورند تا اينکه خطر گرسنگی را بيازمايند.
اما در 24 ماه ژوئن، يک تظاهرات توده‌ای برعليه کيفيت جيره‌ی گوشت منجر به نبردی بين مردم و سربازان جديد شد. کميتهی  نُه تائی به کميتهی دوازده تائی گسترش يافته و بيان سازمان‌يافته‌ی توده‌ی ناراضی و تهديدی برای قدرتِ رسمی شد. عملاً يک وضعيت جنگ داخلی بوجود آمد. روز بعد، سربازان غافلگير گشته، خلع سلاح شده و در شهر رژه رفتند.[65] در روز 27 همان ماه، نوسکه در برلين اعلام کرد که برای حمايت از حکومت محلی هامبورگ نيرو ارسال می‌دارد. حکومت نظامی اعلام شد. اما سربازان [ارسالی] که بی‌تجربه و تعدادشان اندک بود، مضروب شده و به برلين برگردانده شدند. سپس يک هنگ بزرگ ارسال گشت و نيروهای محلی شکست خوردند. هامبورگ اشغال شد و تا ماه دسامبر تحت حکومت نظامی بود.[66]  از اين گذشته، شورای کارگری شهر که توسط SPD کنترل می‌شد، کوشيد تا  کميتهی کميتهی12تائی را که هنوز آتونوم بود تحت کنترل خود درآورد. کميته رسماً بعنوان ارگانی از شورا اعلام شد. دغل‌کاری‌های بيشتر و بعدیِ SPD و جناح راست USPD منتج به مرگ اين بيان آتونومیِ طبقه کارگر شد.[67]  يک صلح سخت برای چند ماه حکم‌فرما گشت.

کودتای نافرجام کاپ (Kapp) در ماه مارس1920 با يک اعتصاب عمومی در هامبورگ و نيز در سراسر آلمان تلافی شد. کارگران خود را مسلح نمودند و عليه اقدام به کودتای دست راستی اعتصاب کردند. اما موفق نشدند دستاوردهاشان را پس از اعتصاب مستحکم کنند و برای دومين بار در عرض يک سال و نيم عملاً خودشان را از قدرت محروم ساختند. يکی از علل اصلی اين شکست --و سپس افول آشکار جنبش کارگری هامبورگ-- وجود چنددستگی‌های شديد در بين کارگران بود. مشاجرات بين کارگران وابسته به احزاب مختلف، همبستگی طبقاتی را که می‌توانست با کنش متحد اعتصابی گسترش يابد تضعيف نمود.

سال‌های1923- 1921 سال‌های ناآرامی در هامبورگ بود. تظاهرات‌های توده‌ای و اعتصاب به دلايل گوناگون بر پا شد. اما، سازمان‌های موجود، از KPD (حزب کمونيست آلمان) گرفته تا SPD و اتحاديه‌های صنفیِ محافظه‌کار، قادر بودند که جنبش‌ها را درکيسه کنند، سمت و سو شان را تعيين نمايند، و آنها را به جهتی غيرانقلابی هدايت کنند. در زمان‌هائی، به نظر می‌رسيد که KPD می‌خواهد پيشتاز يک شورش توده‌ای باشد، اما تحت دستورات مسکو، معمولاً عقب می‌نشست.[68]
فعاليت‌های احزاب مختلف نبايد بعنوان «خيانت» به طبقه کارگر تلقی شود. ترکيبی از نبردی ويرانگر، سرکوب شديد، تهديد بيکاری، و همگون ساختن زيرکانه، همراه با ايمانی ارتجاعی نسبت به نهادهای دمکراسی بورژوائی، توانست طبقه‌کارگر را در تلاش‌هايش جهت تصريح آتونومیِ خود و اداره‌ی توليد و جامعه درکل، محصور و درمانده سازد. در ابتدا، يعنی در سال 1918، توهمات سختی نسبت به دمکراسی پارلمانی، SPD، و اتحاديه‌های صنفی وجود داشت. توهماتی که در آن زمان در تمام آلمان گسترده شده بود. «گسترش رويدادهای واقعی»[69]  اين توهمات را در اکثر کارگران زايل نمود. اما آن وقت ديگر دير شده بود. رژيم برلين خود را تقويت کرده بود، ارتشی نوين وجود داشت که بخوبی مجهز و وفادار به حکومت بود، و اتحاديه‌ها اکنون قدرتی داشتند که می‌توانستند پيروی از سياست خود را تحميل کنند. تحولات در هامبورگ به طرق مختلف به موازات بقيه‌ی آلمان در همان دوره پيش رفت.

باواريا

وضعيت در باواريا بسيار پيچيده‌تر بود. در 8 نوامبر، «جمهوری شورائی» از بالا توسط کورت آیزنر (Kurt Eisner) عضو USPD اعلام شد. او يک کابينه‌ی «سوسياليست» تشکيل داد که ترکيبی بود از نمايندگان احزاب، و نه نمايندگان کارخانجات.[70]  حکومت جديد نه تنها پيش از بوجود آمدن شوراها در محلات و کارخانجات تشکيل شد، بلکه تلاشی هم برای برکناری بوروکراسی موجود دولتی نکرد.
آیزنر  و حکومت شورائی‌اش خود را در يک وضعيت بد و منزوی يافت: اين حکومت با فقدان تجربه‌ی مديريت، به بوروکراسی موجود تکيه نمود؛ در غياب وجود پايگاهی محکم در ميان مردم، مجبور شد به قيمت به تعويق انداختن انقلاب اجتماعی تا آينده‌ای نامعلوم، با سوسياليستهای اکثريت و سازمان‌های دهقانی همکاری کند.[71]

اين اما نشانه‌ی آن نيست که در باواريا فعاليت طبقه کارگر وجود نداشت. اين فعاليت بعلت شرايط ويژه‌ی محلیِ موجود در مکان‌های مختلف اشکال گوناگونی به خود گرفت. حکومت تشکيل شوراها ر، هرچند بشيوه‌ای مبهم، تشويق کرد.

شوراهای انقلابی در تمام شهرهای بزرگ باواريا در عرض چند روز پس از کودتای7 نوامبر تشکيل شدند. . . . شکل و اهميت شوراها . . . در شهرهای مختلف با يکديگر تفاوت داشت: در آوگسبورگ (Augsburg) يک شورای کارگران و سربازان کنترل کامل را بدست گرفت؛ در نورنبرگ يک شورای قوی مجبور بود که يک شهردارِ قدرتمند را تحمل کند؛ و در رگنزبورگ (Regensburg) که بشدت کاتوليک بود، شهردار توانست امتيازاتش را حفظ کند و بر شوراهای محلی چيره شود. می‌توان با اطمينان مستند نمود که در اواخر ماه نوامبر شکلی از سازمان شورائی عملاً در تمام شهرهای باواريا وجود داشت. بدين‌ترتيب می‌توان وجود حداقل شش تا هفت هزار تشکل جداگانه در کل سيستم شورائی را مفروض داشت. اين شوراها به هر شکل قابل تصوری با يکديگر ترکيب شده بودند و يک طيف وسيع عقايد سياسی را نمايندگی می‌کردند. شورها، با استثنائاتی چند، نفوذ يا تماس اندکی با مکان‌های ديگر داشتند، و به همين علت، عبارت «سيستم شورائی» احتمالاً گمراه کننده است. [72]

در غالب موارد، شوراهای محلی روابط مشابهی با بوروکراسی‌های محلیِ خدمات مدنی داشتند همانطور که «حکومت شورائی» باواريا داشت.

اين خصلت شوراهای کارگری بود که يا کاملاً مقامات محلی را مجبور به کناره‌گيری  کنند، و يا اينکه (غالباً) برای تاثير گذاشتن بر شيوه‌ی سوخت و ساز دستگاه اداری با بوروکرات‌های حکومتی به توافق برسند. يک شورای کارگری با قرارگرفتن در شهرداری يا دفاتر منطقه‌ای، بطور متعارف می‌کوشيد تا يا کارکردهای بوروکراتيک را ديکته کند يا بر آن نظارت نمايد.[73]

در مونيخ فوراً يک شورای سراسری شهری تشکيل شد. سپس بر انتخابات شوراهای کارگاه‌ها نظارت نمود که بعد شورای سراسری شهر را از پائين بازسازی می‌کرد. اين شوراها اما با قرار داشتن تحت کنترل اداری وزير کشور ارهارد آور (Erhard Auer) که مخالف سيستم شورائی نيز بود، اعمال قدرت جزئی می‌کردند. در ماه مه 1919 يک شورش توده‌ای در مونيخ بوقوع پيوست که در اعتراض به تشديد وخامت شرايط زندگی و دغل‌کاری‌های «حکومت شورائی» بود. اين شورش توسط سربازان برلين سرکوب گشته و سپس حکومت نظامی اعلام شد.

در ارتش نيز شوراها بسرعت تشکيل شدند. اما، تحت کنترل رهبری ارتش باقی مانده و موجب تغييرات واقعیِ اندکی شدند.

شوراهای سربازان بسرعت شکلی شبيه کادرهای تشکيلات نظامی موجود به خود گرفتند. برای هر واحد نظامی در ارتش باواريا، يک ارگان شورائی بمثابه نيروی مابه‌ازاء تشکيل شد. نخستين واحد، که در طول شبِ شورش مونيخ ايجاد شد، نوعی ستاد فرماندهی موقتی بود که بسادگی بعنوان شورای سربازان نامگذاری شد. از اين مرجع مرکزی، در 8  نوامبر رهنمودهائی آمد مبنی بر اينکه هر پست نظامی بايد يک شورای ده نفره پادگان سربازان را انتخاب نمايد. . . . وقتی که يک اقدام دستوری در شهر انجام می‌گرفت، مقررات ديگری صادر می‌شد تا مقدمات نظام شورائی در تمام باواريا برقرار شود. مقررات 13 نوامبر تصريح می‌کند که 1) علاوه بر شوراهای پادگان‌ها، بايد در بيمارستان‌های نظامی نيز شوراها بوجود بيايند تا از مجروحين نمايندگی کنند؛ 2) بايد نمايندگانی امين برای شوراهای سطح لشکری انتخاب شوند 3) تمام شوراهای سربازان «بايد مافوق خود را در يک کميته رهبری بيابند»؛ 4) و اين کميته رهبری به نوبه خود، دو نماينده تام‌الاختيار انتخاب خواهد کرد که با وزير کشور «در تنگاتنگ‌ترين ارتباطات همکاری» خواهد داشت. . .

کارکردهای تخصيص داده شده به شورای سربازان بقدر کافی مبهم بودند که برغم فقدان اقتدار واقعی، به شوراها اميدی برای ابهت بدهند. به شوراهای پادگان‌ها حق دادرسی به شکايات، توصيه‌ی ارتقاء درجه، درخواست برکناریِ افسران دون پايه، و «همياری» در پست‌های فرماندهی ارتش داده شد. اما در همه‌ی موارد حرف آخر را وزارت امور نظامی می‌زد که حضور (بدون قدرت اعتباری) نمايندگان تام‌الاختيار شورا ممکن بود در آن تاثير مهمی داشته يا نداشته باشد.[74]

اين شوراها بسرعت حتی هرگونه قدرت صوری خود را از دست دادند. در واقع آنچه که در باواريا «نظام شورائی» بود، تمام قدرتش را در اواسط ماه دسامبر 1918 از کف داد. در 17 آن ماه، حکومت يک رشته مقررات معطوف به حاصل نهائی «سيستم شورائی» به تصويب رساند. اين مقررات بطور موثری:

1) شوراهای تلفيقیِ کارگران و سربازان را که عموماً راديکال‌ترين و قديمی‌ترين ارگان‌های شورائی بود نابود می‌ساخت؛ 2) به هرگونه دعوای آتونومیِ سيستم شوراهای دهقانی پايان می‌داد، و لذا کنترل‌شان را از سوی وزير کشور تضمين می‌کرد؛ 3) در حالی که به شوراهای کارگران تنها وظايف بوروکراتيک اعطا می‌کرد، آنها را به دنبالچه‌ای از بوروکراسی تنزل می‌داد.[75]

تمام قدرت اجرائی در حکومت دولتی متمرکز شده و از دسترس توده‌ی مردم بدور بود. در اين رابطه اعتراضات اندکی شد. از اين گذشته، فعاليت اندکی در رابطه با خودگردانی توليد يا جامعه بعنوان يک کل انجام گرفت. باواريا که اساساً منطقه‌ای دهقانی بود، نمونه‌ای است برجسته از ظهور سريع شوراها بدون اينکه اصلاً مضمون انقلابی داشته باشند. در سال 1919، باواريا صحنه‌ی چندين کودتا و اقدام به کودتا بود که هم از سوی راست و هم از طرف چپ انجام گرفت. اما مقدار بسيار اندکی از اين کشاکش حکومتی تاثيری محسوس بر زندگی روزمره‌ی کارگران و دهقانان که در طی سال 1919 در قياس با بقيه ی کشور نسبتاً سربه راه شده بودند داشت. «جمهوری شورائی» باواريا، همانند تاثيرش بر آگاهی ساکنين منطقه، بسرعت نابود شد.

برلين

وضعيت در برلين بغايت پيچيده بود چراکه آنجا نقطه کانونی و در واقع مکان قدرت، و راهنمای حرکتی برای بقيهی آلمان بود. از اينرو، توجه به وضعيت کل کشور از همان ابتدا نقشی محوری در برلين (بعنوان مقر [شورای] اجرائی شوراهای کارگران و سربازان که مدعی حکومت ملیِ قانونی بود) داشت. دراين بخش، بر تحولات در وضعيت ملی متمرکز می‌شويم --تحولاتی که بازتاب فعاليت طبقه کارگر و نيز مشروط‌کننده‌ی اين فعاليت در برلين بود.

همانگونه که پيشتر ذکر شد، حکومت امپراطوری در 9 نوامبر سال 1918 در برابر يک خيزش خودانگيخته‌ی سربازان، ملوانان و مردم کارکن فروپاشيد. بلافاصله در آلمان بمثابه يک کل و در بسياری از شهرها و مناطق ويژه‌ی آن يک وضعيت قدرت دوگانه بوجود آمد.[76]  در برلين بطور هم زمان دو دستگاه اجرائی ملی با خط تمايزی ناروشن بين‌شان، موجود بود. هم کميسرهای خلق (متشکل از سه نفر ازSPD و سه نفر ازUSPD) وجود داشت که حکومت موقت بود، و هم شورای اجرائیِ شوراهای کارگران و سربازان برلين. در تئوری، کميته اجرائی قدرت واقعی را داشت و قرار بود کميسرهای خلق مادون آن کميته باشند. اما در واقع چنين نبود. کميسرهای خلق، که غالباً از نهادهای سياسی و اجتماعی آلمان سابق نمايندگی می‌کردند، توانستند بخش زيادی از قدرت را حفظ کنند.[77]

SPD (از آغاز)، و اتحاديه‌های صنفی، هرچه توانستند انجام دادند تا جنبش را مهار کرده و هژمونی خود را بر آن اعمال کنند. آنها در آن زمان تشخيص داده بودند که نمی‌توانند روی ارتش يا پليس‌شان حساب کنند و هرگونه کوششی جهت سرکوبِ آشکارِ قيام شکست می‌خورد. در نتيجه، کوشيدند تا خود را به  مقام کنترل‌کننده‌ی جنبش برسانند. باديا در مورد SPD می‌نويسد:

آنها بدنبال انقلاب دويدند، به آن رسيدند، تلاش کردند که آنرا مهار کنند، و با فقدان قدرت برای کنترل کامل آن، کوشيدند حداقل به آن جهتی دهند که آنرا از بزير سوال بردن ساختارهای دولتی دور کنند تا شالوده‌های رايش دست نخورد و نابود نشود.[78]

اندرسون در مورد اتحاديه‌های صنفی می‌نويسد:

رهبران اتحاديه، در برابر خطر [يعنی، از کف دادن کنترل] تصميم گرفتند که آشکارا، يکسره، و بيدرنگ با شوراهای کارگران و سربازان مقابله نکنند (چنين سياستی بشدت نامحبوب می‌بود)، بلکه آنها را به کميته‌های نمايندگی کارگاه‌‌ها با کارکردهای بشدت محدود تقليل دهند. منظور اين بود که کميته‌های نمايندگی کارگاه‌ها بايد بطور تنگاتنگی با اتحاديه‌ها همکاری کرده و توسط اتحاديه‌ها کنترل و هدايت شوند.[79]

موضوع اساسی اين بود که آيا آلمان يک «جمهوری شورائی» می‌شود يا اينکه توسط يک مجلس موسسان، دمکراسی پارلمانی می‌شود. موضوع ثانوی، اما مرتبط با اولی، اين بود که تکليف اجتماعی‌کردن چه می‌شود --چه کسی توليد را کنترل می‌کند. SPD و اتحاديه‌ها از ايجاد مجلس موسسان حمايت کردند و کوشيدند تا هم شوراهای سياسی و هم کميته‌های کارخانه و شوراها را از تمام قدرت‌شان تهی سازند. اما، هيچ سياستی نمی‌توانست به توده‌ها تحميل شود، يعنی، SPD و همپالگیهايش در آن زمان فاقد کنترل بر ابزار اجبار و سرکوب بودند. از اينرو، ضروری بود که توده‌ها بسوی‌شان جلب شوند. عليرغم سرشت آشکارا راديکال قيام نوامبر، اين امر به سادگی انجام گرفت.

در وحله‌ی نخست، طبقه کارگر به سنت‌ها و اعتقادات معينی خو گرفته بود که به طرق مختلف با وضعيت پيشا-جنگ‌شان همخوانی داشت.[80]  در واقع، تا وقوع جنگ، شرايط زندگی مردم کارکن آلمان بطور پيوسته بهبود می‌يافت. کارگران فراگرفته بودند که سرنوشت‌شان را بدست رهبران‌«شان» در SPD و اتحاديه‌های صنفی بسپارند. در طی جنگ، تمام اينها فروپاشيد. همانطور که پيش‌تر در اين فصل ديديم، کارگران بنا به ضرورت شروع کردند به عمل برای خودشان تا اواخر جنگ. با اين وجود، SPD و اتحاديهها خود را بمثابه تجسم و سازمانهای اين جنبشِ در ابتدا آتونوم مطرح کردند.
طبقه کارگر قدرت را در نوامبر 1918 تصرف کرد بدون اينکه از آن آگاه باشد؛ و با کنش‌هايش بسيار فراتر از مطالبات آشکارش رفت --و بسيار فراتر از آگاهی‌ای که خودش از خواست‌ها و فعاليت‌هايش داشت. اکنون می‌بايد تصميم می‌گرفت که يا قدرتی را که به تازه‌گی کسب کرده مستحکم نمايد (يعنی، يک سيستم اصيل شورائی بيافريند)، يا اينکه به تحقق مطالبات اوليه‌اش بازگردد (يعنی، صلح، غذ، و دمکراسی پارلمانی). SPD از اين باور عميق به دمکراسی استفاده کرد تا استدلال کند که يک سيستم شورائی، بجای دمکراسی حقيقی يک ديکتاتوری خواهد بود. اين موجب يک رشته واکنش در ميان کارگران در ماه نوامبر شد[81] ، و حتی به سازمان‌های خودشان --شوراها-- به شيوه‌ای مثل دمکراسی پارلمانی برخورد کردند --يعنی انتخاب نمايندگان برمبنای احزاب بجای حوزه انتخاباتی، مثل تجربه‌ی مشترک اجتماعی کار در کارگاه:
کارگران اندکی قادر بودند که اين استدلال را که با اعتقادات خودشان عجين شده بود رد کنند. برغم آنچه که به انجام رسانده بودند، هنوز به اشکال سنتیِ سازمان اعتقاد داشتند. در نتيجه اجازه دادند که نمايندگان جنبش سوسيال‌دمکراتيک، اتحاديه‌ها، سوسيال‌دمکرات‌های چپ، تعاونی‌های مصرفی، و غيره، همه و همه، در شوراها نيز در بين نمايندگان کارخانه نماينده داشته باشند. شوراها بر چنين مبنائی ديگر نمی‌توانستند نماينده‌ی مستقيم کارگران در کارگاه‌ها باشند. آنها بيشتر واحدهائی از جنبش کارگریِ سابق شدند، و لذا برای بازگرداندن سرمايه‌داری توسط ساختن سرمايه‌داریِ دولتیِ دمکراتيک از طريق SPD به کار رفتند.[82]
در نتيجه در زمان بسيار کوتاهی، طبقه کارگر قدرتی را که کسب کرده بود --اگر واگذار نکرد-- [با ديگران] تقسيم کرد.[83] در 16 دسامبر سال 1918، يعنی تاريخِ نخستين کنفرانس شوراهای کارگران و سربازان، قدرت فقط اسماً در دست شوراها بود. بنابراين، تصميم‌شان برای خودکشی، يعنی واگذاری «قدرت»شان به مجلس موسسان، صرفاً رسميت بخشيدن به فرآيندی بود که نقداً شروع شده بود و با حداکثر سرعت پيش می‌رفت.

در کل، تصميم نخستين کنفرانس از سوی توده‌ی کارگر آلمان پذيرفته شد. اين اما نشانگر آن نيست که فقط چپ افراطی از شکل شورائیِ حکومتی دفاع می‌کرد. در واقع، در طی خود کنفرانس، حدود 250 هزار کارگر و سرباز در خيابان‌های برلين و خارج از کنفرانس تظاهرات کردند. آنها سخنگوئی به کنفرانس ارسال داشتند که مطالبات‌شان را در کنفراس قرائت کند. آنها نوشتند:

1.      آلمان يک جمهوری سوسياليستی واحد است.

2.      تمام قدرت بدست شوراهای کارگران و سربازان.

3.   کميته اجرائی، منتخب شورای مرکزی، بمثابه عالی‌ترين ارگان قانونگذاری و قدرت اجرائی است که حتی کميسرهای خلق و تمام مراجع مرکزیِ رايش بايد بوسيله آن عزل و نصب شوند.

4.      لغو شورای کميسرهای خلقِ اِبِرت.

5.     انجام فوری و فعالانه‌ی تمام اقدامات ضروری برای حفاظت از انقلاب از سوی شورای مرکزی؛ بالاتر از همه، خلع سلاح ضدانقلاب، تسليح پرولتاريا، و تشکيل گارد سرخ.

6.  دعوت و اعلان فوری از سوی شورای مرکزی به پرولتاريای تمام کشورها برای ايجاد شوراهای کارگران و سربازان جهت پيشبرد وظيفه‌ی انقلاب سوسياليستی جهانی.[84]
عليرغم اين مطالبات، کنفرانس با اکثريت عظيم آرا به نفع انتخاب مجلس موسسان و تفويض قدرت شوراها در سراسر آلمان رای داد. در اين زمان --اواخر سال 1918-- طبقه کارگر به نظر می‌رسيد که با دستاورد صلح، و دمکراسی پارلمانی راضی است، و باور دارد که اکنون مشکلات اقتصادی به نحوی در چارچوب ساختار اقتصادی موجود آلمان حل خواهند شد.[85]  چنين رفتاری اما چندان به درازا نکشيد، و در برابر واقعيت وضعيتی که طبقه کارگر در طی چند سال بعد با آن مواجه بود، به عقب رانده شد.[86]

1923-1919

در طی پنج سال پس از انقلاب ماه نوامبر، طبقه کارگر آلمان به مبارزه عليه حکومت و نهادهائی که پس از انقلاب توسعه يافته بودند ادامه داد. در برابر ضروريات آن مقطع و انتظاراتی که بعلت انقلاب بوجود آمده بود، در بين بسياری از کارگران درک‌های نوينی توسعه يافته بود. پس از اتمام جنگ بحران اقتصادی و اجتماعیِ بلاانقطاع ادامه يافت. در واقع، آلمان برای چندين سال از يک بحران به بحرانی ديگر --سياسی و اقتصادی-- می‌غلطيد.

در آغاز سال 1919، طبقه کارگر انتظار داشت که شاهد بهبود مشخصی در استانداردهای زندگی و شرايط کاری باشد. هيچ چيزی از اين دست بوقوع نپيوست.

پس از پيروزی انقلاب، کارگران می‌خواستند شاهد گشوده شدن مسيرهای نوينی در برابرشان باشند. می‌خواستند نقشی فعال در بازسازی صنعت ايفا کنند. اعتصابات بيانی از خواست‌شان برای دست‌يابی به شرايط نوين اقتصادی و اجتماعی بود. بجای آن، از آنها خواسته شد که با شکم‌های خالی و چکمه‌های سوراخ به کار برای کارفرمايان سابق ادامه دهند.[87]  

(بايد به اين واقعيت توجه داشته باشيم که حکومت، مانند اواخر ماه دسامبر، کاملاً در دست SPD بود. در روز بيست و سوم، اعضاء USPD در اعتراض به ارسال سرباز از سوی ابرت عليه برخی از ملوانان که يک ساختمان دولتی را اشغال کرده و خواستار حقوق معوقه‌‌شان شده بودند از حکومت نوين استعفا دادند. سی تن از آن ملوانان کشته شدند. اکنون، در آغاز سال 1919، حکومت در دست SPD بود و اگر تهديد می‌شدند، به گردان‌های وسيع سربازان وفاداری اتکا می‌کردند که دراختيارشان بود.)

در اوايل ژانويه سال 1919 تظاهرات‌های توده‌ای وسيعی در خيابان‌های برلين برپا شد که توسط گروه «نمايندگان انقلابی» و اسپارتاکيست‌ها در اعتراض به برکناری اميل آی‌شورن (Emil Eichorn) رئيس پليس شهر سازمان يافته بود. اي‌شورن آخرين عضو USPD بود که هنوز پست اجتماعی مهمی را در اختيار داشت. سازمان دهندگان تظاهرات اميدوار بودند که بتوانند توده‌های مردم را برای حمله‌ای به دژهای نوين قدرت سازمان دهند. حدود 700  هزار نفر در پاسخ به فراخوان چپ‌گراها در روز 5 ژانويه به خيابان‌ها آمدند.[88]  با اين وجود، سمت و سوی تظاهرات کاملاً مشخص نبود. برخی از گروه‌ها شروع کردند به نبردهای خيابانی با نيروهای جديد انتظامی، اما تا روز 11 ژانويه بدون دشواری چندانی از نظر نظامی شکست خوردند.[89]  تعداد بسيار اندکی از آنها که برای تظاهرات آمده بودند در نبردها درگير شدند. در کل، نسبتاً يک وضعيت تظاهرات بزرگ و صلح‌آميز برقرار بود، درحالی که در همان حال برخی از گروه‌ها اقدام به فعاليت چريکی نمودند. چند روز بعد، در 16 ژانويه، 30 هزار از 35 هزار رای دهنده‌ی واجد شرايط در انتخابات مجلس موسسان شرکت کردند.[90]  به وضوح اکثريت عظيم مردم هنوز مايل بودند که بخت خود را در دمکراسی بورژوائی بيازمايند. با انتخابات مجلس موسسان، تمام شوراهای سياسی در سراسر کشور دعوای قدرت و اعتبار خود را از دست دادند و بيشترشان ناپديد شدند.[91]
در تمام نيمه‌ی اول سال 1919 در سراسر آلمان قيام‌های پراکنده وجود داشت. دلايل ويژه‌ی گوناگونی در پس هر کدام از اين قيام‌ها بود، اما در کل، می‌توان گفت که انتظارات فزاينده، همراه با بدترشدن استانداردهای زندگی وضعيت بسيار بی‌ثباتی آفريد. از اين گذشته، در تمام اين مدت، کارگران از تجارب‌شان فرا می‌گرفتند که چه نوع فعاليت‌هائی می‌تواند موفقيت‌آميز باشد و چه نوعی محکوم به بيهوده‌گی است. طبقه کارگر آلمان در حال فرارفتن از آگاهی از خود بعنوان يک طبقه، به آگاهی از آنچه که وظيفه‌ی طبقه کارگر در يک موقعيت بحرانی بايد باشد بود، يعنی، آگاهی طبقاتی انقلابی به آهسته‌گی در حال گسترش بود. در طی اين دوره برای حکومت ضروری بود که برای سرکوب ناآرامی‌ها در برمن، هامبورگ، لايپزيک، هاله، مناطق معدنی مرکزی آلمان، برانشوايک، تورينيگن (Thuringia)، و روهر نيرو ارسال دارد.[92]  اگر حکومت قادر نمی‌شد که رسته‌های زبده نظامیِ وفادار به خود را بسيج کند، جای ترديد دارد که می‌توانست مردم کارکن در اين مناطق را از تلاش‌شان جهت ايجاد ساختارها و سازمان اجتماعی خودشان باز دارد.

شورش‌ها فقط در مناطق دور از مقر استقرار حکومت نوين روی ندادند. در ماه مارس 1919 بازهم يک اعتصاب عمومی در برلين انجام گرفت که اکثر فعالين‌اش ملوانان بودند. نيروهای نظامی جديد شورش را سرکوب نموده و اعدام‌های دست جمعی براه انداختند. حکومت در سرکوبش بسيار جدی‌تر می‌شد و طبقه کارگر نيز نشان می‌داد که بازهم در کنش‌هايش جدی‌تر می‌شود. در ماه مه، سربازان دستچين شده مونيخ را اشغال کردند و صدها کارگر را به جوخه اعدام سپردند.

طبقه کارگر بيش از پيش قادر بود که سرشت واقعی SPD را درک کند، حزبی که خود را بعنوان حزب«شان» معرفی کرده بود، و اکنون دستور اعدام کارگرانی را میداد که نيازمندیهای زندگی را مطالبه میکردند. کارگران بطور دستجمعی SPD را ترک  می کردند.[93]  رايدر فعاليتهای طبقه کارگر در سال 1919 را چنين جمعبندی و ارزيابی می‌کند:
ادامه و تشديد جنبش اعتصابی با مطالبات سياسی‌اش و استفاده از زور عليرغم فراخوان مجلس موسسان، گواه توانمندیِ احساسات انقلابی در آلمان است و همچنين توضيح دهنده‌ی رشد راديکاليسم سياسی در سالی است که به کودتای کاپ منجر شد. در پس نارضايتی‌های سياسی، تهيدستی واقعی اقتصادی قرار داشت: قيمت‌ها بيش از دستمزدها افزايش يافتند، و غذا ناياب و گران بود. در سال 1919 تقريباً 5 هزار اعتصاب، با اتلاف 48 ميليون روز کار بوقوع پيوست. در سال 1920 اين ارقام حتی بيشتر بود.[94]
در 13 ژانويه‌ 1920، يک تظاهرات مسالمت‌آميز توده‌ای در مقابل رايشتاگ در برلين در اعتراض به مضمون قانون شورای جديد که در مجلس بحث می‌شد برگزار شد که از سوی سربازان حکومتی بسوی تظاهرات آتش گشوده شد. چهل و دو کارگر کشته شدند.[95] اين امر کارگران را از خود حکومت و نيز SPD بيگانه‌تر نمود، و آگاهی از ضعف تظاهرات‌های مسالمت‌آميز را بوجود آورد. در ماه فوريه، تظاهرات‌های توده‌ای در اعتراض به تصويب خود قانون شورا تمام آلمان را فراگرفت. قانونی که از سوی تظاهرات‌کنندگان بمثابه چيزی شرم‌آور و کوششی جهت تابع‌سازی کامل شوراها به اتحاديه‌ها و نابودی باقيمانده‌های خود-مديريتی نگريسته می‌شد.[96]  با اين وجود، در 20 ماه مارس، وضعيت نوينی پديد آمد. يک گروه راستِ هار، شامل بخش بزرگی از ارتش دستچين‌شده‌ای که SPD بوجود آورده بود، تحت هدايت کاپ، يک سرمايهدار دستراستی، کوشيد تا حکومت را سرنگون کند. اغتشاش اقتصادی هم برای سرمايهداران ثروتمند و هم برای کارگران غيرقابلتحمل شده بود. طبيعتاً راه حلی که از سوی سرمايه‌داران و نظاميان جستجو می‌شد کاملاً از آنچه طبقه کارگر می‌جست متفاوت بود. اين اقدام به کودتا، با بزرگترين اعتصاب عمومی در تاريخ آلمان مواجه شد. عليرغم اينکه اين اعتصاب نقطه اوج فعاليت طبقه کارگر بود، اما شکل دفاع از حکومت عليه راست را به خود گرفت. در اين نبرد عليه «کودتای کاپ» بيش از 12 ميليون نفر شرکت جستند.[97]  يکبار ديگر، مانند نوامبر سال 1918 قدرت واقعی در دست طبقه کارگر بود.[98]  يکبار ديگر، طبقه کارگر از مقاصدش، آگاهی‌اش و درکِ فعاليت خودش فراتر رفت. و يکبار ديگر انتخاب کرد که به تاکيد مجدد بر مقاصد اوليه‌اش بازگردد، يعنی از حکومت حمايت کند، بجای آنکه قدرت آتونوم خود را تحکيم نمايد. البته، در برخی مناطق و مابين گروه‌های کارگری در مناطق ديگر، ادراک چنان بود که کارگران می‌توانند خودشان جامعه را بگردانند، و در واقع، مي‌بايد چنين مي‌کردند اگر قرار بود از وضعيت روبرو شدن با يک بحران از پی بحرانی ديگر خلاصی يابند. اما اين درک، اين حصول به هسته‌ی آگاهی انقلابی طبقاتی، در سراسر طبقه کارگر آلمان گسترده نشد. کارگران بسياری هنوز به درک‌های سابق و سنت‌هائی چسبيده بودند که به آهستگی با پيشرفت‌های آلمان تضعيف شده بودند.
پاسخ به «کودتای کاپ» آخرين مبارزه‌ی توده‌ای در سطح ملی در آلمان تا تابستان 1923 بود. شرايط زندگی بين سال‌های1920 و 1923 بدتر شد، همانطورکه کشور در چنگال يک تورم شديد گرفتار آمده، و توسط نياز برای پرداخت غرامت به فاتحين جنگ جهانی اول تحت فشار بيشتر اقتصادی بود.[99]  وقوع اعتصابات در سراسر کشور ادامه يافت. در واقع، هر سال شاهد اعتصابات بازهم بيشتری بود. با اين وجود، اين فعاليت‌ها، تا حد زيادی محلی بودند[100]، و حکومت با کسب مجدد کنترل بر ابزار زور، آنها را وحشيانه سرکوب نمود. در ميان اغتشاش و فعاليت طبقه کارگر، برخی سازمان‌های نوين شايان توجه در1920 شکل گرفتند: KAPD ([حزب کارگران کمونيست آلمان] حزبی که با انشعاب از حزب کمونيست شکل گرفت که اعتقادات لنينيستی در مورد حزب را رد کرد در حاليکه نياز برای سازمانهای انقلابی جهت «آموزش» تودهها را میپذيرفت)؛ AAUD ([اتحاديهی عمومی کارگران آلمان]، سازمان آنارکوسنديکاليستیای که میکوشيد تا ساختارهای جامعهی نوين را در قالب اتحاديههای صنعتی ايجاد کند، و کمابيش بمثابه بازوی صنعتیِ KAPD عمل می‌کرد) و AAUD‑E ([اتحاديهی عمومی کارگران آلمان - سازمان واحد] که از AAUD انشعاب کرده، و مخالف همکاری با KAPD، يا هرگونه سازمان مجزا از توده‌ی کارگر بود و نظراتی مشابه با IWW [کارگران صنعتی جهان] داشت).[101]  با اينکه ايده‌های نوين زيادی که معطوف به آتونومی طبقه کارگر بودند توسعه يافتند --ايده هائی که از دل تجارب کارگران و راديکال‌ها از سال 1918 نمو يافته بودند-- اما حکومت اکنون برای درهم شکستن قيام‌های منفرد نيروی کافی داشت. در روهر و ساکسونی در سال 1923 چنين شد.[102]  توده‌ی طبقه کارگر آلمان نتوانست ابزار هماهنگی و وحدت فعاليت‌ها را بوجود بياورد. در 11 ماه اوت 1923 طبقه کارگر درگير آخرين کنش توده‌ای‌اش شد. در پاسخ به افزايش فزاينده‌ی تورم و بدتر شدن وضعيت زندگی، کارگران بطور خودانگيخته در سراسر آلمان برخاستند.[103] حکومت سقوط کرد --يعنی مسئولين حکومتی قدرت را از کف دادند-- و چهره‌های جديدی، مجدداً از SPD در راس ساختار سياسی ظاهر شدند. وعده‌ی رفرم‌هائی داده شد و تلويحاً تهديد به سرکوب شد. يکبار ديگر، طبقه کارگر نتوانست مضامين کنش‌هايش را متحقق نمايد. برای هر قصد و نيتی، اين پايان جنبش کارگری آلمان بود.

 

يادداشت‌ها:

* نوشته‌ی حاضر، فصل 7  ازکتاب «مارکسيسم و کمونيسم شورائی»، به قلم پيتر رچلف است که توسط انتشاراتی The Revisionist Press, NY  در سال 1976 منتشر شد. -م

 

[1] همانطور که اِوِلين اندرسون (Evelyn Anderson) استدلال می‌کند، موضع حزب سوسيال‌دمکراتيک در مورد جنگ نبايد بعنوان «خيانت» نسبت به هوادارانش تعبير شود؛ بلکه، «آنها بمثابه ابزارِ خواسته‌ی توده‌ها بجای راهنماشان عمل کردند.» (Hammer or Anvil, p. 25)

[2] اين به هيچ وجه به معنای آن نيست که توده‌های آلمانی بطور ميهن‌پرستانه‌ای خود را به تلاش‌های جنگی انداختند و اين حالت را تا زمانی که ديگر به نظر می‌رسيد که جنگ مغلوبه شده حفظ کردند. روزنبرگ (Rosenberg) به نارضايتیِ فزاينده نسبت به حکومت آلمان اشاره می‌کند: « توده‌های مردم را يک نارضايتی عميق در طی نخستين زمستان جنگ به حرکت درآورد. افسردگی‌ای که مردان و زنان کارگر را در چنگالش گرفتار کرده بود فقط وقتی می‌توانست از بين برود که آنها بدانند که اکنون در حکومت آلمان سهيم‌اند و فعالانه و نه منفعلانه در پايان جنگ دست دارند. در دمکراسی‌های طبقه متوسط، طبقه متوسطِ حاکم قادر بود تا احساساتش را در توده‌ی مردم برانگيزاند. . . . اما در آلمان قانون اساسیِ بيسمارکی امکان پيدايش چنين احساساتی را پس زده بود. . . . اين صحيح است که در طی جنگ مقامات نظامی و غيرنظامی با توده‌ی مردم بدتر از آنچه که در زمان صلح رفتار کرده بودند، رفتار نکردند. اما تجربه‌ی جنگ اين آگاهی را به توده‌ها داد که چيزهای زيادی که قبلاً تحمل می‌شد ديگر نمی‌توانند تحمل شوند، و لذا از همان اولين زمستان جنگ شکافی که طبقه کارگرِ سوسيال‌دمکراتيک را از طبقه‌ی آريستوکرات صنعتی جدا می‌کرد، بجای اينکه کمتر شود عميق‌تر شد.» (Rosenberg, The Birth of the German Republic, p.90)

[3] اندرسون، منبع فوق، صص. 11-10.

[4] Feldman, Army، Industry, and Labor in Germany، 1914‑1918، P‑ 98.

[5] Ibid., P. 117

[6] روزنبرگ، منبع فوق، ص. 90

[7] همانجا، ص. 91

[8] «به نظر مردم کارکن چنين می‌رسيد که همان کسانی که آنها را از حيات سياسی و اقتصادی و ارتش دور نگهداشته بودند، مسئول تداوم جنگ هستند.» (همانج، ص. 14)

[9] «با افزايش تعداد اعتصابات در سال 1916، اهميت استفاده از سخنگويان سوسيال‌دمکرات و اتحاديه‌های کارگری برای آرام کردن کارگران افزايش يافت.» (فلدمان، منبع فوق، ص. 128 )

[10] همانجا، ص. 256.

[11]روزنبرگ، منبع فوق، ص. 154.

[12] «در هر دو مورد، اين اعتصاب‌ها از سوی کارگران در پاسخ به وضعيت غذا نسبتاً بطور خودانگيخته برپا شدند. (فلدمان، منبع فوق، ص. 337 ) «بطور هم زمان، اعتصابات ديگری در . . . هاله (Halle)، برونزويک (Brunswick)، و ماگدبورگ (Madgeburg) به سبب دلايل صرفاً اقتصادی بوقوع پيوستند.» (روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 209)

[13] Halperin, Germany Tried Democracy, p. 26.

[14] Badia, Le Spartakisme, p. 124.

[15] «در لايپزيگ، اعتصاب از همان آغاز خصلتی سياسی داشت. کارگران اعتصابی در آنجا علاوه بر خواسته‌ی تامين غذا و زغال، خواستار شدند که يک بيانيه‌ی حکومتی، آمادگی حکومت را برای پذيرش يک صلح بدون الحاق، الغاء قانون خدمت اجباری و قانون کار خدمات امدادی اعلام نمايد، تمام محدوديت‌های روی جرايد و جلسات را بردارد، زندانيان سياسی را آزاد کند، و حق رای عمومی و مساوی را در تمام امپراطوری به اجرا گذارد. . . . کارگران لايپزيگ، ديگر کارگران آلمان را به پيوستن به خود فراخوانده و پيشنهاد کردند که مثل روسيه شوراهای کارگران  به نماينده‌گی از منافع پرولتاريا ايجاد شود.» (فلدمان، منبع فوق، ص. 338 )

[16] Badia, op. cit., p. 126. Cf. also Ryder, The German Revolution of 1918.

[17] Schubert and Gibson, Death of a Fleet, 1917‑1919 and Vidil, Les Mutineries de la Marine Allemand, 1917‑1918.

[18] با اينکه اعتصابات در واقع خودانگيخته بودند، اما تبليغات و ايدئولوژی سياسی هم بر ملوانان تأثير داشت. سوسيال‌دمکرات‌های مستقل (USPD) حجم زيادی نوشتجات را مابين ملوانان --که بعضی از آنها جزو اعضاء‌شان بودند--  پخش کردند و کارگران صنعتی جهان(IWW) نيز نفوذی جزئی از طريق کارگران راديکال بارانداز داشت --کارگرانی که ايده‌هاشان را از طريق کارگران کشتی که از بنادر آلمان می‌گذشتند کسب کرده بودند. (اين فاکت آخری را از پل ماتيک دارم.)

[19] روزنبرگ، منبع فوق، ص. 183.  او اضافه می‌کند که خواست اصلی سياسی سربازان در آن زمان «يک صلح سريع و ايجاد وضعيتی که در آن افسران ديگر نتوانند يک اتوريته‌ی ديکتاتورمنشانه را روی ملت اعمال کنند» بود.

 [20]در 25 ماه ژوئيه کاپيتان کشتیِ «Konig Albert» با چاقو کشته شده و به دريا انداخته شد.(Schubert and Gibson, op. cit., p. 26)

[21] همانج، ص.24.

[22] روزنبرگ، منبع فوق، ص. 206. از اين گذشته، شکست در رسيدن به توافق بر سر اروپا پس از توافق در مورد جبهه‌ی شرقی آشکار ساخت که حکومت آلمان هنوز در جستجوی الحاق مناطق مهم صنعتی بلژيک است. روزنبرگ پيشتر (ص.105) اشاره کرده بود که از سوی طبقه کارگر چنين سياستی همچون کوششی از سوی سرمايه‌داران صنعتی جهت کسب سودهای بيشتر، فهميده می‌شد و لذا اين سياست با خشم زيادی روبرو گشت.

[23] در 28 دسامبر مذاکرات صلح قطع شد (رايدر، منبع مذکور، [در يادداشت شماره 16] ص. 112 )

[24] «جنگ مردم آلمان را از مقدار مکفیِ نيازمندی‌های پايه‌ای برای زندگی محروم ساخته بود. مشکل غذا پيشتر در جنگ پيش آمده بود. کمبود ذغال در زمستان 1917-1916 بيشتر شد. اکنون در آخرين سال جنگ، کمبودهای شديد پوشاک و مسکن نيز وجود داشت. ذخائر پوشاک، بعلت کمبود مواد خام، و استفاده‌ی ناکافی از محصولات "جايگزين"، بشدت رو به نقصان گذارد. بخصوص کمبود کفش وجود داشت. کمبود صابون کمتر جدی نبود. . . . بسياری از کارگران آلمان اکنون مجبور شده بودند که با شپش هم دربيافتند. بالاخره، سيل کارگران به مراکز توليدات جنگی، کمبود مسکن و افزايش سريع اجاره بها را بوجود آورد.» (فلدمان، منبع فوق، ص. 459 )

[25] روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 207.

Badia, Les Spartakistes, p, 25 [26] . رايدر اشاره می‌کند به اينکه وضعيت غذا بخصوص در وين وخيم بود (منبع فوق، ص. 115) «صدها هزار کارگر در وين، بوداپست و ديگر مراکز صنعتی ابزارشان را زمين گذاردند.» (روزنبرگ، منبع فوق، ص. 210).

[27] Badia, Le Spartakisme, p. 137.

Revolutionäre Obleute» [28] از يک محيط کوچک کارگران فلز برلين سرچشمه گرفت. تمام اعضايش کارگران بسيار ماهر و سالها فعال در اتحاديه‌های صنفی بودند. . . . هدف اصلی اين گروه تبديل اتحاديه‌ها از [سازمان‌های] صرفاً صنفی به سازمان‌های سياسی و انقلابی بود.» اندرسون، منبع فوق، ص.37.

[29] رايدر منبع فوق، ص.117؛ باديا منبع فوق [ياداشت شماره 27] ص. 29 و 138؛ روزنبرگ منبع فوق، صص. 212-211 . شورا يک «کميته‌ی اقدام» يازده نفره را انتخاب کرد که فقط يک کارگر در ميانشان بود. (باديا منبع فوق ص.139) اين نخستين نمونه از فرآيندی بود که خواهيم ديد که در ماه نوامبر-دسامبر تکرار شد: شکل‌گيری شوراها با انتخاب رهبران سياسی بجای نمايندگان کارخانه در پست‌های مهم.

[30] رايدر منبع فوق، ص.117. فلدمن اشاره می‌کند که «اعتصابيون برلين جزو کارگران با بهترين درآمد در آلمان بودند، و قابل توجه است که خواسته‌هاشان برای صلح و رفرم شامل خواسته‌های سوسياليزه کردن صنايع و حتی محدودکردن سودهای جنگی نمی‌شد» (همان منبع، صص. 454-453). روزنبرگ در توافق با اين می‌گويد «کارگران برلين يک صلح معقول، نان، و يک حکومت دمکراتيک طبقه متوسط می‌خواستند که حاکی از براندازی سلطه‌ی ارتش و يونکرها [اشراف] در آلمان بود.» (همان منبع ص. 212)

[31] باديا منبع فوق، ص. 141؛ روزنبرگ، منبع فوق، ص. 215

[32] روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 213. وی اضافه می‌کند که « هيچ‌گونه شباهتی با سوويت نداشت.»

[33] آرزوی صلح کارگران آلمان، برخلاف همسانان روسی‌شان، آرزوی صلحی به هر قيمت نبود. اگر کارگران آلمان واقعاً انقلابی بودند، اعتصاب چنين مفتضحانه شکست نمی‌خورد.» (فلدمان، منبع فوق، ص.456 )

[34] روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 217. همبستگی‌ای که از اين تجربه پديد آمد، در شکل سازمانی کميته‌های نمايندگان کارخانه بروز يافت که بطور تنگاتنگی در ارتباط با Revolutionäre Obleute بودند. با فراخوانده شدن رهبران (بعنوان مثال ريچارد مولر Richard Muller) به خدمت، رهبران نوينی از ميان اعضاء ساده ظاهر شدند. رايدر منبع فوق، ص. 119.

[35] باديا، منبع مذکور، ص. 146.

[36] رايدر منبع مذکور، ص.122.

[37] روزنبرگ اينرا چنين خواند: «تغيير به دمکراسی پارلمانیِ طبقه متوسط، بدون تغييری فوری و بلاواسطه در قانون اساسی» (منبع فوق، ص. 247). من در نظر گرفتن اين تغيير را بعنوان چيزی بيش از تغيير چهره‌ها در بالا، مشکل می‌يابم، چراکه تقسيم قدرت بلاتغيير ماند.

[38] روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 266-265

[39] Rudin, Armistice 1918, p. 252.

[40] روزنبرگ، منبع مذکور، ص. 266

[41] نمايندهیUSPD نتوانست در آن زمان به کيل برود.

[42] «نوسکه با اين ابن‌الوقتیِ هوشمندانه کاملاً پيشدستی کرد و به مستقل‌ها [يعنی USPD] که آنقدر در عذاب بودند تا جنبش را آماده کنند، نيرنگ زد. . . . او که خود را ناتوان يافته بود با ظرافت قابل توجه‌ای متظاهرانه با ايده‌آل‌های ملوانان موافقت کرد، از اينرو، موفق شد که جنبش خطرناک را در يک محدوده نگهدارد.» 

Delmer, "Inner History of the German Revolution," The Nineteenth Century, Vol. 87, March, 1920، P. 559.

[43]روزنبرگ می‌گويد که «نيروی محرک انقلاب آلمان کاملاً از سوی سربازان بود مردم کارکن هرگز قادر نبودند که به تنهائی انقلاب را به پيش ببرند اگر ارتش با آن مخالفت می‌کرد.» A History of the German Republic, p. 4.

[44] «در طی چهار سال جنگ دولت کهن به تدريج به فروپاشی کامل درغلطيد. اين فرآيند بی‌نهايت آهسته و عمدتاً غير قابل رويت بود؛ و وقتی که فاجعه بوقوع پيوست، حکومت مثل ميوه‌ای رسيده بدامن پرولتاريا افتاد.» Stroebel, The German Revolution and After, P. 58.

[45] رايدر، همان منبع، ص. 148. اندرسون می‌نويسد «Arbeiter und Soldenraten  (شوراهای کارگران و سربازان) آلمان آفريده‌های خودانگيخته‌ی انقلاب آلمان بودند، درست همانطور که سوويت‌ها آفريده‌های خودانگيخته‌ی انقلاب روسيه بودند. آنها نه در پاسخ به تبليغات خارجی يا سکتاريستی، بلکه بمثابه سازمان‌های خلق‌الساعه‌ی توده‌های شورشی بوجود آمدند.» منبع فوق، ص. 43.

[46] همانج، ص.43. وی اضافه می‌کند که «انقلاب کاملاً يک "اقدام مستقيم" بود. توده‌ها بطور خودانگيخته شوراهای کارگران و سربازان را بمثابه ابزار اراده‌ی انقلابی‌شان شکل دادند. در طی مراحل اوليه، اين شوراها تمام قدرت را در دست خود گرفتند.» (ص. 44)

[47] "Then and Now: A KAPD Veteran Talks to a Young German Revolutionary," Solidarity, Vol. 6, No. 2, n.d., pp. 12‑13.

[48] پل ماتيک، هم يک عضو پيشين KAPD است و هم در آن زمان در کارخانه‌ی بزرگی در برلين کار می‌کرد. در بازگوئی تجربه‌اش برای من، وسعت آن نوع فعاليتی که برنارد رايشن‌باخ توصيف می‌کند را بسيار کمتر دانست. اما آنجا که چنين شوراهائی شکل گرفتند، (بعنوان مثال بين معدنچيان در روهر) توسعه‌شان مطابق با همان فرآيندی بود که رايشن‌باخ تصوير می‌کند.

[49] «در روز دهم نوامبر 1918، شوراهای کارکنان و سربازان قدرت واقعی را در در سراسر آلمان، چه در شهرها و در خارج از شهرها اعمال کردند؛ و از سوی گروه‌های انقلابی در ارتش و نيز مردم کارکنی که در مکانهای فراوانی خود را مسلح ساخته بودند حمايت می‌شدند.»  Rosenberg, A History of the German Republic, p. 21,

[50] اندرسون، منبع فوق، ص.44

[51] متاسفانه، ناتوانی من در مطالعه به زبان آلمانی بشدت بررسی حوزه‌هائی را که می‌توانم تحقيق را با هر دقتی ادامه دهم، محدود ساخته است. بخصوص اينکه، احتمالاً جدی‌ترين کوشش جهت خودگردانی در معادن روهر و برمن انجام گرفت. اما هيچ منبعی در اين مورد چه به انگليسی و چه به فرانسوی در دست نيست.

[52] Comfort, Revolutionary Hamburg, P. 39.

[53] کامفورت، همانجا، ص. 41.

[54] کامفورت، همانجا، ص. 42.

SPD [55]  از دمکراسی پارلمانی در برابر سيستم شورائی دفاع می‌کرد؛USPD هر دو را می‌خواست، اما در آن زمان کوشيد تا تمام انتخابات پارلمانی را به تعويق بيندازد برای اينکه به شوراها زمان بدهد تا رشد کنند.

[56] کامفورت، همانجا، ص. 46.

[57] کامفورت، همانجا، ص. 47.

[58] کامفورت استدلال می‌کند که اين امر بعلت «فقدان نيروی انسانیِ تعليم‌يافته جهت بدست‌گيریِ دستگاه اداری» بود. (همانج، ص. 49.)

[59] همانجا، صص. 68-62

[60] همانجا، ص. 72.

[61] همانجا، ص. 58.

[62] همانجا، ص. 73.

[63] همانجا، ص. 99.

[64] همانجا، ص. 103.

[65] همانجا، ص. 74.

[66] همانجا، ص. 78.

[67] همانجا، ص. 104.

[68] همانج، فصل 6، «افول جنبش کارگری هامبورگ»، صص. 130-109. در مورد نقش حزب کمونيست آلمان، نگاه کنيد به:

Lowenthal, "The Bolshevisation of the Spartacus League," St. Anthony's Papers IX: International Communism; and Spartakism to National Bolshevism, the KPD, 1918‑1924, Solidarity, London, May 1970.

[69] ماتيک، «From the Bottom up»  در مباحثهای در Modern Socialism ص. 17. [ترجمه اين مباحثه به فارسی]

[70] Fischer, Stalin and German Communism, P. 103.

[71] Gruber, International Communism in the Era of Lenin, P. 170.

[72] Mitchell, Revolution in Bavaria، 1918‑1919, pp. 145‑146.

[73] Ibid., P. 152.

[74] Ibid., p. 147‑148.

[75] Ibid., p. 160.

[76] برای تحليلی از مناسبات بين اين دو دستگاه، نگاه کنيد به:

 Friedlander, "Conflict of Revolutionary Authority; Provisional Government vs. Berlin Soviet, November‑December, 1918," International Review of Social History, VII, 1962, pp. 163‑176.

[77] « نهادهای سابقِ امپراطوری در زير سيمای متغير رويدادها، بقاء يافتند: بوروکراسی، فرماندهی ارتش، سرمايه‌داران بزرگ، و حتی زمينداران اشرافی (Junkers). شوراهای کارگران و سربازان بر روی سيستم سابق قرار گرفتتد، اما نابودش نکردند، و پس از يک دوره‌ی همزيستیِ سخت بين اين دو، شوراها می‌بايد با دستيابی به چيز اندکی از آنچه می‌خواستند، ناپديد می‌شدند.» رايدر (Ryder) منبع ذکر شده در بالا، ص. 159.  «در 12 نوامبر، شورا اعلاميه‌ای صادر کرد با اين مضمون که تمام زمين‌های همگانی، و تمام مراجع و مقامات ملی، نظامی، و اداری بايد به فعاليت‌های معمول خويش ادامه دهند.» Lutz, The German Revolution, 1918‑ 1919. P. 90.

[78] Badia, Les Spartakistes, P. 77.

[79] اندرسون، منبع ذکر شده در بالا، ص. 68. برای تحقق اين اهداف، اتحاديه‌ها در 15 نوامبر سال 1918 به توافقی با کارفرمايان رسيدند که اين موارد را فراهم می‌کرد: 1) برسميت شناسی اتحاديه‌ها بعنوان نمايندگان کارگران؛ 2) آزادی سازماندهی اتحاديه‌ای؛ 3) روسای کارخانه از تشکيل اتحاديه‌های اعتصاب‌شکن در کمپانی‌ها دست بر می‌دارند؛ 4) در کارخانجات با بيش از 50 کارکن، کميته‌هائی انتخاب می‌شوند تا با مديران جهت پرهيز از ستيز و مناقشه همکاری نمايند. 5) روزکار 8 ساعته. (Badia, Les Spartakistes, P. 133)

[80] «اما بسرعت آشکار شد که سنت‌های پارلمانی و اتحاديه‌ای در توده‌ها آنقدر زياد ريشه دوانده‌اند که بسرعت از بين نروند. بورژوازی، سوسيال‌دمکرات‌ها، و اتحاديه‌های صنفی، اين سنت‌ها را بکار گرفتند تا درک‌های نوين را نابود سازند.» ("Raden," The Origins of the Movement for Workers Councils in Germany, 1918‑1935, p. 4) روزنبرگ می‌نويسد: «کنترل بوروکراتيک امور عمومی متکی بر يک سنت چندين سده بود. به سختی به نظر قابل تصور می‌رسيد که اين سنت توسط يک طوفان انقلابی نابود شود» (A History of the German Republic, p. 22). رايشن‌باخ (Reichenbach) يادآوری می‌کند که «آلمان يک سنت نهادهای پارلمانی، يک سنت حکومت با نمايندگان انتخابی داشت. در چنين شرايطی، انقلاب بسيار سخت‌تر است زيرا به نظر می‌رسد که قهر عليه نمايندگان منتخبه باشد. پس از سال‌ها اکثريت پارلمانیِ بورژوائی در پارلمان، به نظر می‌رسيد که پيروزی سوسيال‌دمکراسی يک پيروزی تعيين‌کننده برای چپ باشد.» منبع فوق، ص. 12.

[81] بايد همچنين به خاطر داشته باشيم که در تمام سال 1918 اخبار مربوط به هرج و مرج و فلاکت در روسيه در مطبوعات آلمان منعکس می‌شد.

"Raden" [82] منبع فوق الذکر، ص. 8. «مشکل اين بود که در اين شوراها سوسيال‌دمکرات‌ها در اکثريت بودند. آنها مطالبات اقتصادی را بجای سياسی، و مطالبات رفرميستی را بجای انقلابی مطرح کردند. سوسيال‌دمکرات‌ها اما نظرات‌شان را تحميل نکردند. اکثريت‌شان بازتاب اراده‌ی توده‌های وسيع کارگران درون شورها، و حتی در طی موقعيت انقلابی بود.» رايشن‌باخ، منبع فوق‌الذکر، ص. 12.

[83] استروبل (Stroebel) منبع فوق‌الذکر، به درستی تاکيد می‌کند که قدرتی که به دست پرولتاريا افتاد محصول نبردی سخت نبود.

[84] Burdick and Lutz، eds., The Political Institutions of the German Revolution, 1918‑1919, p. 216.

در واقع بسياری از افراد با ادراک‌های ارائه شده در اين منبع هم رای بودند «هدف جنبش شوراها تکميل انقلاب سوسياليستی و ايجاد جامعه‌ی کمونيستی بود. خودِ سيستم [شورائی] دوسويه بود: اقتصادی و سياسی. از نطر سياسی، قدرت قانون‌گذاری و اداری را در شوراها وحدت بخشيد، انتخابات دوره‌ای را حذف نمود، حق رای در انتخابات عمومی را محدود به پرولتاريا کرد، و قدرت سياسیِ دولت را عملاً در دست مردم کارکن در صنايع بزرگ قرار داد. از کارکنان صنعتی هر کمون [شهرستان] (مطابق با شغل‌شان) شوراهای 1000 نفره کارگری شکل ميگرفت که رهبرانشان را انتخاب ميکردند. سپس نمايندگان تمام شوراهای کمونی، شورائی برای آن منطقه ايجاد می‌کردند که تمام کارکردهای حکومتی را بعهده می‌گرفت. شورا و کميته‌هايش جايگزين مقامات و مراجع شهری، قضات، و پليس می‌شد. کمون‌ها در مناطق، و مناطق در استان‌ها سازمان می‌يافتند. سپس استان‌ها تابع کنگره‌ی ملی شوراها می‌شدند. اين کنگره می‌بايد يک شورای اجرائی بر می‌گزيد که قرار بود دو بار در سال انتخاب شده و در هر زمان قابل عزل بود. اين شورا می‌بايد قدرت عالی دولتی را به اجرا می‌گذاشت.

جنبه‌ی اقتصادیِ سيستم شورائی قصد داشت سوسياليسم را به کمک پرولتاريا بوجود بياورد و سازمان اقتصادی‌ای ايجاد کند که در آن پرولتاريا کنترل کامل بر حيات اقتصاد ملی داشته باشد. علاوه بر شوراهای سياسی، شوراهای محل‌کار می‌بايد مطابق با صنعت سامان می‌يافتند. اين شوراها مانند شوراهای سياسی بودند که شوراهای مناطق و استان‌ها را شکل می‌دادند....» (Lutz, op. cit., pp. 78‑79.)

[85] «اهميت انقلاب آلمان بيش از آنچه که واقعاً بود به نظر می‌رسيد. اين انقلاب شورمندِ خودانگيخته‌ی کارگران بيشتر برای پايان جنگ بود تا اينکه برای تغيير مناسبات موجود باشد. مطالبات‌شان که از طريق شوراهای کارگران و سربازان به عمل درآمد، از امکانات جامعه‌ی بورژوائی فراتر نرفت» پل ماتيک، «اتو روله و جنبش کارگری آلمان»، (بدون تاريخ) ص. 7.

[86] «برغم اين "انقلاب سقط شده" نمی‌توان گفت که پيروزیِ عناصر محافظه‌کار ساده يا آسان بود. سمت‌گيریِ نوين روحيات  در بين صدها هزار کارگر چنان قوی بود که سرسختانه می‌جنگيدند تا شايد شوراها بتوانند خصلت نوين واحدهای طبقاتی‌شان را حفظ کنند. پنج سال ستيز بی‌وقفه لازم بود که جنبش شورائی توسط جبهه متحد بورژوازی، جنبش کارگری کهنه، و گاردهای سفيد، بطور قطع شکست بخورد.»

 (" Les Mouvements des Conseils en Allemagne," Informations Correspondence Ouvrier, January‑February, 1971, P. 9)

[87] Rosenberg, A History of the German Republic, p. 43.

[88] رايدر منبع فوق، ص. 210.

[89] پس از اين قيام سقط شده بود که روزا لوکزامبورگ و کارل ليبکنيشت شکار شده و بوسيله‌ی نيروهای حکومتی به قتل رسيدند.

[90] رايدر منبع فوق، ص. 214.  اين امر نشانه‌ای از سرشت متضاد آگاهی توده‌ای در آن زمان بدست می‌دهد. در يک روز700 هزار نفر عليه SPD در برلين تظاهرات می‌کنند، و ده روز بعد، بيش از 85% از آنهائی که واجد شرايط رای دادن در سراسر آلمان هستند، رای می‌دهند.

Grzesinski [91]  که در آن زمان يک بوروکرات اتحاديه کارگری بود نوشت: «مراجع مالی حاضر نشدند وجوه مالی لازم را تصاحب کنند، و مدت کمی بعد از نخستين انتخابات حکومت پارلمانی تمام شوراهای کارگران و سربازان منحل شدند.» Inside Germany, p. 80.

[92] روزنبرگ، منبع فوق [يادداشت 87] ص. 86.. «نتيجه‌ی سياسی جنگ داخلی که در طی نيمه اول 1919 بنام نوسکه انجام گرفت، نابودی کامل قدرت سياسی شوراها بود.» ص. 89 .

SPD [93]  نيمی از اعضا خود را در طی سال 1919 از دست داد.

[94] رايدر، منبع فوق، صص. 217-216

[95] روزنبرگ، منبع فوق [يادداشت 87] ص. 127.

[96] برای تحليل خوبی از مضمون اين قانون نگاه کنيد به:

 Boris Stern, Works Council Movement in Germany, U. S. Department of Labor, 1925, and Guillebaud, The Works Council, Cambridge, 1928.

[97] Spartakism to National Bolshevism, p. 16.

[98] «طبقه کارکن اکنون با تجزيه‌ی طبقه حاکم و يک جنبش توده‌ای در حرکت با بزگترين فرصت تاريخی خود از زمان ژانويه‌ی 1919 روبرو بود.» همانج، ص. 16.

[99] «تورم تمام پس‌اندازهای کوچک را بلعيد و درآمد واقعی تمام مزدوحقوق بگيران، بازنشستگان، و شاغلين با درآمد ثابت را به پائين خط سرخی که رسماً بعنوان حداقل حيات شناخته شده بود کاهش داد. دستمزد و حقوق فقط بعد از مبارزات وحشتناک افزايش می‌يافت. اما حتی چنين افزايش‌هائی هنوز بسيار عقب‌تر از افزايش سريع قيمت‌ها بود.» اندرسون، منبع فوق‌‌الذکر، ص. 88.

[100] درسال 1922، تعداد 4338 اعتصاب که يک ميليون و ششصد هزار نفر کارگر را درگير کرد، بوقوع پيوست. همانج، ص.88

[101] ايدئولوژی و تاريخ اين سازمان‌ها در تحليلی در «Raden»، منبع فوقالذکر، و همچنين در جزوهای از گروه Informations Correspondence Ouvrier [مکاتبات اطلاعاتیِ کارگری] ارائه شده است. هر دو منبع، ترجمههای ويراستاری شده از جزوهی اصلی منتشره توسط گروه شوراگرای هلندی نوشتهی H. Canne Meijer است. برای اطلاع بيشتر در مورد اين گروهها مراجعه کنيد به :

 Goetz, Les Syndicats Ouvriers Allemands apres la Guerre.

[102] Frankel, "The Ruhr and the German Workers," American Labor Monthly, Vol. I، June, 1923، pp. 61‑71. Rosenberg, A History of the German Republic, pp. 208‑210.Also, Anderson، op. cit., pp. 91 ff.

[103]«بيکاری توده‌ای و تورم منجر به راديکاليزه‌شدن طبقه کارگر شد.»  Spartakism to National Bolshevism, p. 25

 

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست