کارل کُرش در سال 1886 در شهر توشتد در منطقه
لونهبورگر هايده آلمان
(Lüneburger Heide)
متولد شد و در شهر کمبريج در ايالت ماساچوست
آمريکا در سال 1961 فوت کرد. او که
فرزند يک خانوادهی طبقه متوسط بود، تحصيلات دبيرستانی خود
را در شهر مانينگن (Meiningen)
به پايان رسانيد و در ينا (Jena)،
مونيخ، برلين و ژنو به تحصيل حقوق، اقتصاد، جامعه شناسی و فلسفه
پرداخت. پس از اتخاذ درجه
دکترای حقوق از دانشگاه ينا در سال
1911، سالهای 1912 تا 1914 را در بريتانيای کبير در مطالعه و
تمرينِ انگليسی و حقوق بينالمللی
گذراند. جنگ جهانی اول او را به آلمان و برای چهار سال به ارتش
آن کشور بازگرداند. دو بار مجروح شد، و مطابق با تغييرات در صحنه
سياسی ترفيع و تنزلِ درجه گرفت و موضع ضدجنگِ خود را با وارد شدن
در حزب سوسياليستِ مستقلِ آلمان بيان داشت.
کارل کُرش درحين آموختن حقوق دريافت که
بايد به ريشههای مادی آن بپردازد يعنی به
مطالعهی جامعه. او که پيش از
جنگ يک سوسياليست بود، در جريان سقوط حکومت يک سوسياليست انقلابی
شد. در سال 1921، با ادغام سوسياليستهای مستقل و حزب کمونيست،
کُرش نمايندهی کمونيستها
در کنگرهی ايالت تورينگن (Thuringian
Diet)
شد، و وزير دادگستری در حکومت مستعجل حزبکارگری در ايالت تورينگن
و بالاخره، از سال 1924 تا 1928 نمايندهی
رايشتاک [مجلس] آلمان شد. در طی اين
دوره او بطور ممتد با نوشتن در مورد موضوعات جاریِ سياسی و تئوريک
به تهييج جنبش راديکالِ کارگریِ پساجنگ پرداخت. او دبيری ارگان
تئوريک حزب کمونيست،
Die Internationale
را بعهده گرفت و بزودی پس از آن به قلم
زدن و ويراستاری
در نشريه اُپوزيسيون،
Kommunistische
Politik
پرداخت.
ناراضی از سمتگيری اپورتونيستیِ انترناسيونال کمونيست پس
از 1921، و آشنائی و شناخت وی از تئوری مارکسيستی که بسيار فراتر
از غالب تئوريسينهای برجسته حزبی بود، بزودی کُرش را به
تقابل
با ايدئولوژیِ رسمیِ حزب بلشويک رسانده و منجر به جدائی راهش در
1926 شد. او اکنون سخنگوی جناح چپِ راديکال حزب کمونيست (چپ مصمم)
شده بود. جناحی که هنوز درون حزب بود ولی بدليل خصلت اين سازمان،
عملاً دشمن انترناسيونال سوم محسوب میشد. بعد از 1928 کُرش فعاليت
سياسی خود را خارج از هر چارچوب تشکيلاتیِ معينی ادامه داد. او به
نوشتن در مطبوعاتی که در دسترسش بود ادامه داد، چاپ تازهای از جلد
اول کاپيتال مارکس را آماده کرد، در کشورهای مختلف
سخنرانیهائی ايراد
نمود و پژوهشی در مورد کارل مارکس را
برای سِری کتابهای يک
انتشاراتیِ بريتانيائی در رابطه با جامعه شناسان مدرن نوشت.[1]
با بقدرت رسيدن هيتلر در 1933، کُرش مجبور به
ترک آلمان
شد.
او به انگلستان رفت، برای مدت کوتاهی به دانمارک، و سپس در 1936 به
ايالات متحده مهاجرت نمود.
در کنار
تدريس در نئو اورلئان (New
Orleans)،
او
سالهای اقامتش در ايالات متحده را به پيگيری در تئوری مارکسيستی
گذراند. در آمريکا نيز مثل آلمان، عمدتاً بعنوان يک آموزگار
مورد احترام دوستانش قرار داشت. دانش وسيع عمومیاش و ذکاوت
ذهنیاش چنين نقشی را برای وی مقدّر ساختهبود، هرچندکه او خود
ترجيح میداد که در «ميانه ميدانِ» نبرد برای رفاه و رهائیِ طبقه
کارگر باشد، جائیکه او خود را متعلقِ بدان میدانست.
قابليتِ ذهنی و کمالِ اخلاقیاش، وی را از هياهوی فرصتطلبانه
برای مقام و برتریجوئی هم در دنيای آکادميک و هم در جنبش رسمیِ
کارگری جدا نگهداشت. اگر مرگ وی تقريباً توجهای را جلب نکرد شايد
تائيد نهائی اعتقاد وی باشد که مارکسيسمِ انقلابی تنها در پيوند با
جنبشِ انقلابیِ توده ی کارگر میتواند وجود داشته باشد.
نقدی بر کائوتسکی
تاثير جنگ جهانی اول و حتی بيشتر از آن انقلاب روسيه بحران طولانی
مدتِ مارکسيسم و جنبش کارگری غرب را به مرحله انفجاری خشونتبار
کشاند. برغم تجزيه خطوط تئوريکی درون حزب سوسيالدموکراسی به جناح
باصطلاح «رويزيونيست» به سرکردگیِ ادوارد برنشتين، و جناح «ارتدکس»
به نمايندگیِ کارل کائوتسکی، جنگ آشکار ساخت که هر دو اين گرايشات
يک فعاليت همسانِ رفرميستی، سازشطلبی طبقاتی و
سوسيال-ميهنپرستانه را پوشش میدادند. عناصر حاشيهایِ جناح چپِ
جنبش بينالمللی سوسياليستی
و مهمترين سخنگويانشان، لنين در روسيه و روزا لوکزامبورگ در
آلمان، با خواست احياء مجددِ وحدتِ فراموششده ی تئوری و پراتيک،
از فعاليت تحت سايه ی مارکسيسمِ «ارتدکس» امتناع کردند.
در حاليکه مبارزه با «رويزيونيسم»، بدليل رد کامل مارکسيسم، مشکلی
برای سوسياليستهای راديکال نبود، «ارتدکسيِ» کائوتسکی مبارزهای
دوجانبه را عليه سوسيالدمکراسی و توجيهات ظاهریاش با عبارات
مارکسيستی طلب میکرد. «بازگشت به مارکس» شعار اين مبارزه شد تا در
تلاش برای تجديد حيات جنبش
کارگری از سنت راديکال سوسياليسم
استفاده شود. اما طرح مسألهی «مارکسيسم چيست» نيز بجا بود، چراکه هم پيروان و هم دشمنان «ارتدکسیِ»
کائوتسکی متوسل به آثار مارکس میشدند. ولی،
مارکسيسمِ زمان مارکس تا کجا و تا چه نسبت
تحت شرايط تغييريافته قرن جديد
معتبر بود؟ شرايط انقلابی در آستانهی جنگ تمايلِ تازهای را نسبت
به تئوری مارکسيستی با خود آورد.
از سال 1922 تا 1925، کُرش
رشته مقالاتی[2]
عليه
«ارتدکسیِ» کائوتسکی نوشت و بر اعادهی محتوای انقلابی مارکسيسم
تأکيدکرد. کُرش به تحليل نقادانه و سيستماتيک[3]
«مارکسيسم اصولگر» در اثر کائوتسکی بنام درک ماترياليستیِ
تاريخ پرداخت که در آن نويسنده خود نقطه نظرات «ارتدکسی» پيشين
خود را کنار گذاشته بود. با وجودآنکه در واژگانِ مورد استفاده
کائوتسکی چندان تغييری صورت نگرفته بود، ولی تعبيرش از نوشتارهای
مارکسيستی آشکارا به عقيمسازی
روزيونيستیِ جنبش سوسياليستی ياری میرساند. نظراتش در رابطه با
توسعه، جامعه، دولت، مبارزه طبقاتی و انقلاب، همانطورکه کُرش
نشان داد، در خدمت بورژوازی بود
تا طبقه کارگر. اين بويژه بيانِ قطعیِ
تئوريک خود را در تلاش کائوتسکی در ارائه درک ماترياليستی از تاريخ
بمثابه «علمی» مستقل نشان میداد
که الزاماًً ربطی به مبارزه ی طبقاتیِ پرولتاريا نداشت. از نظر
کُرش اين بيشتر دلالتِ ضمنی داشت بر تبديل مارکسيسم به يک
ايدئولوژی صرف، که با عدم توجه
به زمينههای شکلگيریاش خود را بعنوان يک «علم ناب» تصوير
میکرد.
در اين شکلِ ايدئولوژيک بود که ماترياليسمِ ديالکتيکِ مارکس بر
جنبش سوسياليستی مستولی شد، و در همين شکل بود که معنای انقلابی
خود را از دست داد. از نظر کُرش، مارکسيسم عليرغم اطلاق نام
«سوسياليسم علمی» در تقابل با سوسياليستهای اتوپيائی، «علم» نيست
و نمیتواند «علم» به مفهوم بورژوائیِ کلمه باشد. برای مثال،
کاپيتال مارکس اقتصادِ سياسی نيست، بلکه «نقد اقتصادِ سياسی»
از موضع پرولتارياست. بهمينترتيب، در ساير حوزهها نيز تئوری
مارکسيستی فلسفه، تاريخ و جامعه شناسی ِ بورژوائی را جايگزين
فلسفه، تاريخ يا جامعه شناسیِ نوينی نمیکند، بلکه نقدِ تمامی
تئوری و عمل بورژوائی است. مارکسيسم قصد تبديل شدن به «علم
ناب» را ندارد بلکه خصلت ايدئولوژيک و
تقيد طبقاتی علم و فلسفه بورژوائی را افشاء میکند.
مارکس در جوانی ديدگاههای فلسفیای را پذيرفتهبود که خود در تحول
نظری بعدیاش، بعنوان مواضعی ايدئولوژيکی
خواند که خود را میبايست از آن رها
میساخت. از نقد ايدئولوژيکی به نقد ايدئولوژی
رسيد و از آنجا به نقد
اقتصاد سياسی. درک ماترياليستی
از تاريخ، يعنی نظريه ی مارکس که «ساختار اقتصادی جامعه شالوده ی
واقعیای را بنا مینهد که بر روی آن روبناهای حقوقی و سياسی شکل
میگيرند که بنوبه خود اشکال معين شعور اجتماعی را میسازند»، نه
از يک تلاش علمی يا فلسفی در کشف «قوانينِ عمومیِ تغيير اجتماعی»
بلکه از نقدِ ماترياليستیِ جامعه بورژوائی و ايدئولوژیاش حاصل شد.
مارکسيسم، از نظر کُرش، نه فلسفه ماترياليستیِ اثباتی و نه يک علم
اثباتی است؛ و تمام گزارههايش خاص، تاريخی و کنکرت هستند، از جمله
گزارههائی که ظاهراً جهانشمولاند. حتی فلسفهی ديالکتيکیِ هگل،
که نقد آن نقطه ی آغاز تکامل نظری مارکس بود، نمیتواند به درستی
درک شود مگر در ارتباط با انقلاب اجتماعی، و آنهم نه بعنوان فلسفه
عام انقلاب، بلکه بعنوان بيان ادراکیِ انقلاب بورژوائی. باز هم،
فینفسه تمام پروسه ی اين انقلاب را بازتاب نمیدهد، بلکه تنها
مرحله ی نهائی آنرا.
رابطه ی ديالکتيکی بين تکامل
عينی و تکامل انديشه با گذشت دوران
انقلاب بورژوائی معنایاش را برای بورژوازی از دست داد،
هرچند نه برای طبقه پرولتاريای تحت
حاکميت و استثمار آنان. از آنجاکه تئوری بورژوائی قادر نيست فرای
پراتيک اجتماعیِ جامعه بورژوائی رود مگر در شيوههای
ايدهآليستی-ايدئولوژيکی، بنابراين قادر نيست از فلسفه ی هگل
گذرکند، بجز آنکه از آن دور شود. اين تئوری نه میتواند هسته ی
منطقیِ درون پوسته ی رمزگونه آن را کشفکند و نه آنرا مورد نقد
ماترياليستی قرار دهد، زيراکه در اينصورت روابط مسلط طبقاتی و
محدوديتهای تاريخیِ جامعه بورژوائی را عريان خواهد ساخت.
اين تنها از جايگاه پرولتاريا، از موضع مخالفتاش باجامعه طبقاتی
بورژوائی ممکن
بود. بنابراين ديدگاه ديالکتيکی متضمن
در کل پروسه تاريخی که از انقلاب بورژوائی آغاز شد و در فلسفهی
ايده آليستی هگل به اوج رسيد، تنها با جنبش انقلابی طبقه کارگر و
بيان تئوريک آن در مارکسيسم شکوفا شد. تئوری جنبش پرولتاريائی نه
بر بنيان خود اين جنبش، بلکه از انقلاب بورژوائی منشاء گرفتهبود و
لذا در شکل و مضمون هنوز آثاری از منشاء تئوری بورژواـ انقلابی را
با خود حمل میکرد.
نه مارکس و نه انگلس منکر ارتباط تاريخی مابين تئوریهای
ماترياليستیشان و فلسفه بورژوائی و همچنين ارتباط انقلاب بورژوائی
با انقلاب پرولتری نبودند. اما همانطورکه کُرش در مارکسيسم و
فلسفه اشاره دارد، اين بدين معنا نيست که تئوری سوسياليستی در
تکامل مستقل بعدی خود خصلت فلسفی خود را حفظ میکند، و يا اينکه
ژاکوبينيسم تئوری انقلاب بورژوائی جنبهای از انقلاب
پرولتاريائی باقی میماند. در واقع مارکس و انگلس ديگر موضع
ماترياليستیشان را فلسفی نمیدانستند و از پايان فلسفه سخنگفتند.
ولی
مطابق با نظر
کُرش، منظور آنان از اين بيان،
برتریِ صرفِ علوم اثباتیِ گوناگون نسبت به فلسفه نبود. بلکه، موضع
ماترياليستیشان بيان تئوريک يک پروسه انقلابی در حال عمل بود که
از طريق الغای شرايط مادی و روابط اجتماعی،
که بيان ايدئولوژيکیشان را در علم و فلسفه بورژوائی
میيابند، علم و فلسفه بورژوائی را ملغی خواهد ساخت.
با اينکه مارکس
در يکی از «تزهائی درباره فوئرباخ»
اظهار میدارد که «فيلسوفان تنها جهان را به طرق گوناگون تفسير
کرده اند، نکته اما تغيير آنست»، اما اين
تغيير خود هم تئوريک است و هم پراتيک. بنابراين در تعبير کُرش،
غيرممکن است که فلسفه ناديده گرفته شود
و به همان نسبت غير ممکن است که عناصر فلسفی از مارکسيسم حذف شوند.
مبارزه عليه جامعه بورژوائی يک مبارزه ی فلسفی نيز هست حتی اگر
فلسفه ی انقلابی هيچ کارکرد ديگری بجز شرکت در تغيير جهانِ موجود
نداشته باشد. کُرش برآن بود که ماترياليسم مارکس، در تضاد با
ماترياليسم طبيعی_انتزاعیِ فوئرباخ، همواره ماترياليسمی
تاريخی_ديالکتيکی بوده و هميشه باقی
میماند،
يعنی ماترياليسمی که کليتِ شرايط معين اجتماعی_تاريخی را درککرده
و تغيير میدهد. ناديدهگرفتن نسبیِ فلسفه از سوی مارکسِ بالغ،
تاثيری بر تشخيص وی که ايدئولوژی و فلسفه نيروهای اجتماعی
واقعیاند
نداشت، و اينکه
بايد بر آنها هم در حوزه عملشان و هم با تغيير در شرايطی که بدان
وابسته اند غلبه کرد.
انقلاب روسيه و عواقب آن
بازنگری کارل کُرش به رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه از علاقه ی
ويژه وی نسبت به فلسفه سرچشمه نمیگرفت، بلکه از نياز و ميل وی به
آزاد کردنِ مارکسيسمِ متداول از قيود ايدئولوژيک و جزمی آن بود.
اين حاصلِ تئوريک گرايش نوين انقلابی ناشی از جنگ و انقلاب بود؛
زيرا مارکسيسم،
که توضيحدهنده رابطه ديالکتيکی مابين
آگاهی اجتماعی و پايهی مادی آن
است، هم در مورد خود
مارکسيسم و هم در مورد جنبشکارگری
کاربستپذير است. بنابراين هيچچيز اعجاب
انگيزی در اين واقعيت وجود ندارد که مارکسيسم 1848 و مانيفست
کمونيست چيزی غير از جنبش مارکسيستیای بود که همزمان با بسط
سرمايهداری در يک دوره درازمدت غيرانقلابی که تنها با خيزشهای
انقلابیِ جنگ جهانی اول به پايان موقت خود رسيد،
تکامل يافت. «رويزيونيسم»
مارکسيستی صرفاً تئوری يک پراتيکِ غيرانقلابی بود و «ارتدکسیِ»
مارکسيستی تئوریِ جدا از هرگونه پراتيک، که درنتيجه بطور غيرمستقيم
بعنوان حامی ايدئولوژيک در خدمت رفرميسم بورژوائی قرارداشت.
جنبش نوين انقلابی که با انقلاب روسيه آغاز شد، به خود بعنوان
اعادهکننده مارکسيسم اصيل
مینگريست. از نظر کُرش، اين تنها می توانست يک احياء ظاهری و
ايدئولوژيکی باشد که نياز به توسعه بيشتر تئوری و عمل مارکسيستی
مطابق با شرايط خاص تاريخی، که جنبش انقلابی در آن حضور داشت، را
منتفی نمی کرد. با اينحال، مارکسيسمِ مارکس بعنوان اولين تلاش در
نبرد با عمل غيرانقلابی، لذا ضدانقلابیِ جنبشِ رفرميستی، با
پيشکشيدنِ مجدد مسأله ی انقلاب و ديکتاتوریِ پرولتاريا گامی به
جلو برداشت.
جنبش انقلابی تحت شعار «تمام قدرت بدست شوراهای کارگران»
جنگيد. هرچند ايدههای در پسِ اين شعار مبهم بود، ولی اين شعار
بيانگر اراده ی انقلابی طبقه ی پرولتاريای آگاه
جهت پايان بخشيدن به جامعه سرمايهداری بود. حتی اگر، در مورد
روسيه، از همان آغاز شکافی عميق و به وضوح غيرقابل عبور بين ايده ی
شورا و امکان تحقق آن وجود داشت، دليلی برای عدم تلاش در
بهکارگيری يک راهحل انقلابی در کشورهای از اين
نظر خوش اقبالتر نبود. اگر انقلابِ
پرولتاريائی در غرب موفق میشد، احتمالاً شرايط برای توسعهای
سوسياليستی در کشورهای به لحاظ صنعتی کمتر پيشرفته را بوجود
میآورد. مانند تمام انقلابيون آن زمان، کُرش با حمايت از کارگران
انقلابی در آلمان و ديگر کشورها، در کنار انقلاب بلشويکی قرار
گرفت.
اما در سال1921، موج انقلابیِ پسا جنگ
شروع به فرونشستن کرد، و همراه با آن اميد برای انقلاب جهانی.
ضدانقلاب در غرب مصمم به تأثيرگذاری بر سمتگيری انقلاب روسيه بود؛
انقلابی که محدوديتهای ملیاش، مستقل از آرمانهای بينالمللی
اوليهاش، توانائیهای انقلابیاش را محدود ساخته و بالاخره آنرا
به يکی از نمودهای خاص ضدانقلاب بينالمللی مبدل ساخت. رژيم
بلشويکی در روسيه عملاً تنها با اَنجام آنچه که به لحاظ ايدئولوژيک
ناگزير به رد آن بود، يعنی بسط و گسترش شيوه ی توليد سرمايهداری،
قادر به حفظ خود بود. از آنجا که اين هدفِ اوليه ی بلشويسم نبود،
اکنون خودِ هدف، بوضوح بصورت يک
هدفِ صرفِ ايدئولوژيکی بدون ارتباط با ساختار اقتصادی کشور و
نيروهای طبقاتی آن درآمده بود و به همين شکل نيز به حيات خود ادامه
داد. بدين ترتيب مارکسيسم بعنوان يک ايدئولوژی در خدمت پراتيک
غيرمارکسيستیِ دگرگونیِ روسيه به
يک دولت مدرن سرمايهداری درآمد.
تحت اين شرايط، تعجبی نداشت که «مارکسيسم و فلسفه» کُرش نه تنها
کائوتسکی و پيروانش، بلکه ايدئولوگهای بلشويک را نيز آشفته ساخت.
کاربرد درک ماترياليستی از تاريخ روی خود مارکسيسم، تفاوتهای
موجود بين تئوری و پراتيک در کل جنبش سوسياليستی را آشکار ساخت.
جبههی مشترکی که بسرعت عليه اثر کُرش شکل گرفت آشکار ساخت که جنبش
لنينيستی
هنوز جزء لاينفکی از «ارتدکسیِ»
کائوتسکی است. و درست همانطور که هواداریِ ايدئولوژيکِ کائوتسکی از
«اهداف غائی» سوسياليسم، تنها به رفرميسمِ «بیهدفِ» برنشتين ياری
رساند، جزمگرائیِ لنين نيز تنها میتوانست بعنوان آگاهیِ دروغينِ
يک عملِ ضدانقلابی کارکرد داشته باشد.
ايدئولوگهای انترناسيونال سوم «مارکسيسم و فلسفه» را يک «ارتداد
رويزيونيستی» اعلام کردند. از آنجا که آنها «ارتدکسیِ» لنين و
کائوتسکی را بعنوان مارکسيسم پذيرفته بودند، البته از اين نظر محق
بودند. بحث[4]
حول اثر کُرش، که آشکارا
دقيقاً تئوريک بود، به زودی خصلتی
بيشتر سياسی به خود گرفت. استراتژی
کمونيستی در جهانِ پس از جنگ، که مشتمل بود بر شرکت در حکومتهای
سوسياليستی در هرجاکه ممکن بود و قيامهای انقلابی در هر زمان که
فرصت دست میداد، متحملِ شکستی قاطع در رويدادهای سياسیِ آلمان1923
شد. اين امر منجر به بحرانهای درونی نوينی در جنبشِ کمونيستی شد.
گرايشات راست و اولترا-راست، چپ و اولترا-چپ وجود داشتند که همه
برای کنترل بر سازمانهای گوناگون ملی و انترناسيونال سوم در رقابت
با يکديگر بودند. انحرافات از خط رسمیِ هرچند متغير حزبی، از سوی
اين يا آن گروه نه تنها بعنوان تفاوتهای تاکتيکی، بلکه بمنزله
انحراف از خود مارکسيسم مورد حمله قرار میگرفت. نقد کُرش به
سياستهای کمونيستی پس از رويدادهای 1923 بعنوان نتيجه ی مواضع
«رافضیِ» ارائه شده در کتاب مارکسيم و فلسفه تلقی میشد.
اما تا پيش از 1926 کُرش و گروهاش در واقع اخراج نشدند.
از مقطع سال 1926، خيزشهای انقلابیِ جنگ جهانی اول ضعيفتر از
آنچه بودند بنظر میآمدند. ولی سرمايهداری هنوز تا تثبيت کامل
فاصله داشت و يک موج جديد انقلابی امکانپذير بود. از ديدگاه کُرش،[5]
تدارک برای آن مستلزم
تيزترکردن و نه کندکردن مبارزه طبقاتی و داشتن عزمی راسختر برای
کسب قدرت سياسی بود. امّا
در اين فاصله در حاليکه امکان انقلاب هنوز منتفی نبود،
ضدانقلاب قدرت گرفت. تمام نيروهای ضدکمونيست از راست
ارتجاعی تا چپ رفرميست در برابر راهحل انقلابی شرايط
بحرانی موجود متفق شدند. آنان در نياز بلشويکها برای حفظ و
استقرار قدرت حزبی در روسيه و در جهان بطورکلی،
متحدی هرچند ناخواسته ولی مؤثر يافتند. جنبشِ بينالمللیِ کمونيستی
مبدل به وسيلهای برای دولت روس شد و بنابراين از نقطه نظر مارکسی
ديگر نيروئی انقلابی نبود. بهنظر کُرش، کمونيسم بينالمللی را
تابع نيازهای ملیِ روسيه کردن _ قربانی کردن انترناسيونال پرولتری
برای امپرياليسم ملی _ تکرار نمايش انترناسيونال دوم در آغاز جنگ
جهانی دوم بود.
اکنون ديگر نقد جزئيات سياست بلشويکی معنائی نداشت، زيرا آنچهکه
اين سياستها را تعيين میکرد نه برداشت غلط از شرايط واقعی در
ارتباط با آرمانهای پرولتری يا فقدان چنين
آرمانهائی و يا وجود يک تئوری غلط که
میتوانست با بحث تصحيح شود بود؛ بلکه، منشاء مستقيم آن به نيازهای
ويژه و مشخص دولت روسيه برمیگشت،
به اقتصادش، منافع ملیاش، و منافع طبقهِ حاکم جديدش _ يعنی
تصميمگيرندگان بلشويک و اعوان و
انصارِ
دستگاه بوروکراتيک عريض و طويلشان.
کمونيسم پرولتاريائی میبايست از روسيه و انترناسيونال سوم فاصله
میگرفت همانطور که در گذشته مجبور به قطع ارتباط با
سوسيال-رفرميستها و انترناسيونال دوم شده بود. بدون ترديد همراه
با آن، و در آن زمان و موقعيت، کمونيسم پرولتاريائی محکوم به فنا
بود. جمعِ نيروهای ايدئولوژيکی و واقعیِ سرمايهداری سنتی، حاميان
سوسيال-رفرميستاش، و سرمايهداری دولتیِ تحت پوشش مارکسيسمِ روسی
برای تخريب اقليتی انقلابی که هنوز قادر به پذيرشِ شکستاش نبود،
باندازه کافی قدرتمند بود.
هيچ اقدامی توسط کُرش و دوستانِ جديدش در گروههای کمونيستیِ
باصطلاح
اولترا-چپ[6]
در دفاع از تسخير يا اصلاحِ
تشکلهای انترناسيونالِ سوم، يا همخط شدن با اين يا آن دستهبندی
بلشويکی که برای گرفتن کنترلِ دستگاه دولتیِ روسيه با حمايت از اين
يا آن حرکت تاکتيکی جهت حفظ رژيم بلشويکی میجنگيدند، صورت نگرفت.
امّا، برای کُرش مهم ظهور يک اُپوزيسيون پرولتاريائی در برابر وجه
توليد نوين سرمايهداری دولتیِ بلشويکی، يا سوسياليسمِ دولتی، بود.
در رابطه با روسيه، اين اُپوزيسيون کارگری بود که تحت نام
ساپرونُف، يکی از بنيانگذاراناش، شناخته میشد که کُرش با آن
ارتباط برقرار نمود زيرا بر خصلت طبقاتیِ مبارزه پرولتاريا عليه
حزبِ کمونيستِ روسيه تأکيد داشت. اين گروه تشخيص داد که مبارزهاش
بايد خارج از حزب در ميان کارگران انجام گيرد. ولی همراه با ديگر
گروههای اپوزيسيون، اُپوزيسيون کارگری نيز قربانی برآمد
دوران ترور استالينستی
شد.
خودگردانیِ پرولتاريائی
آنچهکه انترناسيونال دوم نتوانست تکميل کند، يعنی تبديل جنبش
کارگری به سازمانهای کنترلکننده کارگران، اکنون توسط
انترناسيونال سوم تکميل شدهبود. خودگردانیِ کارگری میبايست از
خودش در برابر تمام سازمانهای کارگری موجود، چه اقتصادی و چه
سياسی، دفاع
میکرد. احزاب سياسی سنتیِ دموکراسی
بورژوائی، همينطور تريديونيونيسم در شکل صنفی و صنعتیاش، اکنون
بمثابه ابزاری بودند در دست بوروکراسیهای غولآسای کارگری
که منافع ويژه خود را درحفظ وضع
موجود اجتماعی میديدند و يا تبديل به نهادهای حکومتیِ کنترل و
تبعيت شدهبودند. آشکار بود که اشکالِ سازمانی که مارکس و انگلس،
تحت شرايط کاملاً متفاوتی، بدان اميد بسته بودند، ديگر نمیتوانست
بعنوان نيروهای آزادیبخش بحساب آيد. بلکه آنان مبدل به اشکالی
مضاعف و جديد برای بردگیِ پرولتاريا شدهبودند. کُرش، هرچند با
بیميلی ـ بدليل فقدان سازمانهای جديد و باکفايت مبارزهطبقاتیِ
پرولتاريا ـ به اين نتيجه رسيد که اضمحلال سرمايهداری مشروط و
مستلزم انحلال سازمانهایِ سنتیِ کارگری است.
تا آن حد که اين سازمانها همچنان از پذيرشِ کارگران برخوردار
بودند، اين خود حاکی از ميزان گستردگیِ فقدان آگاهیِ طبقاتیِ
پرولتاريا بود.
کُرش اکنون، در شرايط رو به گسترش سلطه ی تماميتخواهانه بر تمامی
عرصههای زندگی، میتوانست بواسطهِ علائم بيشماری جلوههائی از
استقلالِ پرولتاريا را در پيکار مستقيماش برای مطالباتِ کارگری،
هرچند ابتدا زودگذر و محدود، ببيند. هرجا که حرکت مستقلِ کارگری
هنوز يافت شود، مارکسيسم انقلابی نيز نمردهاست. اين نه پيرویِ
ايدئولوژيکی بی چون و چرا از دکترين مارکسيستی بلکه عملِ طبقه
کارگر در پی منافع خود بود که نکته تعيينکننده در تولد مجدّد جنبش
انقلابی بود. اين نوع فعاليت هنوز تاحدودی پراتيکِ جنبش
آنارکوسنديکاليستی بود. کُُرش بسوی آنارشيستها روی آورد بدون آنکه
ادراک مارکسيستیاش را از دست بدهد؛ البته نه بسوی آنارشيستهای
خردهبورژوا با ايدئولوژی رقابت آزاد،
بلکه بسوی کارگران و دهقانان فقيرِ آنارشيستِ اسپانيا که هنوز
تسليمِ ضدانقلاب بينالمللی، که حالا در ميان سمبلهايش نام مارکس
را هم يدک میکشيد، نشدهبودند.
آنارشيسم در دکترين مارکسيسم جای گرفت، اگرچه، آنطور که در پارهای
از مواقع ادعا میشود، اين تنها برای تعديل عناصر آنارشيستیِ مشترک
در تشکيل انترناسيوناليسم اول بود. تأکيد آنارشيستها بر آزادی و
خودانگيختگی، خودگردانی و نتيجتاً عدم تمرکز، تأکيد بيشتر بر عمل
تا ايدئولوژی، بر همبستگی تا منافع اقتصادی دقيقاً صفاتی بودند که
در خيزش جنبش سوسياليستی برای کسب نفوذ و قدرت سياسی در کشورهای
سرمايهداری انبساطيابنده از ميان رفتهبود. برای کُرش مهم نبود
که تفاسير متمايل به آنارشيستیاش از مارکسيسمِ انقلابی انطباق با
مارکس داشت يا نه. آنچه که در شرايطِ سرمايهداری قرن بيستم اهميت
داشت، بکارگيری اين نظرات آنارشيستی بقصدِ داشتنِ لااقل يک جنبشِ
کارگری بود. کُرش خاطرنشان میسازد که رابطه
بسيار نزديکی وجود دارد ميان
رژيم تماميتخواه روسيه و اعتقاد لنين به اينکه خودانگيختگیِ طبقه
کارگر را نبايد رشد داد بلکه بايد از آن هراس داشت ــ به اينکه
بردن آگاهی طبقاتی به ميان تودهها، عملکرد لايههای
غيرپرولتاريائیِ جامعه ــ روشنفکران ــ بوده و تودهها خود قادر به
دست يابی به آگاهی طبقاتی نيستند. ولی لنين آنچه را که در
آن زمان مدتها بود در جنبش سوسياليستی، هرچند در سکوت، پذيرفته شده
بود، يعنی سلطه سازمان بر سازمانيافته و انقياد سازمان توسط سلسله
مراتب رهبریاش، تنها با شرايط روسيه توضيح و انطباق داد.
انقلاب بورژوائی و پرولتاريائی
ايدههای
انقلاب بورژوائی ــ آزادی واستقلال، خِرد و دموکراسی ــ در جامعه
طبقاتی بورژوائی نميتواند
تحقق يابد. نقد اقتصاد سياسی مارکس، در
عينحال، برنامه ی انقلاب پرولتاريائی برای الغاء مناسبات اجتماعیِ
طبقاتی است. اهميتی نداشت که هنوز بخشِ اعظم جهان ناگزير بود
انقلابِ بورژوائی را تجربه کند، يا اينکه خود را در ميانه آن
میديد. هرجا که اين انقلابات موفق بودند در عينحال نفی خود را در
عروج پرولتاريای صنعتی آفريدند. انقلاب بورژوائی نه پايان بلکه
آغاز يک انقلاب اجتماعیِ «مداوم» بود، يعنی تا اينکه نقش آن
[انقلاب اجتماعی] بعنوان اهرم توسعه اجتماعی در جامعه بی طبقه به
پايان رسد. تا چه زمانی اين
پروسه ادامه خواهد داشت، قابل پيشبينی نيست. اين بستگی به
رشدآگاهیِ طبقاتی و شدتِ مبارزاتِ جاریِ پرولتاريا دارد. بااينحال
وجود چنين آگاهی، و مبارزات پرولتاريائی جهتِ مطالباتِ طبقه کارگر
حتی در محدوده ی انقلاب بورژوائی، پيشبينیِ انقلاب پرولتاريائی
بعنوان محصول نهائی توسعه سرمايهداری را توجيه میکرد.
اما در اين ميان جهان به بورژوازی تعلق داشت، و عمليات انقلابیِ
پرولتاريا چه بلحاظ تئوری و چه عملی، دقيقاً و منحصراً انتقادی بود
ــ انتقادی حتی نسبت به کاستیهای
انقلاب بورژوائی، چرا که سرمايهداری شرط مقدم سوسياليسم محسوب
میشد. امّا همزمان با رشدِ ابتکارات عملی طبقه کارگر و اقداماتِ
طبقاتی پرولتاريائی توسعه سرمايهداری شتاب بيشتری میگرفت و عمرش
کوتاهتر میشد. هرزمان که ضروری بود تا از انقلاب بورژوائی حمايت
شود، فقط بسبب دستيابی به نقطه عزيمتی برای شروع انقلاب
پرولتاريائی بود. در اين راستا برایآنکه صرفاً در خدمت بورژوازی
درنيآيد مستلزم يک آگاهی روشن و ماندگار طبقاتی بود که اهداف
سوسياليستی را گم نکند. اينکه مارکس خودش جنبشهای با طبيعت
ملی و دموکراتيکِ بورژوازی را ترغيب و حمايت میکرد تناقضی با
تئوری انقلاب پرولتاريائیاش نداشت بلکه
صرفاً دليل بر وجود شکافِ همچنان موجودِ ميان انقلاب بورژوائی و
پرولتاريائی، ميان تکوين و رهائی طبقه کارگر بود.
شکست
انقلاب 1848 و بدنبال آن رشد سرمايه ی تحت حمايتِ ضدانقلاب نتوانست
مانع از خيزش جنبش کارگری شود. اين جنبش که از درون انقلاب
بورژوائی سرچشمه گرفته بود، خود را با شرايط ضدانقلابی ناشی از
سازشِ طبقه سرمايهدار نوظهور با دولت هنوز نيمه فئودال انطباق
داد. ولی حتی در کشورهائی که حکومت صرفاً دستگاه اجرائیِ طبقه
سرمايهدار حاکم بود جنبش رشديابنده ی کارگری برخلاف انتظارات
مارکس نقشی انقلابی ايفا نکرد. برنامه سياسی 1848 مارکس تأثيری
واقعی بر روابط سرمايه ـ کار در جامعه توسعهيافته سرمايهداری
نداشت. و تنها فضا را برای يک برنامه سوسيال ـ رفرميستی با آرايش
ايدئولوژی مارکسيستی در هرجا که سنتهای
1848 مورد ستايش بود، باز کرد.
حمايت مارکس
از انقلابات بورژوائی يک حرکت تاکتيکی برای کسب سلطه بر اينگونه
انقلابات و تبديل آنها به انقلابات پرولتاريائی و سوسياليستی نبود،
بلکه حمايتی واقعی از فراشد طبقهای بود که با ظهورش ضدِ خود، طبقه
پرولتاريا، را بوجود میآورد، و بدين ترتيب انقلاب نوينی را بدليل
پيروزیاش نويد میداد. اين حمايت منحصر به شرايط اروپای 1848 بود
و خارج از اين شرايط معنائی نداشت. مارکسِ کاپيتال و انترناسيونالِ
اول ديگر طبقهِ کارگر را نه نوک پيکانِ انقلاب بورژوائی، بلکه
منحصراً متمرکز بر اهدافِ خود طبقه کارگر در مبارزهاش عليه
بورژوازی میديد، بورژوازی که ديگر نه در اُپوزيسيون بلکه در حاکميت بر بقايای فئودالی بود.
اين آشکارا در مورد روسيه صادق نبود. در آنجا شرايط اجتماعی بنظر
مشابه با شرايط حاکم بر اروپای غربی 1848 میرسيد. نه تنها
بورژوازی و پرولتاريا هردو با شرايطِ نيمه فئودالیِ تزاريسم مواجه
بودند، بلکه با آمال غير سوسياليستیِ تودههای دهقانان نيز روبرو
بودند. با وجود اين يک انقلاب اجتماعی در دسترس بود. ولی اين نه يک
انقلاب پرولتری در مفهوم مارکسی آن بود و نه يک انقلاب بورژوائی در
سنت انقلاب فرانسه. هرچند عناصری از هر دو انقلاب را در خود داشت.
اين قبل از هرچيز يک انقلابِ دهقانی بود در چارچوب سرمايهداری
عقبمانده ملی ولی تحت سلطهِ بازار جهانی سرمايهداری و در نتيجه،
درگير و سهيم در تمام فعاليتها و نوسانات سرمايهداری و
امپرياليستی، و نيز فعاليتها و قيامهای سوسياليستی، که
تشکيلدهنده ی سياستهای ملی و
بينالمللی بودند.
با وجود آنکه لنين انقلابِ محتمل روسيه را بورژوا دموکراتيک
میدانست، انقلاب وقوعيافته 1917، «پرولتاريائی» خواندهشد تنها
به اين دليل که بلشويکها موفق به در دست گرفتن قدرت دولتی شدند و
اينکه بلشويکها حزبی مارکسيستی بودند. استقرار خزنده قدرت مطلقهِ
حزب بر کل جامعه، «ديکتاتوری پرولتاري» خوانده شد عليرغم اينکه
مقدمتاً پرولتاريا میبايست بعنوان يک طبقه ی مسلط توسط انتقال
جبری روسيه عقبمانده به يک کشور مدرن
صنعتی، بوجود آيد. فاصله ميان وقوع انقلاب و کسب قدرت توسط
بلشويکها بعنوان انتقال از انقلاب بورژوا دموکراتيک به انقلاب
پرولتاريائی شناخته شد يا، ترجيحاً، يکی شدن انقلاب بورژوائی و
پرولتاريائی در يک انقلاب، يعنی همچون حذف يک مرحلهِ کاملِ توسعه
اجتماعی توسط ابزار سياسی، خلق پرولتاريا و شرايط مقدم سوسياليسم
نه از طريق روابط طبقاتی سرمايهداری بلکه توسط ايدئولوژی
مارکسيستی و قدرت مستقيم دولتی. اين يک موضع کاملاً غير مارکسی بود
هرچندکه میتوانست توجيهپذير باشد در صورتيکه انقلاب روسيه نه
بعنوان يک مسأله ملی بلکه بخشی از پروسه انقلابِ جهانی فهميده
میشد. انقلابِ جهانیای که اگر موفق میشد مناطق توسعهنيافته ی
جهان را همراه با کشورهای سوسياليستی در
بر میگرفت؛ درست همانطورکه پيش از اين سرمايهداری تمام ملتها
را، عليرغم گوناگونیشان، تحت يک اقتصاد جهانی سرمايهدارانه
درآورده بود.
بنابراين تا زمانيکه امکانِ
گسترش انقلاب روسيه به سوی غرب وجود داشت، تلاش لنينيستها در
بيرون بردن انقلاب از محدوديتهای عينیاش، در انطباقِ با نيازهای
انقلاب پرولتاريائی در غرب بود. هرچند، اما بدون انقلاب در غرب اين
امر ديگر ديگر صحت نداشت. چشماندازهای انقلابِ بلشويکی میتوانست
ازميان برود، اما نمیتوانست پسگرفته شود. با کسب قدرت، اين قدرت
بايستی بهر قيمتی حفظ میشد، چرا که شق ديگر نه عقبنشينی بلکه مرگ
بود. و ماندن در قدرت، پذيرش اين حقيقت مارکسيستی است که اين
نيروهای مولد اجتماعیاند که تعيينکننده روابط توليدی اجتماعی و
بدنبال آن روبنای سياسی هستند و نه برعکس. آنچه که در
کشورهای ديگر توسط بورژوازی انجام شده بود حال میبايست توسط
مارکسيستهای روسيه انجام گيرد، يعنی ايجاد سرمايه از طريق «انباشت
اوليه» و استثمار پرولتاريا. اينکه اين عمل بدون ترک ايدئولوژی
مارکسيستی انجام شد جای تعجب ندارد، زيرا در سرمايهداری نيز
ايدئولوژی حاکم شرايط واقعاً موجود را منعکس نمیکند. اين کارکرد
ايدئولوژی است که پراتيکهای ناخوشايند اجتماعی را بپوشاند و توجيه
کند.
مقصود از اين حاشيهروی خلاصه کردن نظرات و انديشههای کُرش است که
در يک سری مقالات درباره رابطه ی بينِ انقلاب روسيه، انقلاب
بورژوائی و پرولتاريائی طرحشد. همانطور که مارکس میبايست نظر خود
را با واقعيتِ انقلاب بورژوائی و پیآمدهايش
مشخص میکرد، عليرغم آنکه سرمايهداری
را تنها يک مرحله واسطهای در يک پروسه انقلابی میدانست که در
سوسياليسم به پايان خود میرسيد، همينطور هم کُرش و هرکس ديگری
بايستی موضع خود را در مقابل مسائلِ مطرح شده توسط انقلاب بلشويکی
و خصلت بويژه غيرمارکسیاش روشن میساخت. تا وقتيکه
شرايط، اميد انقلاب در غرب را ممکن میکرد ــ دوره مصادف با دوره
باصطلاح «حماسی» انقلابِ روسيه، با کمونيسم جنگی و جنگ داخلی ــ
چگونگی موضعگيری واضح بود. ضديت با رژيمِ بلشويک در اوضاع آن زمان
پيوستن به ضدانقلاب بود، نه تنها در روسيه بلکه در هرجای ديگری.
هرچند محتاطانه، ولی حمايت مشروط از انقلابِ روسيه برای انقلابيون
آلمان ضرورت بود. تنها وقتيکه بلشويکها خود عليه انقلابشان و
انقلابيون غرب برگشتند ــ و غيرمستقيم ولی مؤثراً خواستار صلحِ با
جهان سرمايهداری شدند ــ برخواستن عليه رژيم بلشويک ممکن شد، بدون
آنکه همزمان به ضدانقلابِ بينالمللی ياری رساند.
با وجود آنکه مارکسيسم میتوانست شرايط حاکم بر کشورهائی مثل روسيه
ماقبلِ بلشويسم و ساير کشورهای عقبمانده ی سرمايهداری را توضيح
دهد، ولی نمیتوانست برنامهای جهت بازسازی اجتماعی برای جنبشهای
انقلابیشان ارائه دهد. شموليت آن محدود میشد به انقلابِ
پرولتاريائی در کشورهای سرمايهداری پيشرفته که در اين کشورها
انقلابی برنخاست، واگر جائی انقلاب شد، به شکست انجاميد. اما در
جائی که انقلابِ اجتماعی موفق شد، هرچند فاقد خصلتِ پرولتاريائی
بود، ايدئولوژیاش را
از مارکسيسم گرفت، زيرا ايده ی انقلاب جزئی جدائیناپذير از
سوسياليسمِ مارکسی بود. بنابراين، ضروری شد اين انقلابها را از
سوسياليسم پرولتاريائی تفکيک کنند و از اين نظر حقيقت و معنای
دکترين مارکسی را محدود کردند.
اقتصادِ سياسی مارکسيستی
کُرش
خاطرنشان میسازد که تمام گزارههای مارکسيستی «تنها بيان خطوط
کلی تاريخی پيدايش و توسعه سرمايهداری
در اروپای غربی است و
فرای آن تنها همانگونه اعتبار عام دارد که هر دانشِ تجربیِ طبيعی و
تاريخیِ کامل داراست.[7]
بدينترتيب مارکسيسم در «دو سطح از کليت» عمل میکند؛ «يکی بعنوان
قانون عام تکامل تاريخی در شکلِ باصطلاح ماترياليسمِ تاريخی، و
ديگری بعنوان قانون ويژه تکاملِ شيوه توليدِ سرمايهداری کنونی و
جامعه ی بورژوائی برخاسته از آن».[8]
و در اينجا منظور «جامعهِ
سرمايهداری در وضعيت ايجابی آن نيست، بلکه جامعه ی در حال زوال
سرمايهداری است که بطور انکارناپذيری گرايشاتِ عملکننده فروپاشی
و انحطاط را آشکار میکند».[9]
کاپيتال
مارکس، بعنوان نقدی مؤثر به اقتصاد سياسی، البته سهمی درعلم اقتصاد
دارد. ولی در پرتو ماترياليسم تاريخی، اقتصاد سياسی صرفاً يک نظام
تئوريکِ مشتمل بر يک سری گزارهها، چه درست چه غلط، نيست؛ بلکه
مشتمل است بر يک واقعيتِ تاريخی، يعنی تاريخ و کليّتِ جامعه
بورژوائی. از آنجائیکه اين کليّت موضوع اصلیِ کاپيتال را
تشکيل میدهد، بنابراين همانقدرکه تئوریِ اقتصادی است همانقدر هم
تئوریِ تاريخی و جامعه شناختی است.
علم اقتصاد بورژوائی تحت انقيادِ مکانيسمِ رقابتیِ بازار و روابطِ
استثماریِ کار و سرمايه تنها عملکردی ايدئولوژيک و توضيحی دارد.
عليرغم تلاشِ سختِ بکار رفته برای قابليت کاربردی عملی آن، ساختارش
بعنوان يک علم «مستقل» ناموفق بودهاست. تئوری مارکسيستی عليرغم
آنکه دارای خصلتی اقتصادی-اجتماعی است؛ قصد غنا بخشيدن به علم
اقتصاد را
ندارد، بلکه میخواهد
آنرا از طريق نابودی روابط اجتماعی که اين علم سعی بر توجيه و دفاع
از آن را دارد، از ميان ببرد. مارکسيسم تا آنجائی خواهان فهم
اقتصاد سرمايهداری است که چنين فهمی کمک به انهدام نظام
سرمايهداری کند و هيچگاه [علمی] «کاربردی» به مفهوم بورژوائیِ آن
نيست. اين علم اقتصاد «که طبقه پرولتاريا از بورژوازی به ارث
بردهاست» حتی نمیتواند «با حذف انحراف ذاتی بورژوائیاش و تصحيح
پيشفرضهايش به سلاحی تئوريک برای انقلاب پرولتاريائی بدل شود».[10]
برای پايان بخشيدن به استثمار
نيروی کار «نبايد تفسير متفاوتی از اقتصاد بورژوائی را بکار گرفت
بلکه
بايد از طريق تغيير واقعی جامعه شرايطی را پديد آورد که در آن
قوانين اقتصادی سرمايهداری ديگر کارکردی نداشته باشد ودر نتيجه
علم اقتصاد بیمحتوا شده و سرانجام هردو باهم ناپديد شوند».[11]
طبق
نظر کُرش تحليل اقتصادی مارکس منحصراً در شرايط بورژوائی صدق
میکند. توليد سرمايه رابطه انسان و طبيعت نيست، «بلکه رابطه انسان
و انسان مبتنی بر رابطه انسان و طبيعت است». پژوهش اجتماعی و
اقتصادی مارکس، که نهايتاً فرای تمام مراحل و اشکالِ اقتصادِ
بورژوائی رفت، اثبات کرد «عامترين انگارهها و اصول اقتصادِ سياسی
صرفاً خرافههائی هستند که روابط واقعیِ اجتماعی غالب ميان افراد و
طبقات در يک دوره ی تاريخیِ مشخص از فرماسيون اجتماعی-سياسی را
پنهان میکنند».[12]
هيچ راه کوتاهتری برای رسيدن به جامعه بیطبقه بجز غلبه بر
روابط اجتماعی فتيشيستی توليد سرمايهداری نيست؛ و يک جامعه ی
واقعیِ سوسياليستی نمیتواند بر پايه ی «قانون ارزش» بنا شود.
تصوير دقيقِ کُرش از تئوریهای اجتماعی و اقتصادی مارکس در تقابل
با تلاشهائی قرار میگيرد که به مارکسيسم صرفاً بعنوان مرحلهای
بلاانقطاع از تداومِ تئوری اقتصادی مینگرند و نيز کوششهائی که
اصطلاح «اقتصاد مارکسی» را برای سوسياليسم بکار میبرند.
«فلسفه» مارکسيستی
اصل ويژگی در مورد «فلسفه» مارکسيسم نيز صادق است. بگفته کُرش،
عليرغم پذيرش بیچون و چرای اولَويتِ تکوينیِ طبيعتِ بيرونی بر
تمام حوادثِ انسانی و تاريخی توسط
مارکس، اصولاً مارکسيسم صرفاً به پديدهها و روابطِ درونیِ زندگیِ
تاريخی و اجتماعی ــ در جائی که بعنوان نيروئی مؤثر و عملی وارد
عمل میشود ــ میپردازد. بسطِ ماترياليسم ديالکتيک به يک قانون
جهانیِ ابدی ازلی که توسطِ فردريک انگلس بنا نهاده شد و توسط لنين
تکميل شد کاملاً با مارکسيسم بيگانه است. ولی از آنجا که بوسيله
انگلس ارائه شد، اشاره دارد بر تبديلِ زودهنگام تئوری انقلابِ
پرولتاريائی به يک جهانبينی
Weltanschauung
مستقل از مبارزه ی طبقاتی پرولتاريا. مارکسيسم، در
اين شکل ايدئولوژيک میتوانست جهت اهدافی به غير از دقيقاً اهدافِ
پرولتاريائی بکار رود و بهمين طريق نيز توسط لنين و «روشنفکران» در
تلاششان برای مدرنيزه کردنِ جامعه ی روسيه بکار رفت.
بعلاوه، بدليل آنکه توجه اساسیِ مارکس در زمان فعاليت انقلابیاش
متمرکز بر ايجاد يک حزب سياسیِ انقلابی بود، تأکيد ويژه ی لنين بر
اهميتِ حزب حتی عليه پرولتاريا ظاهراً در توافق با مارکسيسمِ
انقلابی بود. و هنگامیکه مارکس از انهدام کامل توليد فيتيشيستیِ
سرمايه توسط سازمانِ اجتماعیِ مستقيم و کاملاً آگاه کارگری سخن
میگفت، نظر وی در اين مورد ناشفاف باقیماند. نظريات مارکس
میتواند به اشکال گوناگون درک گردد، بويژه بعلت آنکه مارکس انتقال
از سرمايهداری به سوسياليسم را نه بعنوان يک عمل انقلابی واحد
بلکه يک پروسه انقلابی میدانست که برای مدتی همچنان بسياری از
خصوصياتِ جامعه بورژوائی را دارا خواهد بود. اقتصاد برنامهای
کنترل شده از بالا، دستگاه دولتی جديدی که ديکتاتوری حزبی را متحقق
میکرد ــ همه اينها، وقتيکه بعنوان مراحل انتقالی بسوی جامعه
بیطبقه و خود خودگردان سوسياليستی ديده شوند، میتوانند بنظر
منطبق با تئوری مارکسی برسند. از همينجا بود که ماترياليسمِ علمیِ
مارکس مبدل به باورهای تخيلی شدند.
اين واقعيت که بهرصورت اُرتدکسی لنين و کاربرد انقلابی آن
میتوانست در خدمت انقلاب تاريخاً تعديليافته
بورژوائی قرارگيرد، نشانداد که مارکسيسمِ نشأتيافته از مارکس و
انگلس و جنبشِ کارگریِ آغازين نتوانستهبود خود را از ميراثِ
بورژوائیِ خودش رها سازد. آنچه در تئوری و عمل مارکسی غالباً
بعنوان ضد بورژوائی ظاهر میشد، ثابت شد که در تجانس با شيوه ی
توليد سرمايهداری است. آنچه که بنظر راه سوسياليسم میآمد، منجر
به نوع تازهای از سرمايهداری شد. آنچه از ديدگاه مارکسی فرارفتِ
از سرمايهداری بنظر میآمد، معلوم شد که طريق جديدی برای جاودانه
ساختن نظام استثمار سرمايهداری است. نقدِ کُرش از مارکسيسمِ
ارتدکس، و بويژه لنينيسم، بدينترتيب به نقدِ خودِ مارکسيسم و
البته در پی آن به انتقاد از خود منجر شد.
بطورکلی واکنش آکادميسينهای مارکسيست به
نارسائی مارکسيسم، رویگرداندن از
مارکسيسم بود. پارهای، در عدم
حضور مارکسيسم بعنوان يک مکتبِ فکری مجزا و تلفيقِ بخشهای
قابل جذب آن در علوم مختلف اجتماعیِ بورژوائی پيروزی بزرگ نبوغ
مارکس را ديدند و خود را آسودهکردند. ديگرانی آنرا همراه با
سرمايهداری رقابتِ آزاد و ديگر ظواهر عصرِ ويکتوريا، صرفاً
کهنهشده اعلام کردند. همانطور که کُرش اشارهدارد، البته آنچه که
آنان ناديده گرفتند اين بود که تحليل مارکسيستی از کارکردِ شيوه ی
توليدِ سرمايهداری و توسعه آن همچنان معتبر است، و اينکه هيچيک
از مسائلِ اجتماعی که در زمان مارکس جهان را احاطه کرده بود امروزه
از ميان نرفته و آشکارا آنرا بسوی ازهم پاشی میراند. آنان صرفاً
متذکر میشوند که دراين زمان پرولتاريای انقلابی به مفهوم مارکسی
آن مشاهده نمیشود و در آينده نيز وجود نخواهد داشت.
ولی پرولتاريا نهتنها وجود دارد بلکه همراه با صنعتیشدن
سرمايهدارانه
ی کشورهای توسعه نيافته ی تاکنونی در تمام دنيا در حال افزايش است.
و با قطبیشدن بيشتر طبقات در کشورهای پيشرفته بدنبال تمرکز و
انباشتِ بیرحمانه و با اجبارِ سياسی، رشد میکند. حتی اگر فعلاً،
در بعضی کشورها نتايجِ اجتماعی اين پروسه هنوز بواسطه افزايش
فوقالعاده ی بهرهوری منجر به ثباتِ اجتماعیِ خفيفی شده باشد؛ اين
افزايش بهرهوری خود بواسطه روابطِ طبقاتیِ مسلط محدود شده است.
مختصر آنکه، تمام تضادهای سرمايهداری دستنخورده میمانند و
راهحل ديگری متفاوت از سرمايهداری را مطالبه میکنند. از نظر
کُرش تمام آنچه که اين دوره ی کنونیِ ضدانقلابی اثبات میکند
آنستکه تکاملِ جامعه ی سرمايهداری تا زمان رسيدن سرمايهداریِ
ليبرال و سوسيال رفرميسم به نهايتِ ظرفيتهای تکاملیِ خود به
محدودههای نهائیِ تاريخی خود نرسيده است.
برای کُرش، با نگاهی به گذشته، تمام نارسائیهای تئوریِ انقلابی
مارکس که بواسطه ی شرايط برخاسته از آن قابل توضيح است، تغييری در
اين واقعيت نمیدهد که مارکسيسم، عليرغم شکست آشکارش بعنوان يک
جنبشِ اجتماعی، حتّی امروزه بر فراز ساير تئوریهای اجتماعی قرار
دارد. همين شکست است که نه رد مارکسيسم بلکه نقد مارکسی از
مارکسيسم را مطالبه میکند، يعنی بيشتر پرولتريزه کردن
بيشتر
مفهوم انقلاب اجتماعی. در ذهن کُرش ترديدی وجود نداشت که دوره
ضدانقلاب مثل هر چيز ديگری بلحاظ تاريخی محدود است ــ که نيروهای
موّلد جديد اجتماعی تجسميافته در يک انقلابِ سوسيايستی مجدداً
بروی صحنه خواهند آمد و تئوریای انقلابی متناسب با وظايف عملیِ
خود را خواهند يافت.
يادداشت ها:
[2]
اين مقالات بعدها تحت عنوان
Marxismus
und Philosophie,
Leipzig، 1930
منتشر شدند.
(مارکسيسم و فلسفه، بطور جداگانه، نخست در سال 1923
منتشر شد).
[3]
Die
Materialistische Geschichtsauffassung,
Eine Auseinandersetzung
mit Karl Kautsky, Leipzig، 1929.
[4]
اين منازعه
شامل
اثر جورج لوکاچ، تاريخ و آگاهی طبقاتی، 1923، نيز
می شد
که مثل اثر کُرش، بعنوان يک انحراف ايدهآليستی
از مارکسيسم تلقی
گرديد.
[5]
K. Korsch،
Der Weg der Komintern,
Berlin، 1926.
Kommunistische Arbeiter Partei,
Allgemeine Arbeiter Union
[6]
و گروههای سياسی در اتحاد با
F. Pfempfert
و اتو روله
O. Rühle
و نشريه
Die Aktion.
[7]
Introduction
to Das Kapital, Berlin، 1933، p.33.
[9]
K. Korsch،
Why I am a Marxist، Modern Monthly, New York, Vol.
IX،
No. 2, p.88.
[10]
K.
Korsch، Kari Marx, London، 193 8، p.90.