وضعيت کنونی مساله ی 'مارکسيسم و فلسفه' -يک ضد نقد*

کارل کُرش

برگردان: وحيد تقوی

 

1

Habent sua fata libelli [هر نوشته ای سرنوشت خود را دارد]. در سال 1923، کتابی در مورد «مساله ای با بالاترين اهميت تئوريک و پراتيک: رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه» منتشر شد. اين کتاب با دقت خصلتی علمی داشت، اما در عين حال منکر آن نشد که اين مساله [رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه] عملاً در ارتباط با مبارزات دوران ما، که در آن زمان در بی امان ترين طغيان خود بودند، است. آماده بود تا از طرف گرايشاتی که در عمل به آنها حمله کرده بود، مورد يک پذيرائیِ متعصبانه تئوريک و منفی قرار بگيرد. از سوی ديگر شايد انتظار داشت که پذيرائی منصفانه و يا حتی دوستانه ای از جانب گرايشی که سمت گيری عملی اش را در تئوری و با ابزار تئوريک نشان داده بود انجام گيرد. اتفاقی که افتاد برعکس اينها بود. علم و فلسفه ی بورژوائی در ارزيابی از مارکسيسم و فلسفه از نتايج و مفروضات عملی خودش طفره رفت، و تزهای تئوريک آنرا به شيوه ای يک جانبه تفسير کرد. نمايندگانش از اينرو قادر بودند تا نسبت به مفاد تئوريک نوشته ای که قبلاً مسخره می کردند موضعی مثبت اتخاذ کنند. آنها نقد و معرفی مشخصی از آن نتايج تئوريک و پراتيک واقعی ای که تمام تحليل های آن کتاب کمک کرده بود تا بسط يافته و برقرار شوند، ارائه ندادند. در عوض، بطور يک جانبه، آنچه که از نقطه نظر بورژوائی گويا جنبه ی «خوب» کتاب بود را دستچين کردند --يعنی تائيد واقعيت دماغی. و آنچه را که دقيقاً جنبه ی «بد» کتاب برای بورژوازی بود را نيز ناديده گرفتند-- يعنی ضرورت نابودی کامل و براندازیِ اين واقعيت دماغی و پايه های مادی شان: اهدافی که می بايد توسط يک طبقه انقلابیِ درگير در فعاليت مادی و دماغی، و عملی و تئوريک به انجام برسند. منتقدين بورژوائی لذا قادر بودند تا يک نتيجه ی بی ربط شده از کتاب را بعنوان پيشرفتی علمی خوش آمد گويند.[1] از سوی ديگر، اعضا آمر و مقتدرِ دو گرايش حاکم «مارکسيسم» رسمیِ امروزين، بلافاصله، با غريزه ای خطاناپذير، احساس کردند که اين کتابِ کوچک فروتن، حاوی يک طرد رافضیِ جزم های معينی است. عليرغم تمام اختلافات ظاهری شان، دو مذهب کليسای قديمیِ مارکسيست ارتدکس هنوز در اينها با يکديگر مشترک اند. بنابراين آنها پيش از آنکه مجامع مشاوره ای شان گردهم آيند تا کتاب را به دليل اينکه حاوی نظرات انحرافی از دکترين پذيرفته شده است تقبيح کنند، بسرعت آنرا تقبيح کردند.[2]
در هر دو کنگره ی اين احزاب در سال 1924، مقامات ايدئولوژيک مربوطه با محکوم کردن مارکسيسم و فلسفه بعنوان کتابی رافضی واکنش نشان دادند. در استدلالات انتقادی ای که آنها اين محکوم کردن را بر آن استوار ساختند نکته ای که بلافاصله و بيش از همه چشم گير است، وحدت کاملِ مضمونی شان می باشد -- چيزی غيرمترقبه برای گرايشاتی که تئوری و پراتيک شان از جنبه های ديگر از هم جدا می شود. ولزِ (Wels) سوسيال دمکرات نظرات «پرفسور کُرش» را بمثابه کفر کمونيستی محکوم کرد، و زينوويفِ کمونيست آنها را بعنوان کفر «رويزيونيستی» محکوم نمود. تفاوت اما صرفاً واژگانی است. از زاويه ی واقعيت، در استدلالاتی که از طرف بامِل(Bammel) و لوپل(Luppol)، بوخارين و دبورين(Deborin)، بلاکون(Béla Kun) و روداس(Rudas)، تالهايمر(Thalheimer) و دونکر(Duncker)، يا ديگر منتقدين وابسته به جنبش کمونيستی، مستقيم يا غيرمستقيم عليه نظرات من اقامه شده، هيچ چيز جديدی وجود ندارد. (حملات شان در ارتباط با تفتيش عقايد اخير عليه جورج لوکاچ است که جلوتر در موردش بحث خواهم کرد.) آنها صرفاً استدلالات عتيقه ی نماينده ی برجسته ی اردوی ديگرِ مارکسيسم رسمی، يعنی کارل کائوتسکی، تئوريسين حزب سوسيال دمکراتيک، را تکرار کرده و توسعه داده اند. کائوتسکی يک بررسی تفصيلی درباره کتابم در مجله ی تئوريک سوسيال دمکراسی آلمان نوشت.[3] او تحت اين توهم بود که با حمله به کتاب من، وی به «تمام تئوريسين های کمونيسم» حمله می کند. خط تفکيک در اين مباحث اما کاملاً متفاوت از اينها است. يک بحث بنيادين در مورد وضعيت عمومیِ مارکسيسم مدرن هم اکنون آغاز شده است، و شواهد متعددی نيز وجود دارد دال بر اينکه (عليرغم اختلافات و تعارضات فرعی، گذرا يا جزئی) جدائیِ واقعیِ تمام مسائل اصلی و تعيين کننده، بين مارکسيسم ارتدکس قديمیِ کائوتسکی در وحدت با ارتدکسیِ نوين روسی يا «لنينيستی» در يک سمت، و تمام گرايشات انتقادی و پيشرو تئوريک در جنبش پرولتاريائی امروزين در سمت ديگر است.

وضعيت عمومیِ تئوری مارکسيستی کنونی توضيح دهنده آنست که چرا اکثريت عظيم منتقدين به من، بسيار کمتر به فکر آن دسته مسائل محدودتر مطروحه در کتاب کوچک «مارکسيسم و فلسفه» بودند تا به فکر آن دو مساله ی ديگری که کتاب عميقاً بررسی نکرد بلکه صرفاً بدان اشاره نمود. نخستين مساله، خود مفهوم مارکسيسم است که در پس تمام گزاره های کتاب من قرار دارد. مساله ی دوم، مساله ی عمومی ترِ مفهوم مارکسيستی ايدئولوژی، يا رابطه ی بين آگاهی و هستی است که در پی آن مساله ی ويژه ی رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه بالاخره مفری يافت. در مورد اين نکته ی اخير، تزهائی که در «مارکسيسم و فلسفه» ارائه دادم به طرق مختلف در توافق با گزاره هائی (مبتنی بر يک شالوده ی فلسفیِ گسترده تر) است که می توان در مطالعات ديالکتيکیِ جورج لوکاچ يافت که تقريباً همزمان تحت عنوان تاريخ و آگاهی طبقاتی منتشر شد. در «مابعدالتحرير» کتابم گفتم که اصولاً با لوکاچ موافقم و [با اينکار] هر بحثی در مورد تفاوت های ويژه ی متدی و مضمونی بين خودمان را به تعويق انداختم. اين آنوقت --بخصوص از طرف منتقدين کمونيست-- کاملاً به نادرستی بعنوان اعتراف به موافقت کامل بين ما تلقی شد. در واقع، من خودم در آن زمان بقدر کافی از اينکه لوکاچ و من عليرغم تشابهات متعدد تئوريک، در حقيقت در موارد بيش از صرفاً چند نکته ی «جزئی» از يکديگر دور بوديم، آگاه نبودم. اين يکی از دلايلی است که چرا من در آن زمان به خواست مصرانه مهاجمين کمونيستم برای «توفيرگذاری» بين ديدگاه های خودم و ديدگاه های لوکاچ پاسخی ندادم --و البته دلايل ديگری نيز وجود دارد که اينجا جای بحث شان نيست. ترجيح دادم که اين منتقدين «انحرافات» لوکاچ و من از دکترين «مارکسيست لنينيست» (که خود به تنهائی رستگاری می آورد) را بطور بی محابا يکی کنند. امروزه، در اين چاپ دوم و تغيير نيافته ی کتاب، نمی توانم مجدداً بگويم که در توافقی اصولی با نظرات لوکاچ هستم آنطور که يک زمانی اعلام کردم. دلايل ديگری که قبلاً مرا از هرگونه روشن کردن کامل تفاوت های ما بازمی داشت نيز خيلی وقت است که ديگر موردی ندارند. با اينوجود، هنوز تا همين امروز باور دارم که لوکاچ و من بطور عينی در موضع انتقادي مان نسبت به ارتدکسی مارکسيستی سوسيال دمکراتيک قديمی و ارتدکسی کمونيستی جديد، در يک سمت هستيم. اين بالاخره موضوع اصلی است.   

 

2

کتاب مارکسيسم و فلسفه درکی از مارکسيسم ارائه داد که کاملاً غيرجزمی و ضدجزميت، تاريخی و نقاد بود، و لذا به دقيق ترين معنای کلمه ماترياليستی بود. اين درک شامل کاربرد درک ماترياليستی از تاريخ برای خودِ درک ماترياليستی از تاريخ می شود. منتقدين ارتدکسِ مکاتب قديم و جديد، هر دو، با اين مخالفت کردند. اما نخستين ضدحمله ی جزمی شان تحت لوای يک اتهام بشدت «تاريخی» و ظاهراً کاملاً «غيرجزمی» آمد. اتهام زدند که کتابم نشان می دهد که من برای آن قالب «بدوی»ای که مارکس و انگلس در ابتدا متد جديدِ ماترياليستیِ ديالکتيکی شان را بر آن بنا نهاده بودند، بعنوان تئوری انقلابی ای که مستقيماً مربوط به پراتيک انقلابی بود، يک مزيت کاملاً ناحق قائل شده ام. گويا پيشرفت مثبت تئوری شان توسط مارکسيست های انترناسيونال دوم را ناديده گرفته ام؛ و همچنين، کاملاً بر اين واقعيت چشم پوشيده ام که خود مارکس و انگلس تئوری اوليه خودشان را به طرق مهمی تغيير داده بودند چنانکه فقط در اين قالبِ بعدی بود که [تئوری شان] به بسط کامل تاريخی خود رسيد.

روشن است که اين نکته، موضوعی را به پيش می کشد که برای منظر ماترياليسم تاريخیِ تئوری مارکسيستی واقعاً اهميت عظيمی دارد. اين موضوع مربوط به فازهای تحولیِ متوالی ای می شود که مارکسيسم از مفهوم اوليه اش تا وضعيت امروزين (که به روايت های متفاوت تاريخی تقسيم شده) طی کرده است. اين همچنين رابطه ی اين فازهای متفاوت با يکديگر، و اهميت شان برای توسعه ی عمومی تاريخیِ تئوری در جنبش طبقه کارگر مدرن، را در بر دارد.

کاملاً بديهی است که اين فازهای تاريخی متفاوت، بايد به طرق کاملاً متفاوت از شيوه هائی بررسی شوند که با آن هرکدام از جريانات مارکسيست «جزمی» با يکديگر در جنبش سوسياليستی امروزه حتی در سطح تئوريک رقابت کرده و با شديدترين تندی ها با يکديگر برخورد می کنند. فروپاشی انترناسيونال اول در سال های1870 حاکی از فروپاشی نسخه ی پيشا-1914 انترناسيونال دوم در آستانه ی جنگ جهانی بود، بدين معنا که هر دو انترناسيونال نه يک، بلکه چندين گرايش متفاوت بوجود آوردند که همه متوسل به مارکس شده و با يکديگر برای «حلقه اصيل» --يعنی حق ادعای وراثت «مارکسيسم» حقيقی-- مبارزه می کردند. از همه بهتر آنست که گرهِ گورديانِ* اين مشاجرات جزمی را به ساده گی بريد، و خود را بر بستر يک تحليل ديالکتيکی قرار داد. اين می تواند بطور سمبوليک با گفتن اينکه حلقه ی واقعی گم شده، بيان شود. به عبارت ديگر، بايد از اين محاسبات جزمی دست کشيد که روايت های متفاوت تئوری مارکسيستی تاکجا منطبق با برخی احکام انتزاعیِ «خالص و جعل نشده»ی تئوری هستند. تمام اين ايدئولوژی های قديمی تر و جديدتر مارکسيستی بايد، برعکس، از يک منظر تاريخی، ديالکتيکی، و ماترياليستی بعنوان محصول يک تحول تاريخی ديده شوند. روشی که يک فرد با آن فازهای متفاوت اين تحول، و رابطه ی اين فازها با يکديگر را تعريف می کند، بستگی به زاويه ديدی دارد که آن فرد چنين تحليلی را آغاز می کند. در کتابم، بحثی در مورد ارتباط بين مارکسيسم و فلسفه وجود دارد، و برای اين منظور، من سه دوره ی بزرگ تحولی را که مارکسيسم از ابتدای تولدش از آنها گذشته، و در هر کدام از آنها رابطه اش با فلسفه بشيوه ی خاصی تغييريافته، از يکديگر متمايز کرده ام.[4] اين رويکرد خاص تنها برای تاريخ مارکسيسم و فلسفه معتبر است و بخصوص برای دوره ی دومی که متمايز کردم و برای مقاصد ديگر نيز متمايز نشده اند، صدق می کند. من اين دوره ی دوم را از نبرد ماه ژوئن 1848 و سال های پيامد1850  شروع می شود مشخص کردم [يعنی دوره ای] که شاهد يک اوج گيری بی سابقه ی سرمايه داری و متلاشی ساختن تمامی سازمان های پرولتری و روياهائی که در دوران پيشين بوجود آمد بود. در طرح من اين دوره تا تقريباً پايان قرن طول کشيد.
کاملاً ممکن است که استدلال شود که اين شيوه ی تحليل پيوندهای بين مارکسيسم و فلسفه زيادی انتزاعی است. چراکه اين تحليل شامل پرداختن به يک دوران فوق العاده طولانی بمثابه يک واحد مفرد، و ناديده گرفتن تغييرات تاريخی درون آن (که اهميت عظيمی برای کل تاريخ جنبش کارگری داشتند) می شود. با اينوجود، بی ترديد اين صحت دارد که در تمام نيمه ی دوم قرن نوزدهم چنين تغيير تعيين کننده ای در رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه چنانکه در نيمه ی قرن بوقوع پيوست، وجود نداشت. زيرا در آن زمان بود که فلسفه اعتبارش سرآمد و کل بورژوازی آلمان، و به طريقی ديگر همچنين پرولتاريا، را تحت تاثير قرار داد. اما، اگر قرار نيست که تاريخِ کاملِ رابطه ی بين تئوری مارکسيستی و فلسفه بعد از1850، خود را به خطوط بسيار کلیِ اين فرآيند راضی کند، طبيعتاً بايد تمايزات بزرگ معين ديگری برای اين دوره قائل شود. در اين رابطه، کتاب من تعداد زيادی از مسائل را باز گذاشت. معهذا تا آنجا که من می دانم، اين مسائل توسط هيچکس ديگری کنکاش نشده اند. بعنوان مثال، فردريش انگلس، در قطعه ی معروفی در انتهای کتابش لودويگ فوئرباخ و پايان فلسفه کلاسيک آلمان، در سال 1888 از جنبش کارگری آلمان بعنوان «وارث فلسفه کلاسيک آلمان» سخن می گويد. وقتی که فلسفه و مارکسيسم مجدداً شروع کردند به تعامل مثبت، اين امر می توانست چيزی بيش از صرفاً نخستين علامت ورود به سومين فاز تلقی شود. چراکه خود انگلس از «نوعی احيا فلسفه کلاسيک آلمان در خارج، در انگلستان، و در اسکانديناوی و حتی در خود آلمان» ياد می کند --برغم اينکه در آغاز اين شامل تجديدنظرطلبان مارکسيستِ کانتی می شد که شعار بورژوائیِ «بازگشت به کانت» را برای تئوری مارکسيستی بکار می بردند. من تئوری ماترياليست ديالکتيک، تئوری نقادِ انقلابیِ مارکس و انگلس در سال های1840 را بعنوان يک [تئوری] «ضد فلسفه» که هنوز فی نفسه فلسفی مانده بود توصيف کردم. ضروری می بود که تحليلی بازنگرانه از چهار دهه، از 1850 تا 1890 انجام گيرد تا نشان داده شود که چگونه اين «ضدفلسفه» بعداً به دو جهت مجزا از هم تحول يافت. از سوئی، «علم» سوسياليستی «اثباتی» شد و رفته رفته کلاً از فلسفه جدا گشت. و از سوی ديگر، تحولی فلسفی بوقوع پيوست که ظاهراً در تضاد با تحول قبلی، ولی در واقع مکمل آن بود. اين را می شود نخست در اواخر دهه1850، در نوشته های خود مارکس و انگلس، و سپس در نوشته های بهترين شاگردان شان -- لابريولا (Labriola) در ايتاليا، و پلخانف در روسيه يافت. خصلت تئوريک آن ممکن است بعنوان نوعی رجعت به فلسفه هگل تعريف شود و نه بازگشتی به «ضدفلسفه»ی نقاد و انقلابیِ هگلی های چپ در دوره ی «طوفان و تلاش» * سال های 1840.[5]  

اين گرايشِ فلسفیِ تئوریِ [مراحل] بعدی مارکس و انگلس فقط در تغيير موضع انگلس در رابطه با فلسفه در کتابش فوئرباخ... يافت نمی شود. اين گرايش همچنين پيامدهای معين و قطعی ای برای تحول بعدی اقتصاد مارکسيستی داشت: علائم آشکار اين تحول قبلاً در کتاب مارکس در سال 1859 نقد اقتصاد سياسی و در سرمايه حضور داشت. حتی نتايج مشهود بيشتری برای موضوع ويژه انگلس، علوم طبيعی، داشت که می توان آنها را در ديالکتيک طبيعت و آنتی دورينگ مشاهده نمود. با همه ی اينها، فقط تا آنجا می توان «جنبش کارگران آلمان» را بعنوان «وارث فلسفه کلاسيک آلمان» تلقی کرد که اين جنبش تئوری مارکسيستی را بمثابه يک کليت «جذب کرد»، از جمله جنبه های فلسفی اش، و با ظهور انترناسيونال دوم.

اينها اما موضوعاتی نيستند که از سوی منتقدين به آن سه دوران تاريخ مارکسيسم که من ترسيم کردم ذکر و مطرح شده باشند. آنها سعی نکرده اند که نشان دهند اين دوران بندی کردن حتی برای مقاصد ويژه ی تحقيق من بی فايده است. ترجيح دادند مرا متهم کنند که تمايل دارم تا کل تاريخ مارکسيسم بعد از 1850 را در پرتوی منفی ببينم، و آنرا بمثابه يک فرآيند تنها، خطی و يکنواختِ افولی که تئوری انقلابی اصلی مارکس و انگلس متحمل شد ارائه دهم --نه فقط در حوزه ی رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه، که در تمام حوزه ها.[6] آنها دوست دارند که به اين موضع حمله کنند، با اينکه من هيچوقت از آن دفاع نکردم. و برای نشان دادن تصوير پوچی که خودشان اختراع کرده اند (اينکه مارکس و انگلس مسئول انحطاط تئوری خودشان بودند) و به من نسبت داده اند، با يکديگر رقابت می کنند. آنها از اثبات سرشتِ بلاشک مثبت فرآيندی که از کمونيسم انقلابیِ اوليه ی مانيفستی به «مارکسيسم انترناسيونال اول» و سپس به مارکسيسم سرمايه و نوشته های مؤخر مارکس و انگلس منجر شد، هرگز خسته نمی شوند. با اين استدلال شروع می کنند که مارکس و انگلس کمک مهمی به توسعه ی تئوری مارکسيستی کردند، که هيچکس منکرش نيست، و با سقوط به اين ادعا که «مارکسيسم انترناسيونال دوم» نيز کمک «مثبتی» به آن کرد تمام می کنند. اين آنجائی است که معلوم می شود که از ابتدا يک پيش پنداشت جزمی در پس اين حملات وجود داشته است، با اينکه همه شان وانمود می کنند که موضوع مورد توجه شان صحت تاريخیِ روايت من از تحول تاريخیِ مارکسيسم بعد از سال1850 است. اما آنچه که اين امر واقعاً در بر دارد، يک دفاع بی پرده ی جزمی از اين تز سنتی و ارتدکس است که تئوری انترناسيونال دوم اساساً همواره مارکسيستی بوده (طبق نظر کائوتسکی) يا به هر حال، تا زمان «گناه کبيره » بتاريخ 4 اوت 1914 مارکسيستی بوده (طبق نظر کمونيست ها).

کائوتسکی بارز ترين مثال پيش داوریِ مارکسيست ارتدکس در مورد تاريخ واقعی تحول مارکسيسم است. برای او، [اين تحول] نه فقط دگرديسی های تئوريک گرايشات مختلف مارکسيستیِ انترناسيونال دوم است، بلکه «تعميم مارکسيسم توسط مارکس و انگلس است که با بيانيه انترناسيونال در سال 1864 شروع شد و با پيشگفتار انگلس بر چاپ جديد کتاب مبارزه طبقاتی در فرانسه مارکس در سال 1895 به پايان رسيد». تعميمی که مارکسيسم را از يک تئوری انقلاب پرولتاريائی «بسط داد» به «تئوری ای که نه فقط برای فازهای انقلابی، بلکه برای دوران های غيرانقلابی نيز معتبر است». در اين مرحله، کائوتسکی تئوری مارکسيستی را از خصلت اساساً انقلابی اش تهی ساخته بود: اما او هنوز مدعی بود که آنرا بعنوان يک «تئوری مبارزه طبقاتی» تلقی می کند. او بعداً خيلی جلوتر رفت. در تازه ترين اثر بزرگش، «درک ماترياليستی از تاريخ»، او هرگونه رابطه ی ضروری و اساسی بين تئوری مارکسيستی و مبارزه طبقاتی پرولتاريائی را حذف می کند. کلِ اعتراض وی عليه به اصطلاح «اتهام» من است که [برای کائوتسکی] مارکسيسمِ بی خاصيت و مبتذل شده ی مارکس و انگلس صرفاً پوششی است برای يک تلاش جزمی و اسکولاستيکی تا پشت کردن خودش به مارکسيسم را بر [موقعيت خودش بعنوان باصطلاح] «اتوريته»ی مارکس و انگلس متکی کند. او و ديگران، يک زمانی وانمود می كردند که تئوری مارکسيستی را پذيرفته اند، اما خيلی وقت است که ماهيت آنرا چنان تغيير داده اند که قابل شناخت نيست، و اکنون آخرين باقی مانده هايش را نيز ترک می گويند.

با اينوجود، دقيقاً در همينجا است که همبستگی تئوريک کمونيست های جديد با مارکسيست ارتدکس سنتیِ انترناسيونال دوم آشکار می شود. منتقدين کمونيستی مثل بامِل استدلال می کنند که در کتاب من «مفاهيمی چون "مارکسيسم انترناسيونال دوم" با مساله ای فوق العاده انتزاعی و شماتيک مبهم شده است». اين ادعا پوششی است برای يک تلاش جزمی در دفاع از «مارکسيسم انترناسيونال دوم»، که ميراث دار معنوی آن، لنين و همراهانش، برغم برخی ادعاهای گفته شده در جدال، هرگز آنرا رد نکردند. مثل آنچه که «تئوريسين های» کمونيست در اين موارد انجام می دهند، بامِل تلاش می کند تا افتخار انترناسيونال دوم را حفظ کند، اما خودش از پذيرش هرگونه مسئوليتی احتراز می کند. در عوض، پشت سايه ی وسيع لنين پنهان می شود. او می کوشد تا به خواننده توضيح دهد که منظورش از باصطلاح شيوه ی «انتزاعی و شماتيک» کتاب مارکسيسم و فلسفه که «مارکسيسم انترناسيونال دوم» را نامفهوم و تيره می سازد چيست؛ و او اينکار را با يک شيوه ی اسکولاستيکِ استاندارد، با نقل يک جمله از لنين که در آن او زمانی «خدمات تاريخی انترناسيونال دوم» برای پيشبرد جنبش مدرن کارگری را برسميت شناخت، انجام می دهد.[7] لنين تاکتيسين بزرگی بود، و تاثير خود را بر وضعيت تاکتيکیِ بشدت غامض گذاشت وقتی به خدمات عملیِ انترناسيونال، و نه به خدمات تئوريک آن استناد می کرد. اما بامِل در مقصودش برای بسط ستايش لنين از جنبه های خوب پراتيک سوسيال دمکراتيک به تئوریِ سوسيال دمکراتيک کم می آورد. بجای بيرون کشيدن اين نتيجه گيری روشن، او «به شيوه ای فوق العاده انتزاعی و مبهم» مِن مِن می کند که در عمل «نشان دادن آن مشکل نيست که گفتن تقريباً همان چيز در مورد مبانیِ تئوريک مارکسيسم کاملاً ممکن است».  
پس از [انتشار کتاب] مارکسيسم و فلسفه، بررسیِ سرشت واقعی «مارکسيسم و انترناسيونال دوم» را در جای ديگر برشته تحرير درآوردم. آنچه بوقوع پيوست اين بود که جنبش سوسياليستی با تغييرات شرايط تاريخی در آخرين ثلث قرن نوزدهم احيا شد و قدرتمندتر رشد نمود؛ با اينوجود، برخلاف آنچه که تصور شده، اين جنبش هيچ وقت مارکسيسم را بعنوان يک سيستم کامل اختيار نکرد.[8] طبق ايدئولوژیِ مارکسيست های ارتدکس، و مخالفين شان که در بسياری از زمينه های جزمیِ آنها سهيم هستند، بايد باور داشت که [اين جنبش]  کل مارکسيسم را هم در تئوری و هم در پراتيک پذيرفته است. در واقع تمام آنچه که حتی به لحاظ تئوريک پذيرفته شد، برخی «تئوری های» منفک اقتصادی، سياسی و اجتماعی بود که از مفاد عظيم مارکسيسم انقلابی بيرون کشيده شده بود. بدينوسيله معنای عمومی آنها تغيير کرد و مضمون خاص شان معمولاً سر و دم بريده و تحريف شد. اظهارات و ادعاهای بی انتهای مبنی بر خصلت بشدت «مارکسيستی» برنامه و تئوری جنبش، از دوره ای شروع نمی شود که در آن پراتيک جنبش نوين کارگریِ سوسيال دمکراتيک بيش از همه به خصلت انقلابی و مبارز-طبقاتیِ تئوری مارکسيستی نزديک بود. در اين دوران اوليه، «دو مرد پير در لندن» و پس از مرگ مارکس در 1883، فردريش انگلس به تنهائی، مستقيماً در جنبش درگير بودند. برعکس، اين اظهارات و ادعاهای موکد، از يک دوره ی بعد آغاز می شود يعنی وقتی که گرايشات معين ديگری در اتحاديه های کارگری و نيز در پراتيک سياسی پيشروی کرده و بالاخره بيان ايدئولوژيک شان را در «رويزيونيسم» يافتند. در واقع، زمانی که جنبش انقلابی ترين پراتيک را داشت، تئوری اش اساساً «پوپوليستی» و دمکراتيک (تحت نفوذ لاسال و مهرينگ) و بطور پراکنده «مارکسيستی» بود.[9] اين محصول تاثير دوران های بحران اقتصادی و رکود سال های1870، واکنش سياسی و اجتماعیِ پس از شکست کمون پاريس در1871، قوانين ضدسوسياليستی در آلمان، شکست جنبش رشديابنده ی سوسياليستی در اتريش در1884، و سرکوب خشونت بار جنبش 8 ساعت کار در روز در آمريکا در 1886 بود. اما، سال های1890 شاهد يک رونق صنعتی نوين در اروپا بخصوص در آلمان بود، و با آن، نخستين علائم استفاده ی «دمکراتيک تر» از قدرت دولتی در قاره اروپا ظاهر شد. اين فرآيند شامل عفو کموناردها در سال1880 در فرانسه، و لغو قوانين ضدسوسياليستی در سال 1890 در آلمان می شد. در اين بسترِ عملیِ نوين بود که اظهارات رسمیِ سيستم مارکسيستی بمثابه يک کل، بعنوان نوعی دفاع تئوريک و تسلی خاطر متافيزيکی پديدار شد. بدين معنا، در واقع می توان رابطه ی عموماً پذيرفته شده ی بين «مارکسيسم» کائوتسکی ای و «رويزيونيسم» برنشتنی را وارونه کرد، و مارکسيسم ارتدکس کائوتسکی را بمثابه روی ديگر سکه و متممِ متقارنِ رويزيونيسم برنشتنی تعريف نمود.[10]
در پرتو اين وضعيت واقعیِ تاريخی، شکوائيه های منتقدين مارکسيست ارتدکس عليه کتاب من، نه فقط غيرموجه که پوچ و بی ارزش هستند. متهم شده ام به جانبداری از شکل «بدویِ» نخستين نسخه ی تاريخیِ تئوری مارکس و انگلس، و اينکه توسعه ی اثباتی آن توسط خود مارکس و انگلس، و ديگر مارکسيست های نيمه دوم قرن نوزدهم را ناديده گرفته ام. ادعا شده که «مارکسيسم انترناسيونال دوم» بيانگر پيشرفتی در تئوری اصلیِ مارکسيستی است. اما در واقع شکل جديدی از تئوری طبقاتیِ پرولتاريائی بود که از بستر عملیِ تغييريافته ی مبارزه طبقاتی در عصر تاريخیِ نوينی برخاست. رابطه ی آن [تئوری] با متون اوليه يا مؤخرِ تئوری مارکس و انگلس، نسبت به آنچه که توسط کسانی ارائه می شود که در باره پيشرفت اثباتی، يا برعکس، رکود صوری يا افت و خيز تئوری مارکس در «مارکسيسم انترناسيونال دوم» سخن می رانند، بسيار متفاوت تر و اساساً پيچيده تر است. مارکسيسم بدين ترتيب به هيچ وجه تئوری سوسياليستی ای نيست که چشم انداز کنونیِ جنبش کارگری آنرا «از اعتبار انداخته باشد»؛ يعنی آنطور که کائوتسکی معتقد است (او رسماً نه تنها فقط به تفسير اوليه آن تئوری، يعنی «مارکسيسم بدویِ مانيفست کمونيست»ی ارجا می دهد، بلکه در واقع تمام اجزاء بعدیِ تئوری مارکس و انگلس را نيز شامل می کند). مارکسيسم آنچه که توسط نمايندگان گرايش انقلابی در چارچوب مارکسيسم سوسيال دمکراتيک ارتدکس در آغاز دوره سوم حدود سال1900 ادعا می شد هم نيست، يا آنطور که برخی از مارکسيست ها هنوز تصور می کنند که باشد. مارکسيسم تئوری ای نيست که بطور معجزه آسا توسعه ی آينده ی جنبش کارگری را برای مدت زمان طولانی آينده پيش بينی کند. درنتيجه نمی توان گفت که پيشرفت بعدیِ پرولتاريا از تئوری خودش عقب افتاد و عقب بود، يا اينکه تدريجاً در آن چارچوبی قرار خواهد گرفت که اين تئوری برايش [از پيش] تعيين کرده است.[11] وقتی که حزب سوسيال دمکرات آلمان (SPD) يک حزب «مارکسيست» شد (فرآيندی که با نوشتن برنامه ارفورت توسط کائوتسکی و برنشتين در 1891 تکميل شد)، شکافی بين تئوریِ «مارکسيسم» انقلابیِ بشدت مستدل اين حزب، و پراتيکی که نسبت به اين تئوری انقلابی بسيار عقب تر بود و از برخی جوانب مستقيماً در تضاد با آن قرار داشت، بوجود آمد. اين شکاف در واقع آشکار بود، و بعداً از سوی تمام نيروهای اصلیِ درون حزب (چه در جناح چپ و چه در جناح راست آن) احساس شد و وجود آن فقط از سوی مارکسيست های ارتدکس «ميانه» انکار می شد. اين شکاف می تواند بسادگی با اين واقعيت توضيح داده شود که در اين فاز تاريخی، درحاليکه «مارکسيسم» رسماً و صراحتاً از سوی جنبش کارگری پذيرفته شد، از آغاز يک تئوری واقعی و راستين، بدين معنا که «هيچ چيز غير از بيان عمومیِ جنبش تاريخی واقعی» (مارکس) باشد نبود. برعکس، هميشه يک ايدئولوژی بود که «از بيرون» يک شکل از پيش پابرجا را اختيار کرده بود.
در اين وضعيت، «مارکسيست های ارتدکس»ی مثل کائوتسکی و لنين، از يک ضرورت موقت فضيلتی جاودانه ساختند. آنها پيگيرانه از اين نظريه دفاع کردند که سوسياليسم فقط می تواند «از خارج» توسط روشنفکران بورژوا که متحد جنبش کارگری شده اند به درون طبقه کارگر برده شود.[12] اين برای راديکال های چپی مثل روزا لوکزامبورگ نيز صدق می کند که در مورد «رکود مارکسيسم» سخن می گفت و آنرا با مقايسه مارکس با پرولتاريا توضيح می داد: يکی [مارکس] قدرت نوآوری و خلاقيت داشت چون مسلح به منابع آموزش بورژوائی بود، درحاليکه آن ديگری [پرولتاريا] به «شرايط وجود اجتماعی در جامعه م» وابسته است و در سراسر دوران سرمايه داری بلاتغيير باقی می ماند.[13] حقيقت اينست که يک واقعيت تاريخی توضيح ماترياليستی اين تضادِ آشکار بين تئوری و عمل در انترناسيونال دوم «مارکسيست» را ميسر می سازد، و همچنين راه حلی فراهم می کند برای تمام معماهائی که مارکسيست های آن زمان ساختند تا بدان پاسخ دهند. آن واقعيت اينست: جنبش کارگران در آن زمان «مارکسيسم» را بمثابه ايدئولوژی اش اختيار کرد، اما با اينکه پراتيکِ موثرش نسبت به گذشته مبتنی بر پايه ی وسيعتری بود، به هيچ وجه به قله های دستاوردهای تئوريک و عمومی --که پيشتر جنبش انقلابی و مبارزه طبقاتی پرولتاريائی برمبنای پايه ی محدودتری بدان رسيده بود-- نائل نشد. اين قله در طی آخرين فاز نخستين سيکل بزرگ سرمايه داری که در اواخر سال های1850 به پايان رسيد، احراز شد. در آن زمان، جنبش کارگران به يک قله ی پيشرفت نائل آمد. اما آنوقت به يک توقف موقت ولی کامل رسيد، و فقط به آهستگی احيا شد چون شرايط تغيير نمود. مارکس و انگلس در ابتدا تئوری انقلابی خودشان را در رابطه ی مستقيم با جنبش عملی انقلابی درک می کردند، ولی وقتی که اين جنبش به تحليل رفت، آنها فقط می توانستند کارشان را بعنوان تئوری ادامه دهند. درست است که اين تحول آخریِ تئوری مارکسيستی هيچگاه محصول مطالعه ی «خالص تئوريک» نبود؛ ولی هميشه بازتابی تئوريک از آخرين تجارب عملیِ مبارزه طبقاتی بود که راه های گوناگونی را مجدداً می گشود. معهذا روشن است که تئوری مارکس و انگلس، با اينکه ديگر مستقيماً مرتبط با پراتيک طبقه کارگر نبود، بسوی سطوح هرچه عالی تر کمال تئوريک پيش می رفت. از اينرو، دو فرآيند همدوش يکديگر در استقلال نسبی از يکديگر گسترده و آشکار شدند. يکی توسعه تئوری قديمی، که در يک دوره ی تاريخی پيشين عروج يافته بود، تحت شرايط تازه و ديگری پراتيک نوين جنبش کارگران. اين نکته است که دقيقاً اوجِ آن «نابهنگامی» را توضيح می دهد که تئوری مارکسيستی درکل و نيز به لحاظ فلسفی، با کارهای مارکس و انگلس و برخی از پيروان شان، در اين دوره، بدان نائل شد و از آن نيز گذشت. اين همچنين علت آنست که چرا برای اين تئوری مارکسيستیِ بشدت مبسوط غيرممکن بود که، نه فقط بطور رسمی، بلکه بطور موثر توسط جنبش پرولتاريائی ای جذب شود که در طی ثلث آخر قرن نوزدهم پراتيک اش مجدداً بيدار شده بود[14]

 

3

مارکسيست های ارتدکس، چه سوسيال دمکرات ها، و چه کمونيست ها، نقد مهم ديگری هم دارند. اين نقد متوجه تز من در مارکسيسم و فلسفه مبنی بر اينکه ضروريست تا برآورد نوينی از رابطه ی بين مارکسيسم و فلسفه در فاز سوم تحول مارکسيسم، که در آستانه ی قرن آغاز شد، انجام گيرد. در دوره ی پيش از اين، گرايشات گوناگون درون مارکسيسم، مضمون انقلابیِ فلسفیِ آموزش های مارکس و انگلس را ناديده گرفته و به حداقل رسانده بودند --ناديده گرفتنی که اشکال گوناگونی به خود گرفت ولی نتيجه ی يکسانی داشت. مارکسيسم و فلسفه، برعکس، قصد داشت که بر اين جنبه فلسفیِ مارکسيسم مجدداً تاکيد کند. در انجام اين کار، در تعارض با تمام گروه های درون مارکسيسم آلمانی و بين المللی که پيش تر آگاهانه بصورت کانتی، ماخی يا ديگر «تجديدنظرهای» مارکسيسم ظاهر شده بودند، قرار گرفت. مهم ترين اين گرايشات، که در بين گروه های ميانه رو غالب درون سوسيال دمکراسیِ مارکسيست ارتدکسی توسعه يافت، بيش از پيش يک برداشت ضدفلسفی و علمی-پوزيتيويستیِ از مارکسيسم را در ميان خود پذيرفت. حتی انقلابيون ارتدکسی مثل فرانتز مهرينگ، با صحه گذاری بر خوارشمردنِ تمام «فانتزی های» فلسفی، به آن [گرايش] باج داد. با اينوجود، بزودی روشن شد که درک من از وظايف انقلابی فلسفه امروزه با گرايش سوم حتی در تضاد بيشتری قرار دارد. اين گرايشی بود که عمدتاً از دو جناح مارکسيسم روسی عروج يافته و اکنون عمدتاً از سوی تئوريسين های «مارکسيسم-لنينيسم» بلشويک جديد نمايندگی می شد.

هم مطالعات لوکاچ در مورد ماترياليسم ديالکتيک و هم نخستين چاپ کتاب من که در سال 1923 بيرون آمد، به محض اينکه شناخته شدند، از سوی مطبوعات حزبی در روسيه و جاهای ديگر با خصومت فوق العاده ای مورد حمله قرار گرفتند. اين عمدتاً معطوف به اين واقعيت بود که رهبری حزب روسيه، تحت شعار «ترويج لنينيسم»، در آن زمان کارزارِ «بلشويزه کردن» ايدئولوژیِ تمام احزاب غير روسیِ در انترناسيونال کمونيستی را شروع کرده بود.[15] اين همزمان شد با تشديد مبارزه بين جانشينان لنين برای وراثت لنينيسم (که نقداً در طی دوران زندگی اش شروع شده بود)، و با رويدادهای اکتبر و نوامبر 1923 در آلمان، که شکست بزرگی برای احزاب کمونيست بين المللی در غرب بود. عنصر محوریِ اين «بلشويزه کردن» ايدئولوژی، يک ايدئولوژی شديداً فلسفی بود که ادعا می كرد فلسفه راستين و جعل نشده ی مارکس را احيا و اعاده کرده است؛ و بر اين مبنا، قصد داشت با تمام گرايشات فلسفیِ ديگر درون جنبش کارگری بجنگد.
اين ايدئولوژی مارکسيست-لنينيست، در حين حرکت به غرب، با آثار لوکاچ، من، و ديگر کمونيست های «غربی» که يک گرايش مخالف فلسفی را درون خود انترناسيونال کمونيستی شکل داده بودند، برخورد. اين سپس منجر شد به نخستين مباحثه ی مستقيم و واقعی بين دو گرايش انقلابی که درون انترناسيونال سوسيال دمکراتيک شکل گرفته بودند. اين دو گرايش، با اينکه اختلافات شان تا آنوقت محدود به مسائل سياسی و تاکتيکی می شد، صرفاً در ظاهر در انترناسيونال کمونيستی متحد بودند.[16] بخاطر دلايل معين تاريخی که در زير به آنها اشاره می شود، اين مباحث فلسفی صرفاً طنين ضعيفی بود از جدال های سياسی و تاکتيکی ای که اين دو جناح چند سال با تندخوئی زياد به پيش برده بودند. بزودی در جدال های فراکسيونی که از 1925 به بعد در حزب روسی پديدار شد، و بعد با شدتی بيشتر در تمام احزاب کمونيست درگرفت، اين مباحث [فلسفی] گم شدند. معهذا، در چارچوب عمومی تحولات، برای مدت زمانی آن مباحث اهميت معينی داشتند. چراکه نخستين تلاش جهت گسست از، بقول منتقد روسی (که از وضعيت تئوريک هر دو جناح فوق العاده خوب اطلاع داشت) «نفوذ ناپذيری متقابل»*، بود که تا آنزمان بين مواضع ايدئولوژيک کمونيسم روسی و اروپای غربی حاکم بود.[17]
بگذاريد جدال فلسفیِ 1924 را در شکل ايدئولوژيکی که در اذهان شرکت کنندگان در آن گرفت، جمعبندی کنيم. اين جدالی بود بين تفسير لنينيستی از ماترياليسمِ مارکس و انگلس[18] که نقداً در روسيه رسماً در زمره مقدسات اعلام شده بود از سوئی، و از سوی ديگر آنچه که ادعا شده بود نظرات «انحرافی» از اين مقدسات بسمت ايده آليسم، هستی شناسیِ نقادِ کانت و ديالکتيکِ ايده آليستی هگل هستند. اينها نظرات جورج لوکاچ و تعدادی از تئوريسين های درون احزاب کمونيست آلمان و مجارستان بود، که به درجات مختلف از سوی حاميانشان محق ارزيابی می شد.[19]
در مورد مارکسيسم و فلسفه، اين اتهام «انحراف ايده آليستی» بخشاً مبتنی بر نسبت دادن نظراتی به نويسنده بود که وی هرگز در آثارش بيان نکرده بود: در برخی موارد او صراحتاً آنها را مردود شمرده بود، مثل نمونه ی ادعای تکذيب «ديالکتيک طبيعت» از سوی نويسنده.[20] اما، حملات همچنين متوجه نظراتی بود که واقعاً در مارکسيسم و فلسفه بيان شده بودند، و بخصوص عليه رد مکرر و ديالکتيکیِ «رئاليسم ساده انگارانه» از سوی کتاب. موضوع اخير شامل «باصطلاح به گوش عقل سليم می رسد، بدترين متافيزيسين» و نيز «علم اثباتی»ی اجتماعیِ بورژوائی می شد. همچنين ميراث محزون پوزيتيويسم امروزين را در بر داشت؛ يعنی يک مارکسيسم مبتذل که از هرگونه چشم انداز فلسفی تهی شده است. چرا که تمام اينها « يک خط تند و تيز بين آگاهی و ابژه اش می کشند» و «با آگاهی بعنوان يک داده [معين]، چيزی اساساً مغاير با هستی و طبيعت برخورد می کنند» (همانطور که خيلی پيش تر يعنی در 1878 انگلس عليه دورينگ نشان داد).
ازآنجا که من در آن زمان باور داشتم که اين نظرات برای هر ماترياليست ديالکتيکی يا مارکسيست انقلابی ای بديهی هستند، بجای اينکه نقد به درک بدوی، پيشا-ديالکتيک، و حتی پيشا تعالی يافته ی رابطه ی بين آگاهی و هستی، را هجی کنم، آنرا مفروض گرفتم. اما بدون انجام آن، من به قلب نگرش «فلسفی»ای زده بودم که آنوقت مسکو از تمام جهان کمونيست غرب خواسته بود که گسترش يابد. در واقع، آن [نگرش] شالوده ی يک تئوری ارتدکس را ريخت، باصطلاح «مارکسيسم-لنينيسم». شارحين حرفه ایِ «مارکسيسم-لنينيسم» نوين روسيه سپس به اين حمله ی «ايده آليستی»ی مفروض با تکرار الفبای «ماترياليستی»ای که از بر کرده بودند پاسخ گفتند.[21] آنها اينکار را با يک ساده لوحی انجام دادند که برای «غربی ها»ی فاسد شده فقط می تواند بعنوان يک «سادگیِ فلسفی» جلوه کند.
فکر می کنم که بخصوص مناظره تئوريک با فلسفه ماترياليستی لنين، که مقلدين لنين مو به مو دنبال کردند، عليرغم تناقضات محيرالعقول و مسخره و تضادهای آشکار در آن، خود از اهميت ثانويه برخوردار است. چراکه، لنين خودش وقتی که زنده بود فلسفه اش را برپايه ی هيچ قاعده اصولاً تئوريکی قرار نداد. در عوض، از آن [فلسفه اش] بر بستر سياسی و عملی، بعنوان تنها فلسفه ای که برای پرولتاريای انقلابی «نفع دارد»، دفاع کرد؛ و آنرا در برابر سيستم های «مضر»ی که از فيلسوفان کانتی، ماخی و ديگر ايده آليست ها مشتق شده بودند، علم نمود. اين موضع و رفتار به روشنی قبلاً در نامه های شخصی اش در مورد مسائل «فلسفی» به ماکسيم گورکی در سال های پس از نخستين انقلاب روسيه در 1905 بيان شده بود. با اينکه آنها دوستان نزديکی بودند، به لحاظ فلسفی با هم اختلاف داشتند، و لنين مکرر و مکرر کوشيد تا گورکی را متقاعد سازد که «يک عضو حزب موظف است عليه تئوری خاصی مخالفت کند اگر معتقد باشد که آن تئوری کاملاً ناصحيح و مضر است»، و [متقاعدش کند که] که مهم ترين کاری که در چنين مواردِ «مبارزه ی مطلقاً گريزناپذير» بايد انجام داد اينست که «بايد مطمئن شد که در کار پراتيک اصلی حزب اختلالی نشده است».[22] به همين سياق، اهميت واقعیِ اثر اصلیِ فلسفیِ لنين، در استدلالات فلسفی ای نيست که وی برای مبارزه و «ابطال» گرايشات گوناگون ايده آليستیِ در فلسفه مدرن بورژوائی استفاده می کند. از بين اين گرايشات، کانتيسم بر گرايش رويزيونيستیِ درون جنبش سوسياليستیِ آن دوران؛ و «امپريو-کريتيسيسمِ» ماخيسم بر گرايشات ميانه رو تاثير گذارده بود. اهميت واقعی اثر لنين در شدت و تندی فوق العاده ای است که  او در عمل بکار برد و کوشيد تا با اين گرايشات روزِ فلسفی مبارزه کرده و نابودشان سازد. او به آنها بمثابه ايدئولوژی ای که از نقطه نظر کار حزبی نادرست هستند برخورد کرد.
بايد يک نکته اساسی در اينجا ذکر شود.[23] [لنين] نويسنده ی اين احيای فرضیِ فلسفه ماترياليستی حقيقیِ مارکس، در مورد نوع کار تئوريکی که مارکس و انگلس بعد از تصفيه حساب يکبار برای هميشه با ايده آليسم هگلی و هگلی ها در سال 1840 به پيش بردند، کاملاً آگاه بود.[24] «آنها خود را محدودکردند به حوزه ی شناخت شناسی تا اشتباهات فوئرباخ را اصلاح کنند، ابتذال دورينگ را به ريشخند بگيرند، اشتباهات بوخنر (Buchner) را نقد کنند، و بر ديالکتيک تاکيد کنند --که چيزی است که اين نويسندگان که در محافل کارگری بسيار محبوب بودند، بيش از همه فاقدش بودند» «مارکس، انگلس و ديتزگن به حقايل پايه ای ماترياليسم اهميتی ندادند. اين چيزها در گوشه و کنار جهان در بساط ده ها دست فروش و دوره گرد پيدا می شد. آنها بر اين متمرکز شدند که از زيادی ساده و مبتذل شدن، و از منجر به رکود ذهنی شدن ("ماترياليسم نازل، ايده آليسم والا") اين حقايق پايه ای، و از اينکه محصول ارزشمند سيستم ايده آليسم، ديالکتيک هگل به فراموشی سپرده شود ممانعت کنند. اينها گوهرهائی بودند که ابله هائی مثل بوخنر، دورينگ و شرکا (و نيز لِکلاير Leclair ماخ، آوناريوس و غيره) نمی توانستند از کپه تفاله های ايده آليسم بيرون بکشند.» بطور خلاصه: يک نتيجه  از تاثير شرايط تاريخی موجود بر آثار فلسفیِ مارکس و انگلس اين بود که، «آنها تمايل داشتند که از مبتذل شدن حقايق پايه ای ماترياليستی ترجيحاً دوری جويند، تا اينکه خودشان از اين حقايق دفاع کنند.» بطور مشابه، در آثار سياسی شان «بيشتر تمايل داشتند که خودشان را از روايت های مبتذل مطالبات پايه ایِ دمکراسی سياسی بدور نگهدارند تا اينکه در واقع از اين مطالبات پايه ای دفاع کنند.» لنين اما، استدلال می کند که شرايط تاريخی کنونی، از اين حيث، کاملاً متفاوت است. [به نظرش] او و تمام انقلابيون مارکسيست و ماترياليست ديگر، اکنون برای دفاع از نه فقط مطالبات پايه ای دمکراتيک سياسی، بلکه دفاع از «حقايق پايه ایِ ماترياليسم فلسفی» عليه مخالفين مدرن شان در اردوی بورژوائی و عاملين شان در خود اردوی پرولتاريا، بايد يک اولويت مقدم قائل شوند. اين حقايق بايد بخصوص با ماترياليسم انقلابی بورژوائیِ قرون هفده و هجده در پيوند قرار گيرد، و در بين ميليون ها و ميليون ها دهقان و ديگر توده های عقب مانده در سراسر روسيه، آسيا و کل جهان پخش شود.[25]
روشن است که لنين اصولاً به اين مساله تئوريک توجه نمی کند که فلسفه ماترياليستی ای که وی ارائه می دهد حقيقی است يا غيرحقيقی. او به فکر مساله عملیِ سودمندیِ آن برای مبارزه انقلابیِ پرولتاريا، يا، --در کشورهائی که سرمايه داری کاملاً توسعه نيافته-- پرولتاريا و ديگر طبقات ستمديده است. از اينرو، نظرگاه «فلسفی» لنين اساساً بصورت شکل ويژه و تفسير پوشيده ی همان ديدگاهی که در اشکال مختلف در چاپ اول مارکسيسم و فلسفه به بحث گذارده شدند جلوه می کند. اين نظرگاه توسط مارکس بعنوان يک مرد جوان، وقتی که نوشت «حزب عمل گرای سياسی آلمان تصور می کند می تواند بر فلسفه (در عمل) فائق آيد بدون آنکه آنرا (در تئوری) بفهمد» بشدت نقد شد. لنين، در مورد مسائل فلسفی صرفاً بر مبنای ملاحظات و نتايج غيرفلسفی داوری می کند؛ و آن مسائل را برمبنای مضمون تئوريک و نيز فلسفی شان به قضاوت نمی گذارد. در انجام اينکار، او مرتکب همان خطائی می شود که طبق نظر مارکس «حزب عمل گرای سياسی آلمان » مرتکب شد. حزب اخير باور داشت که با «نفی تمام فلسفه ه» (از منظر لنين، تمام فلسفه های ايده آليستی) به هدف ذيحق خودش دست می يابد، زيرا «به فلسفه پشت می کند، و به جهت ديگری می نگرد و غرولندِ زود رنج و ملاحظات مبتذل در موردش ارائه می دهد».[26]
هر بحثی در باره موضع لنين در مورد فلسفه و ايدئولوژی بايد يک مساله اصلی را مطرح کند که قضاوت در مورد «فلسفه ی ماترياليستی»ی خاصِ لنين خود بايد منوط به پاسخ آن باشد. طبق اصل برپا شده از سوی خود لنين، اين مساله مساله ای تاريخی است. لنين استدلال می کرد که تغييری در کل فضای ذهنی انجام گرفته که بر مبنای آن ضروری است وقتی به ماترياليسم ديالکتيک پرداخته می شود، عليه گرايشات معين مدروز فلسفه ی بورژوائی، عليه اين ماترياليسم مبتذل، پيشا-ديالکتيک، و در برخی موارد غيرديالکتيک و ضدديالکتيکِ علم بورژوائی، بجای اينکه بر ديالکتيک تاکيد شود، [بايد] بر ماترياليسم تاکيد شود. پرسش اينست که آيا چنين تغييری وجود داشته يا خير. آنچه که در جای ديگر نوشته ام، نشان می دهد که من فکر نمی کنم که مساله واقعاً اين باشد. برخی جلوه های صوریِ علم و فلسفه ی بورژوائی امروزين وجود دارد که عليه چنين چيزی نمود می يابند، و حتماً گرايشاتی هستند که رک و راست صراحتاً چنين می کنند. با اينوجود، گرايش اساسی حاکم در فلسفه ی بورژوائی، علوم طبيعی و انسانیِ امروزين همان است که شصت يا هفتاد سال پيش بود. اين گرايش نه از يک نگرش ايدآليستی، بلکه از نگرشی ماترياليستی که از علوم طبيعی رنگ گرفته الهام می گيرد.[27] موضع لنين، که با اين می ستيزد، در رابطه ی ايدئولوژيکی تنگاتنگی با تئوری سياسی-اقتصادیِ «امپرياليسم»اش قرار دارد. ريشه ی مادیِ هر دو در موقعيت ويژه ی اجتماعی و اقتصادی روسيه و وظايف عملی و تئوريک-سياسیِ  خاصی است که به نظر می رسيد (و برای دوره ی کوتاهی واقعاً چنين بود) برای انجام انقلاب روسيه ضروری است. اين بدين معنا است که تئوری «لنينيستی» به لحاظ تئوريک قادر نيست به مشکلات نيازهای عملیِ مبارزه طبقاتی بين المللی در دوران کنونی پاسخ گويد. فلسفه ی ماترياليستیِ لنين که برای اين تئوری پايه ی ايدئولوژيک می سازد، نمی تواند آن فلسفه ی انقلابی پرولتاريائی ای را برپا دارد که پاسخگوی نيازهای امروز باشد.
خصلت تئوريک فلسفه ماترياليستی لنين همچنين در انطباق با آن وضعيت تاريخی و عملی است. لنين، مثل پلخانف (استاد فلسفی اش)، و ل. اکسلردِ ارتدکس (شاگرد فلسفیِ ديگر پلخانف)، خيلی جدی می خواست که مارکسيست باشد ولی هگلی باقی بماند. او بدينطريق نگرش ماترياليستی ديالکتيکی که مارکس و انگلس در آغاز پيشرفت انقلابی شان بنياد نهاده بودند را به سخره گرفت. اين نگرش در ذات خود به ناگزير «فلسفی» بود، اما الغای کامل فلسفه را نشان می داد؛ و فقط يک وظيفه ی انقلابی در حوزه فلسفی باقی گذارد که می بايد اين نگرش را با ارتقا آن به سطحی عالی تر توسعه دهد. لنين، گذار از ديالکتيک ايدآليستیِ هگلی به ماترياليسم ديالکتيک مارکس و انگلس را چيزی بيش از يک تعويض نمی بيند: آن نگرش ايدآليستی ای که در ذاتِ متد ديالکتيک هگلی است، با يک نگرش فلسفی ديگر که نه «ايدآليستی» بلکه «ماترياليستی» است، عوض شده است. به نظر می رسد که او نمی داند که چنين «وارونه سازی ماترياليستی»ی فلسفه ايدآليستیِ هگلی، حداکثر شامل يک تغيير صرفاً ترمينولوژيک (اصطلاحی) می شود که بدينوسيله مطلق بجای اينکه «روح» خوانده شود «ماده» خوانده شده است. در ماترياليسم لنين اما نقصِ حتی از اين هم جدی تری وجود دارد. چراکه او نه فقط وارونه سازیِ ديالکتيک هگلی از سوی مارکس و انگلس را باطل می سازد، بلکه کل مباحثه بين ماترياليسم و ايدآليسم را به مرحله تاريخی ای می کشاند که ايدآليسم آلمانی از کانت تا هگل نقداً از آن پيش افتاده بودند. ازهم پاشيدن سيستم متافيزيکیِ لايب نيتز (Leibniz) و ولف (Wolff) با فلسفه ی متعالیِ کانت آغاز شد و با ديالکتيک هگل به اتمام رسيد. از آن پس «مطلق» بطور قطع از اينکه هم «روح» باشد و هم «ماده» طرد شد و به حرکت ديالکتيکیِ «ايده» انتقال يافت. وارونه سازیِ ماترياليستیِ ديالکتيکِ ايدآليستیِ هگل توسط مارکس و انگلس صرفاً عبارت بود از آزادکردن اين ديالکتيک از پوسته ی رازگونه ی نهائی اش. حرکت واقعیِ تاريخ تحت نفوذ «خود-پوئیِ ديالکتيکی ايده» کشف شد، و اعلام شد که اين جنبش انقلابیِ تاريخی تنها «مطلقِ» باقی مانده است.[28] لنين اما، بازمی گردد به قطب های مطلقِ «انديشه» و «وجود»، «روح» و «ماده» که اساس مشاجرات فلسفی، و حتی برخی مذاهب، را تشکيل می دهد که دو جريان روشنگری را در قرن هفدهم و هجدهم از هم جدا کرد.[29] هگل البته نقداً بطور ديالکتيکی از اينها گذشته بود.
اين نوع ماترياليسم از يک ايده ی متافيزيکیِ وجود که مطلق و معين است مشتق شده، و عليرغم تمام ادعاهای صوری اش، ديگر کاملاً ديالکتيکی نيست، چه رسد به ماترياليسم ديالکتيک. لنين و پيروانش بطور يکجانبه ای ديالکتيک را به ابژه، طبيعت، و تاريخ انتقال دادند، و دانش را صرفاً بعنوان آينه ای منفعل و بازتاب اين وجود عينی در آگاهیِ سوبژکتيو معرفی کردند. در انجام اين کار، آنها هم رابطه ی متقابل ديالکتيکیِ وجود و هستی، و هم، بعنوان پيامد ضروری آن، رابطه ی ديالکتيکیِ تئوری و پراتيک را از بين می برند. بدينوسيله موفق می شوند به اينکه ناخواسته به «کانتيسم»ی که آنقدر به آن حمله می کنند باج دهند. آنها به اين راضی نشدند، از مساله ی رابطه ی بين کليت وجود تاريخی و تمام اشکال تاريخاً غالبِ آگاهی دست برداشتند. اين رابطه نخستين بار از سوی ديالکتيک هگل مطرح شد و سپس ماترياليسم ديالکتيک مارکس و انگلس آنرا بطور جامع تری بسط داد. لنين و ديگران مثل او، با تعويض اين مساله با مساله ی بسيار محدودترِ معرفت شناسانه يا عرفان شناسانه «gnoseological»ی رابطه ی بين سوژه و ابژه ی دانش، آنرا بشيوه ای قهقرائی مورد تجديد نظر قرار دادند. اين نيز همه اش نيست. آنها دانش را بمثابه پيشروی تدريجی و يک پيشرفت بی انتها بسوی حقيقت مطلق، که اساساً بدون تضاد است، ارائه می دهند. آنطور که آنها رابطه ی بين تئوری و پراتيک را بطور کل، و بخصوص در چارچوب خودِ جنبش انقلابی، معرفی می کنند، يک دست کشيدن و ترکِ کامل ماترياليسم ديالکتيک مارکس و رجعتی است به يک تقابل کاملاً انتزاعی بين تئوری ناب، که حقيقت را کشف می کند، با پراتيک ناب که آن حقايقِ با زحمت کشف شده را در واقعيت بکار می گيرد: «وحدت واقعیِ تئوری و پراتيک توسط تغيير واقعيت در پراتيک حاصل می شود، از طريق جنبش انقلابیِ مبتنی بر قوانين پيشرفت علمی که بوسيله تئوری کشف شده است» اين سخنان يکی از مفسرين فلسفیِ لنين است، که حتی ذره ای از آموزه های استادش تخطی نکرده است. با آنها، وحدت شکوهمند ماترياليستی-ديالکتيکیِ پراتيک انقلابیِ مارکس به يک دوگانگی (dualism) فرو می پاشد که همسان با دوگانگی بارزترين نمونه ايدآليست های بورژوائی است.[30]
اين تعويضِ قرائت از ديالکتيک به ماترياليسم، نتيجه ی ناگزير ديگری نيز در پی دارد. اينکار فلسفه ی ماترياليستی را از کمک به توسعه ی بيشتر علوم طبيعیِ تجربی و تاريخ بازمی دارد. در ديالکتيک، متد و مضمون بطور جدائی ناپذيری به يکديگر پيوسته اند: مارکس در قطعه ای معروف می گويد که «شکل وقتی که قالب مضمونش نيست هيچ ارزشی ندارد.»[31] بدين ترتيب، اين کاملاً برخلاف روح ديالکتيک و بخصوص روح ماترياليسم ديالکتيک است که «متد» ماترياليسم ديالکتيک در مقابل نتايج قائم به ذاتِ حاصله از بکارگيری آن در فلسفه و علوم قرار داده شود. اين رويه، در مارکسيسم غربی بسيار مد روز شده است. با اينوجود، در پس اين بزرگ نمائی، نگرشی صحيح قرار دارد، اينکه، ماترياليسم ديالکتيک بر پيشرفت مطالعاتی در مورد طبيعت و جامعه در نيمه ی دوم قرن نوزدهم، بيش از هر چيز بعلت متدش، تاثير داشت.[32]
وقتی که جنبش انقلابی و پراتيک اش در سال های1850 موقتاً متوقف شد، به ناگزير فاصله ی فزاينده ای بين تکامل فلسفه و تکامل علوم اثباتی، بين تکامل تئوری و تکامل پراتيک ايجاد شد: اين قبلاً در کتاب مارکسيم و فلسفه توضيح داده شده است. درنتيجه برای دوره ای طولانی ادراکات نوين انقلابی مارکس و انگلس عمدتاً از طريق کاربردشان، بعنوان يک متد ماترياليستی ديالکتيکی در علوم تجربیِ اجتماعی و طبيعی، بقاء و گسترش يافتند. در اين دوره است که گفته هائی، بخصوص توسط انگلسِ دوره ی آخر می توان يافت که رسماً اعلام می کند که علوم جداگانه، مستقل از «تمام فلسفه» هستند، و تاکيد دارد که فلسفه «از طبيعت و از تاريخ رانده شده» به تنها حوزه فعاليتی که برايش باقی مانده است، يعنی، «تئوری تفکر و قوانين اش --منطق صوری  و ديالکتيک». در واقع، اين بدين معنا بود که انگلس باصطلاح «فلسفه» را از يک علم جداگانه برفراز همه علوم ديگر به يک علم تجربی در بين علوم ديگر تقليل داد.[33] مواضع بعدی لنين در نگاه اول شايد همانند مواضع انگلس به نظر آيند، ولی در عمل و در واقع مثل شب و روز از هم متمايزند. انگلس توجه داشت که اين يک وظيفه ی حياتیِ ماترياليستِ ديالکتيک است که «ديالکتيک آگاه را از ايدآليسم آلمانی نجات داده و آنرا با درک ماترياليستی از تاريخ و طبيعت درآميزد».[34] رويه ی لنين برعکس است. برای او، وظيفه اصلی آنست که از موضع ماترياليستی چنان حمايت و دفاع شود که هيچکس هرگز بطور جدی به فکرش خطور نکند که آنرا به زير سوال ببرد. انگلس در ادامه، توضيحی می دهد که در راستای توسعه و پيشرفت علوم است. او می گويد که ماترياليسم مدرن چه در طبيعت بکار رفته باشد و چه در تاريخ، در هر دو مورد اساساً ديالکتيکی هستند و نيازی اضافی برای يک فلسفه نيست که «بر فراز شاخه های ديگر دانش قرار گيرد». لنين اما، موکداً بر «انحرافات فلسفی»ای که خودش تشخيص داده، نه فقط بين دوستان سياسی يا دشمنان يا ايدئولوژی های فلسفی بلکه حتی نزد خلاق ترين دانشمندان علوم طبيعی، خرده می گيرد.[35] «فلسفه ماترياليستی»اش نوعی مقام عالی قضائی می شود تا کشفيات هر علمی در گذشته، حال و آينده را ارزيابی کند.[36] اين سلطه ی ماترياليستی «فلسفی»، تمام علوم، چه طبيعی و چه اجتماعی را نيز در بر می گيرد. در مورد تمام پيشرفت های ديگر فرهنگی در ادبيات، نمايش، هنرهای تجسمی، و غيره نيز چنين است؛ و مقلدين لنين آنرا تا امتداد مضحک اش ادامه داده اند. اين منجر به نوع خاصی از ديکتاتوری ايدئولوژيک شد که بين پيشرفت انقلابی و سياه ترين ارتجاع نوسان می کند. تحت عنوان آنچه «مارکسيسم-لنينيسم» خوانده می شود، اين ديکتاتوری امروزه در روسيه روی تمام حيات فکریِ نه فقط حزب حاکم، که کل طبقه کارگر اعمال شده است. اکنون تلاش هائی می شود تا آن ديکتاتوری از روسيه به تمام احزاب کمونيست در غرب، و مابقیِ جهان بسط داده شود. اين تلاش ها اما، دقيقاً محدوديت های ناگزيرِ هرگونه بسط مصنوعیِ ديکتاتوری ايدئولوژيک به صحنه ی خارج از روسيه (که ديگر از جبر دولتی حمايت مستقيم دريافت نمی دارند) را نشان داده اند. طرح برنامه ی انترناسيونال کمونيست، برای کنگره پنجم کمينترن در سال1924، يک «مبارزه سرسختانه عليه فلسفه ی ايدآليستی و تمام فلسفه ها غير از ماترياليسم ديالکتيک» را فراخوان داد، در حاليکه در کنگره ششم که چهار سال بعد برگذار شد، آن نسخه از برنامه که بالاخره پذيرفته شد به شيوه اى بسيار عمومی تر از مبارزه عليه «تمام مظاهر نگرش بورژوائی» سخن می گفت. ديگر «ماترياليسم ديالکتيک مارکس و انگلس» را نه بمثابه يک فلسفه ماترياليستی، بلکه صرفاً بعنوان يک «متد انقلابی(!) برای فهم واقعيت با هدف براندازی انقلابی آن» توصيف می کرد.[37]

 

4

فقط اخيراً بود که ايدئولوژی «مارکسيست-لنينيست» چنين ادعاهائی در خارج از روسيه کرد. تغيير سياست کمينترن که پيشتر بدان اشاره کردم، شايد حاکی از آن باشد که اين ادعاها متروکه می شوند. معهذا، مشکل عميق تر «فلسفه ماترياليستی»ی لنين و مارکسيسم-لنينيسم حل نشده است. مساله ی مارکسيسم و فلسفه همراه با موضوع وسيع ترِ رابطه ی بين ايدئولوژی و پراتيکِ جنبش انقلابی کارگران، بايد مجدداً باز شود. اين امر وظيفه ی مشخصی را در رابطه با «مارکسيسم-لنينيسمِ» کمونيست مطرح می کند. يک تحليل ماترياليستی، يعنی تحليلی تاريخی، نقاد، و غيرجزمی، نقداً در رابطه با خصلت مارکسيسم ارتدکسِ «کائوتسکيستی»ی انترناسيونال دوم انجام شده است. اين اکنون بايد مصممانه به مارکسيسم ارتدکس «لنينيستی» انترناسيونال سوم بسط داده شود؛ و بايد برای کل تاريخ مارکسيسم روسی و رابطه آن با مارکسيسم بين المللی بکار رود. چراکه «مارکسيسم-لنينيسم» امروزين صرفاً آخرين شاخه ی آن است. در اينجا يک بسط و بررسیِ مشخص تر ممکن نيست. فقط می توان به طرح بسيار کلی ای از چنين توضيح ماترياليستی از تاريخ واقعیِ مارکسيسم در روسيه و در ديگر مکان ها اشاره نمود. حتی در اينصورت نيز نتيجه ای معقول خواهد داد. مارکسيسم روسی، که شايد حتی «ارتدکس»تر از مارکسيسم آلمانی بود، در تمام طول تاريخ اش خصلت حتی ايدئولوژيک تری داشت، و با تاريخ مشخص جنبشی که ايدئولوژی اش بود شايد حتی در تضاد عظيم تری بود.

تحليل استنباطیِ نقادانه ی تروتسکی در سال 1908 نشان داد که اين امر برای نخستين فاز تاريخی صحت داشت. قشر روشنفکر روسی قبلاً در «روح عدم پذيرش ساده ی فرهنگ سرمايه داری»ی باکونيستی پرورش يافته بود، و مارکسيسم بمثابه يک وسيله ی ايدئولوژيک به انطباق اين قشر با توسعه ی سرمايه داری کمک کرد.[38] اين برای فاز دوم نيز صدق می کند که در نخستين انقلاب روسيه در سال 1905 به اوج خود رسيد. در آن زمان، تمام مارکسيست های انقلابی در روسيه، و بويژه لنين و تروتسکی، خود را بخشی از «گوشت و خون» سوسياليسم بين الملل اعلام کردند، و برای آنها اين به معنای مارکسيسم ارتدکس بود. در سوی ديگر، کارل کائوتسکی، و نشريه اش زمان نو (Neue Zeit)، درمورد تمام مسائل تئوريک در توافق کامل با مارکسيسم ارتدکس روسی بود. درواقع، مارکسيسم ارتدکس آلمانی، تا آنجا که شالوده های فلسفی تئوری اش مد نطر بود، بيشتر تحت تاثير مارکسيسم روسی بود تا اينکه خودش بر آن تاثير بگذارد؛ چراکه آلمانی ها به ميزان قابل ملاحظه ای زير نفوذ پلخانف، تئوريسين روسی، بودند. ازاينرو، يک جبهه متحد بزرگِ بين المللی از مارکسيست های ارتدکس توانست خود را بدون مشکل بزرگی حفظ کند؛ زيرا تاريخاً برايش لازم بود تا فقط در قلمرو ايدئولوژی و بمثابه ايدئولوژی وجود داشته باشد. اين هم در غرب و هم در روسيه صحت داشت، و در روسيه حتی بيش از اروپای مرکزی و غربی. مارکسيسم روسی اکنون در فاز سوم خود است، و هنوز همان خصلت ايدئولوژيک، و همان تضاد ضميمه و گريزناپذير بين تئوریِ «ارتدکسی»ی ادعائی، و خصلت واقعیِ جنبش را به نمايش می گذارد. [مارکسيسم روسی] روشن ترين بيان خود را در تئوریِ مارکسيستیِ ارتدکس لنين و پراتيک کاملاً ارتدکسی او يافت؛[39] و اکنون با تضادهای درخشان بين تئوری و پراتيک در «مارکسيسم شوروی» امروزين، کاريکاتور شده است.
اين خصلت عمومی مارکسيسم روسی، بدون تغيير بنيادينی به «مارکسيسم شوروی» امروزين، تداوم يافته است. تائيدِ ناخواسته آن توسط موضع شيفرين، يک مخالف سياسی حزب حاکم بلشويک، در مورد اصول عمومی فلسفیِ مارکسيسم روسی فراهم شده است. او در مقاله ای در نشريه جامعه Die Gesellschaft (دوره چهارم، شماره 7)، به نظر می رسيد که حمله ی خشم آلودی به «مارکسيسم روسی» می کند، اما از نقطه نظر فلسفی، اين در واقع دفاع وی از آنرا می پوشاند. او مدعی است که مارکسيسم روسی، عليه گرايشات منحطِ «سوبژکتيويست» و «رويزيونيست» (بعنوان مثال، «ناديده گرفتن مهمترين گفته های استاد») که درنتيجه ی مشکلات غلبه ناپذيری که با آن روبرو است عروج يافته اند، «می خواهد صادقانه بکوشد تا مارکسيسم را در منسجم ترين و ارتدکس ترين شکل اش تقويت کند». همين گرايش شيفرين در مقاله ی ديگری از وی در همان نشريه در ماه اوت 1929 حتی آشکارتر است. در آنجا، شيفرين آخرين اثر کارل کائوتسکی، نماينده ی اصلی مارکسيسم ارتدکس آلمانی را به بحث می گذارد؛ و برغم آنکه نسبت به اکثر مواضع فردیِ کائوتسکی بسيار نقاد است، اما از کتاب کائوتسکی بعنوان سرآغاز «اعاده ی مارکسيسم اصيل» به گرمی استقبال می کند. او برای غلبه بر انواع گوناگون «ازهم پاشاندن سوبژکتيويستیِ مارکسيسم» که اخيراً در غرب و نيز در «مارکسيسم روسیِ شورا-زده» پديد آمده، و همچنين غلبه بر «بحران ايدئولوژکی» که اين امر در تمام مارکسيسم بوجود آورده، به کائوتسکی «رسالت ايدئولوژيک» می دهد.[40] اين مقاله بويژه گواه روشنی است از همبستگیِ فلسفیِ کلِ جنبش مارکسيسم ارتدکس تا هم امروز. شيفرين در نقدش به «لنينيسمِ» مارکسيسم شورویِ امروزين، و در موضع اش نسبت به «کائوتسکيسمِ» کنونی، کاملاً از ديدن اينکه هر دو اين نسخه های ايدئولوژکیِ مارکسيسم ارتدکس برآمده از سنت های مارکسيسم روسی و بين المللیِ قبل تر هستند، ناتوان است. امروزه آنها فقط بيانگر اشکال ميرنده ای هستند که تاريخش از فاز پيشين جنبش کارگری است. در اينجا، در اين ارزيابی از خصلت مارکسيسم-لنينيسم و مارکسيسم شوروی، می توان وحدت کامل و بنيادين نظری بين مکاتب جديد و قديمِ مارکسيسم ارتدکس امروزين را ديد: سوسيال دمکراسی و کمونيسم. مشاهده شد که چطور تئوريسين های کمونيست، با دفاع از خصلت اثباتی و پيش رونده ی مارکسيسمِ انترناسيونال دوم، نسبت به مارکسيسم و فلسفه واکنش نشان دادند. حال، در گاهنامه ی سوسيال دمکراسیِ آلمان، می توان يک تئوريسين منشويک را ديد که وارد صف می شود تا از خصوصيات «عموماً معتبر» و «الزام آورِ» فلسفیِ مارکسيسم انترناسيونال سوم، دفاع کند.

اين، شرح مرا در مورد وضعيت کنونیِ مساله ی مارکسيسم و فلسفه --مساله ای که از سال 1923 بواسطه تحولات جديد تئوريک و پراتيک، به طرق فراوان تغيير کرده است-- به پايان می برد. خطوط کلی تکامل من از آن زمان به بعد بقدر کافی روشن است، و به همين علت از اينکه تمام آن جزئياتی را که آنوقت گفتم، در پرتو موضع کنونی ام تصحيح کنم خودداری کردم. فقط از يک جنبه لازم به نظر می رسد که استثنائی قائل شوم. مارکسيسم و فلسفه استدلال کرد که در طی انقلاب اجتماعی يک «ديکتاتوری» ضروری است؛ نه تنها در حوزه ی سياست، که نيز در حوزه ی ايدئولوژی. اين منجر به سوءتفاهمات فراوانی، بخصوص از طرف کائوتسکی، شد. او در بررسی کتاب من نشان داد که مواضع مرا، هم به غلط تفسير کرده و هم اينکه توهمات معينی درباره ی شرايط حاکم در روسيه دارد. لذا خيلی دير، يعنی در سال 1924 گفت که «ديکتاتوری در حوزه ی ايده ه» به ذهن هيچکس، حتی به ذهن زينوويف و ژرژنسکی، خطور نکرده بود. اکنون فکر می کنم که فرمول مجرد اين مطالبه [ديکتاتوری] در کتاب من بطور موثق گمراه کننده است، و بايد تاکيد کنم که دنبال کردن مبارزه انقلابی با آنچه که کتاب مارکسيسم و فلسفه «ديکتاتوری ايدئولوژيک» خوانده است، از سه زاويه با سيستم سرکوب فکری که در روسيه کنونی تحت عنوان «ديکتاتوری پرولتاري» برپاشده متفاوت است. اول از همه، ديکتاتوری پرولتاريا است و نه ديکتاتوری بر پرولتاريا. ثانياً، ديکتاتوری يک طبقه است و نه ديکتاتوری حزب يا رهبری حزب. ثالثاً، و از همه مهمتر، بمثابه يک ديکتاتوری انقلابی، صرفاً يکی از عوامل آن فرآيند راديکالِ براندازیِ اجتماعی است که با الغای طبقات و تضاد طبقاتی پيش شرط های «زوال دولت» را می آفريند و بدينطريق پايان تمام قيود ايدئولوژيک را بوجود می آورد. هدف اساسی «ديکتاتوری ايدئولوژيک» در اين معنا، نابودی علل مادی و ايدئولوژيک خودش و بدينطريق غيرضروری و غيرممکن ساختن وجود خودش است. از همان نخستين روز، تمايز اين ديکتاتوری پرولتاريائی اصيل از تمام جعليات دروغين آن، در ايجاد شرايط آزادی فکری نه صرفاً برای «تمام» کارگران بلکه برای «هر فرد» کارگر خواهد بود. عليرغم «دمکراسی» ادعائی و «آزادی فکری» در جوامع بورژوائی، بردگان مزدی که از سرکوب فيزيکی و فکری خود رنج می برند هيچگاه و در هيچ کجا از اين آزادی برخوردار نبوده اند. اين البته آنچيزی است که مفهوم مارکسیِ ديکتاتوری انقلابی پرولتاريا تعريف می کند. با اين [برداشت]، تضادِ در غيراينصورت آشکارِ بين فراخوان برای «ديکتاتوری ايدئولوژيک» و سرشت اساساً نقاد و انقلابیِ روش و نگرش کمونيستی، ناپديد می شود. سوسياليسم در اهداف و ابزارش، هر دو، مبارزه برای تحقق آزادی است.


 

 

يادداشت ها:


* اين متن که در سال 1930 در آخر نسخه ی انگليسیِ کتاب مارکسيسم و فلسفه منتشر شد، پاسخ به نقدهائی است که کارل کَرش در رابطه با کتابش «مارکسيسم و فلسفه» از سوی «مارکسيست های ارتدکس» سوسيال دمکرات، انواع لنينيستی و «غربی» هر دو، که بعضاً باور داشتند که از «مارکسيسم روسيه شوروی» گسسته اند، دريافت داشت. در اين برگردان اضافات نويسنده در {} و اضافات مترجم در [] آمده است.-م

 Gordian knot* گرهِ گورديان. در افسانه يونان آمده که پادشاه ي