فروپاشی سرمايه داری: تئوری زوال يا زوال تئوری؟بخش دوماز نشريه Aufhebenمترجم: محسن صابری
موضوع اين مقاله تئوری فروپاشی است، بدين معنا که سرمايه داری در حال نزول و يا فروپاشی است. اين نوع توصيف "عصر" با اين طرح کلی گره خورده است که دوره ی سرمايه داری مرکانتليستی که از پايان فئوداليسم تا نيمه ی قرن نوزدهم به درازا کشيد دوره جوانی سرمايه داری بود. دوره اقتصاد رقابتی ليبرال در نيمه دوم قرن نوزدهم، دوره شکوفائی و کمال سرمايه داری بود. و ورودش به دوره امپرياليسم و سرمايه داری انحصاری همراه با اشکال متفاوت اجتماعی کردن و برنامه ريزیِ توليد ، نشان گر آغاز دوره انتقالی به جامعه ی پسا سرمايه داری است.در بخش اول ديديم که چگونه ايده ی زوال يا فروپاشی سرمايه داری ريشه اش در مارکسيسمِ انترناسيونال دوم است. ايده ای که از طرف دو مدعی اصلی ِ ادامه دهنده ی حقيقی "سنت کلاسيک مارکسيستی"، يعنی لنينيسمِ تروتسکيستی و کمونيسم چپ يا کمونيسم شورائی، حفط شد. هر دوی اين سنت ها مدعی اند که عليه مارکسيست های رفرميست که کارشان به دفاع از سرمايه داری منجر شد، نگه دارنده مارکسيسم صحيح هستند. ما گفتيم که ريشه ناتوانی عملی انترناسيونال دوم اين بود که به لحاظ نظری، "مارکسيسم کلاسيک" جنبه ی انقلابی نقد مارکس در باره ی اقتصاد سياسی را از دست داد و به ايدئولوژی عينی گرای نيروهای مولده تبديل شد. ايده ی زوال سرمايه داری که از سوی اين سنت ها اتخاذ شد بيان قاطعی در ناتوانی شان در گسست از مارکسيسم عينی گرا است. بعد از جنگ جهانی دوم، در حاليکه تروتسکيسم و کمونيسم چپ علی رغم وجود شواهد مخالف با موضع شان در مورد بزرگترين رونق تاريخ سرمايه داری، همچنان موضع شان را حفظ کردند؛ تعدادی از انقلابيون کوشيدند که تئوری انقلابی برای شرايط جديد را بپرورانند. و اين جريان ها هستند که اکنون به آنها می پردازيم.در اينجا سه گروه که از شيوه معمول بريدند را بررسی می کنيم: سوسياليسم يا بربريت، موقعيت آفرينان بين الملل و جريان آتونوميست/ کارگر گرای (workerist) ايتاليائی. همچنين در اينجا پافشاری و يا رد تئوری زوال درون جريان عينی گرا را مورد ملاحظه قرار می دهيم.1.گسست از شيوه معمول
الف) سوسياليسم يا بربريتسوسياليسم يا بربريت، که اصلی ترين تئوری پردازش کاستورياديس بود (همچنين با اسامی کاردان و شاليو نيز شناخته می شد)، يک گروه کوچک فرانسوی بود که از تروتسکيسم ارتدوکس گسست. اين گروه نفوذ قابل توجهی بر انقلابيون بعدی داشت. در بريتانيا گروه همبستگی عقايد سوسياليسم يا بربريت را بطريق جزواتی انتشار داد که هنوز هم بعنوان قابل فهم ترين نقد موشکافانه ی لنينيسم دست به دست می شوند.بدون شک يکی از مهمترين جنبه های کار سوسياليسم يا بربريت تمرکزش بر اشکال جديدی از مبارزات آتونوم کارگران خارج از سازمان های رسمی شان و عليه رهبران شان بود.[1] هر چند سوسياليسم يا بربريت گروه کوچکی بود اما هم در کارخانه ها حضور داشت و هم مبارزات پرولتاريا فراسوی نقطه ی توليد را تشخيص داد.بخشی از آنچه که به سوسياليسم يا بربريت اجازه داد تا به اين نظريه پردازی بپردازد و در اشکال واقعی مبارزات کارگران شرکت داشته باشد، رد مقوله های چيزواره شده ی مارکسيسم ارتدکس بود. کاردان (کاستورياديس) در نوشته ی "سرمايه داری مدرن و انقلاب" اين عينی گرائی را به اين صورت جمع بندی کرد: «يک جامعه هرگز ناپديد نخواهد شد مگر آنکه تمامی امکانات توسعه ی اقتصادی اش را به پايان رسانده باشد. به علاوه "توسعه ی نيروهای مولده . . . تضادهای عينی" اقتصاد سرمايه داری را افزايش خواهد داد و اين خود بحران ايجاد می کند. و تمامی اينها فروپاشی موقت و يا دائمی کل سيستم را به بار می آورد."[2] کاردان اين ايده که قوانين سرمايه داری به سادگی بر سرمايه دارها و کارگران عمل می کنند را مردود دانست. او می گويد "در اين برداشت "سنتی"، تکرار و تعميق بحران های سيستم، توسط "قوانين ذاتی" سيستم تعيين می شود. رويدادها و بحران ها واقعاً مستقل از فعاليت انسان ها و طبقات هستند. انسان ها نمی توانند عملکرد اين قوانين را تغيير دهند. آنها فقط می توانند در الغاء سيستم بعنوان يک کل دخيل باشند."[3] سوسياليسم يا بربريت اين برداشت را اتخاذ کرد که سرمايه داری از طريق مخارج دولتی و سامان گری کينزیِ تقاضا، گرايش اش به بحران را حل کرده و فقط دوره های تجاری معتدلی بر جای باقی گذاشته است. کاردان بر مارکسيسم ارتدکسی که در نيمه قرن بيستم همچنان به تئوری بحران قرن نوزدهم چسبيده است، تاخت. شرايط تغيير يافته، سرمايه داری در دوره رونق پسا جنگ موفق شده بود که بحران های اش را مهار کند.سوسياليسم يا بربريت، اما بجای اتخاذ موضعی که بنياد [تئوری] عينی گرائی را برای تغيير انقلابی کم بها کند، در مورد رابطه توسعه سرمايه داری و مبارزه طبقاتی بر شيوه ی انديشه ديگری تأکيدکرد. همانطورکه کاردان مطرح می کند: "ديناميسم واقعی جامعه ی سرمايه داری ديناميسم مبارزه طبقاتی است." در اينجا برداشتی که از مبارزه طبقاتی می شود نه فقط بمعنای انتظار دائمی برای روز موعود انقلاب، بلکه مبارزه روز به روز نيز می باشد. در اين چرخشِ سوسياليسم يا بربريت در تئوری سرمايه داری شان نسبت به واقعيت هر روزه ی مبارزه طبقاتی و کوشش شان در تئوريزه کردن جنبش های جديد خارج از کانال های رسمی، چرخشی را از ديدگاه سرمايه به ديدگاه طبقه کارکن ملاحظه می کنيم. در تئوری مکانيکی نزول يا فروپاشی، مارکسيست های ارتودکس تحت سلطه ی ديدگاه سرمايه بودند، و چنين ديدگاهی لذا بر سياست ها هم اثر می گذارد. رد تئوری بحران برای سوسياليسم يا بربريت رد سياست های ملازمی بود که با اين تئوری می آمد. چنانکه کاردان خاطر نشان می سازد، تئوری عينی گرای بحران بر آن است که تجربه خودِ کارگران از موقعيت شان در جامعه، آنها را صرفاً در موقعيتی قرار می دهد که از تضادهای سرمايه آسيب ببينند بدون آنکه اين تضادها را درک کنند. چنين درکی فقط می تواند از دانش "تئوريک" در مورد "قوانين" اقتصادی سرمايه بيايد. از اينرو برای کارگران تئوريسين مارکسيست:که توسط شورش شان عليه فقر به جلو رانده می شوند، ولی قادر نيستند که خودشان را هدايت کنند (چون تجربه ی محدودشان نمی تواند به آنها نظرگاه ممتازی در باره واقعيت های اجتماعی بمثابه يک کليت بدهد) . . . فقط می توانند پياده نظامی در خدمت ستاد فرماندهی ژنرال های انقلابی باشند. اين متخصصين ( از طريق دانشی که آنگونه کارگرانی که توصيف شد دسترسی به آن ندارند) بطور دقيق می دانند که چه چيز در جامعه مدرن کارکرد ندارد.[4]بعبارت ديگر، آن اقتصادی که در تئوری فروپاشی سرمايه داری مطرح است دست در دست سياست آگاهی از بيرون پيشتازانه "چه بايد کرد"، به پيش می رود.سوسياليسم يا بربريت در تلاش برای بازسازی سياست انقلابی به درستی اين برداشت ارتدکسی را رد کرد که پيوند بين شرايط عينی و ذهنيت انقلابی بر اين مبنا است که هر چه بحران وخيم و وخيم تر شود پرولتاريا مجبور به عمل کردن خواهد شد، با حزبی که (از طريق فهميدن "بحران") رهبری را فراهم می کند. بواقع، در غيبت بحران ولی وجود مبارزه، رد مدل سنتی بجای اينکه بازدارنده باشد کمک کننده بود. سوسياليسم يا بربريت در بهترين حالت اش، به پروسه ی مبارزه طبقاتی رجعت کرد. مبارزه ای که هرچه بيشتر دقيقاً عليه شکل عملکرد سرمايه بود. چنانکه اين جريان مطرح کرد:انسانيت کارگر مزدی ، توسط فلاکت اقتصادی که موجوديت فيزيکی اش را به چالش می گيرد، هر چه کمتر تهديد می شود. بلکه اين انسانيت بيشتر و بيشتر توسط ماهيت و شرايط کاری مدرن، توسط ستمگری و اليناسيون که در توليد متحمل می شود، مورد تهاجم است. در اين عرصه هيچ رفرم پايداری نمی تواند وجود داشته باشد. کارفرمايان ممکن است هر سال 3 درصد به دستمزدها اضافه کنند، ولی نمی توانند هر ساله 3 در صد از اليناسيون بکاهند.[5]کاردان به اين ديدگاه که سرمايه داری، بحران های اش و نزول اش، توسط تضاد بين نيروهای توليدی و مالکيت خصوصی به پيش رانده می شود، تاخت. بجای اين، استدلال کرد که در فاز جديد "سرمايه داری بورکراتيک" اختلاف بنيادی بين دستوردهندگان و دستورگيرنده گان است. و تضاد بنيادی بين نياز دستوردهندگان برای نفی قدرت تصميم گيری از سوی دستورگيرنده گان ؛ و بطور همزمان تکيه کردن بر مشارکت ، اقدام ها و ابتکارات شان برای اينکه سيستم عملکرد داشته باشد، می باشد. بجای انگاره بحران های سرمايه داری در سطح اقتصاد، او استلال کرد که سرمايه داریِ بورکراتيک فقط در معرض بحران های گذرای سازمانِ زندگی اجتماعی است. البته عقيده به گرايش جهانی به سمت سرمايه داری بورکراتيک همراه با تمايز پراهميت بين دستور دهندگان و دستور گيرنده گان بنظر می آيد که در شناخت از همخوانی سيستم های شرق و غرب سودمند باشد. در هر دو مورد پرولترها زندگی شان را کنترل نمی کنند و تحت امر و نهی کردن اند. با اين وجود، چنين تمايزی در فهم آنچه سرمايه داری را از ساير جوامع طبقاتی متمايز می کند ناتوان است. تمايز جامعه ی سرمايه داری در اين است که دستور دهندگان موقعيت شان را فقط به دليل رابطه شان با سرمايه دارا هستند، که در اشکال متنوع اش --پولی، وسايل توليد و کالا-- خودگستریِ کار بيگانه شده است. گرايش به سمت بورکراسی جايگزين قوانين سرمايه داری، بويژه بت وارگی روابط اجتماعی، نمی شود، بلکه آنها را در سطح بالاتری نشان می دهد. بروز مجدد بحران ها در اولائل دهه هفتاد نشان داد که آنچه کاردان سرمايه داری بورکراتيک ناميد، يک دگرگونیِ يکبار برای هميشه ی سرمايه داری نبود که به بحران های اقتصادی خاتمه دهد، بلکه شکل مشخصی از سرمايه داری بود که در آن گرايش به بحران ها موقتاً مهار شده بود.کاردان و سوسياليسم يا بربريت فکر کردند که با تشخيص اين "تضاد بنيادين" سرمايه داری از مارکس پيشی گرفته اند؛ يعنی با تشخيص تضاد بنيادی بين نياز سرمايه برای "پی گيری اهداف اش از طريق روش هائی که مداوماً همان اهداف را عقيم می کنند". بدين صورت که سرمايه داری می بايد قدرت مشارکت از کارگران را بگيرد، در حاليکه واقعاً به آن احتياج دارد. در واقع اين تضاد، نه تنها اصلاً اصلاح نظرات مارکس نيست، بلکه بيان بنيادی هستی شناختی وارونه ای است که مارکس آنرا در اساس سرمايه داری تشخيص داد. يعنی پروسه ای که مردم وسيله می شوند و وسايل شان (کالاها، پول، سرمايه) هدف. البته سرمايه بايد که بر مشارکت و ابتکارات ما تکيه کند چون چيزی از خودش ندارد. عينيت و ذهنيت سرمايه، فعليت بيگانه شده ی ما است. در حاليکه ايدئولوژی ای که از روابط اجتماعی سرمايه مداوماً جاری می شود اين است که ما به آن روابط محتاجيم --مثلاً نيازمند پول هستيم، نيازمند کار هستيم-- ولی طرف ديگر قضيه اين است که سرمايه کاملاً متکی به ما است. "تضاد بنيادين"ی که سوسياليسم يا بربريت عنوان می کند نقد کاملاً ريشه ای مارکس از اليناسيون را در نمی يابد. بعبارت ديگر، آنها آنچه عملاً بی رمق کردن نقد مارکس بود را بعنوان يک نوآوری عرضه کردند. با اين وجود می توانيم درک کنيم که تئوری شان واکنشی به نوعی مارکسيسم (خواه استالينيسم يا تروتسکيسم) بود --مارکسيسمی که اهميت بنيادی نقد مارکس در مورد اليناسيون را از دست داده بود و به ايدئولوژی نيروهای مولده (يک ايدئولوژی بورژوائی) تبديل شده بود.بعلاوه، سوسياليسم يا بربريت با عدم درک واقعی از ريشه ی آنچه که اشتباه مارکسيسم ارتدکس بود، اجازه داد،که خودشان برخی از مشکلات اين مارکسيسم را درون ايدئولوژی شان تکرارکنند. می توان گفت که در تشخيص شان از اتکاء دستوردهندگان بر کنترل کارگران بر پروسه ی توليد و نيز برنامه ی شوراگرايانه شان که از زاويه ی وجود ونقد کار مزدی بود،[6] نشان داد که تا چه درجه سوسياليسم يا بربريت همچنان اسير نظرگاه شورائی ها باقی مانده بود --باوجودی که برخی از بررسی های قابل لمس شان از مقاومت کارگران می بايد که آنها را از آن نگرش دور می ساخت، يعنی از نگرش به کارگران ماهر تکنيکی. منظر و مبارزه ای که می بايد رونق پسا جنگ را به شکست می کشاند، منظر و مبارزه ی آن توده های کارگر بود. در حاليکه دورنمای راديکالِ کارگر ماهر، بعلت درک اش از تمامی پروسه ی توليد، به سمت کنترل کارگری تمايل داشت، که طبق آن سرمايه داری انگل می تواند با آن کنار بيايد ؛ مبارزات توده های کارگر تحت سيستم تايلوريسم به سمت رد تمامی پروسه کارِ بيگانه شده ميل می کرد: يعنی سرپيچی از کار.شايد مهمترين موضوع در نقد کاردان به مارکس و مارکسيسم آن چيزی است که او در کتاب سرمايه بعنوان ريشه ی بی حاصلیِ مارکسيسم ارتدکس تشخيص داد. از نظرگاه کاردان، آنچه که در کتاب سرمايه مارکس اشتباه است:متدلوژی اش می باشد. تئوری دستمزدهای مارکس و پيامدش تئوری افزايش نرخ استثمار، از يک اصلِ مفروض آغاز می شود: اينکه توسط سرمايه داری کارگر بطور کامل چيزواره شده (به يک شیء کاهش يافته) است.[7] تئوری بحران های مارکس از يک اصل مفروض قياسی آغاز می شود: به اين صورت که افراد و طبقات (در اينجا طبقه سرمايه دار) هيچ کاری در مورد عملکرد اقتصادشان نمی توانند بکنند. هر دوی اين پيش فرض ها اشتباه است . . . هر دوی اين پيش فرض ها برای اقتصاد سياسی که می خواهد تحت تاثير «قوانينی» همچون قوانين ژنتيک و يا نجوم "علم" بشود، لازم است. . . بدين ترتيب است که هم کارگران و هم سرمايه داران در صفحات کتاب سرمايه به صورت شیء ظاهر می شوند. مارکس، کسی که ايده ی نقش حياتی مبارزه طبقاتی در تاريخ را دريافت و مداوماً آنرا تبليغ کرد، کاری جاودانه نوشت (سرمايه) که اما در آن مبارزه طبقاتی بطرز محسوسی غايب است![8]کاردان يک موضوع حياتی را درک کرد: حاشيه ای شدن نسبیِ مبارزه طبقاتی توسط روشی که مارکس در سرمايه بکار برد. به محاق سپردنِ قضيه مبارزه طبقاتی و ذهنيت پرولتری در کتاب سرمايه است که زمينه تئوريک برای تئوری عينی گرائیِ زوال را فراهم می کند. واکنش کاردان دست کشيدن از سرمايه است. بطرز مشابهی کاردان نوک تيز حمله اش را متوجه گرايش نزولی نرخ سود نمود، با اين ادعا که مارکس معتقد بوده است که سطح واقعی زندگی و دستمزد طبقه کارگر در طول زمان ثابت است.[9] ولی اين بی مورد است. سرمايه اين را بعنوان پيش فرض موقتی ثابت گرفت، بعنوان بخشی از به محاق سپردن ذهنيت در سرمايه. مارکس همواره واقف بود که آنچه بعنوان وسايل ضروری امرار معاش بحساب می آيد امری است مربوط به مبارزه بين متخاصمين، ولی اين را در سرمايه ثابت نگه داشت و انتظار داشت تا در "کتاب در مورد دستمزد کار" به آن بپردازد.[10] کتابی که هيچگاه نوشته نشد. از اينرو، در سرمايه به ارزش نيروی کار فقط از زاويه سرمايه برخورد شد، زيرا در اينجا مارکس اساساً توجه اش به اين بود که نشان دهد چگونه سرمايه داری ممکن شد. برای اينکه سرمايه داری موجوديت داشته باشد بايد که کارگر را شیء واره کند، ولی برای اينکه کارگر موجوديت داشته باشد و سطح نيازهای اش را بالا ببرد بايد که عليه اين شیء واره گی مبارزه کند. مارکس در سرمايه از زاويه اينکه چگونه سرمايه داری عمل می کند پرولتاريا را معرفی کرد. چنين زاويه ای بخشی از پروژه سرنگون سازی سرمايه داری است ولی فقط بخشی از آن و نه بيشتر. مشکل مارکسيسم عينی گرا اين است که سرمايه را موضوعی کامل شده می گيرد. از اينرو به محاق سپردن موقتی را قطعی می گيرد. نقدهای کاردان اهميت [رد] يک جانبه نگری به سرمايه را بدست می دهد، ولی نمی تواند تشخيص دهد که اين يک جانبه نگری است که منجر به مارکسيسم ارتدکس می شود.[11]با اين وجود بر زمينه رونق پسا جنگ، هر چند طرد تئوری بحران و بعداً طرد مارکس از سوی کاردان و سوسياليسم يا بربريت قابل درک است اما واکنش افراطی ای بود که خودش به جزم انديشی مبدل شد. کاردان و بسياری ديگر از تئوريسين های سوسياليسم يا بربريت همچون ليوتارد و لافور مصلحين آکاداميک شدند. در حاليکه در برابر لنينيست ها پذيرش نظرات کاردان در دهه پنجاه و شصت به انقلابيون برندگی می داد، اما وقتی در دهه ی هفتاد دوباره بحران بازگشت، آنهائی که پيروی از کاردن را ادامه داده بودند، با حضور مجدد آشکار بحران همان دگماتيسمی را در انکار بحران نشان دادند که چپ های قديمی قبلاً در دورانی که بحرانی نبود برای اثبات وجود بحران از خود نشان داده بودند. آنچه که می توان گفت اين است که هر چند جوهر نظريه سوسياليسم يا بربريت اشتباه بود، اما اهميت اين گروه نه در تئوری آلترناتيوشان نسبت به سرمايه داری و نه در اباطيل بعدی کاردان بود. بلکه اهميت شان در شيوه ی نقدِ مارکسيسم ارتودکس بود که راه را برای انقلابيون بعدی باز کرد. سوسياليسم يا بربريت راهی به سوی باز شناسی روح انقلابی در کارهای مارکس گشود، که چيزی نيست جز صراحت بخشيدن به جنبش واقعی که در جلو چشمان مان اتفاق می افتد.
ب) موقعيت آفرينان بين الملل Situationist Internationalيکی از جنبه های مهم تحليل های سوسياليسم يا بربريت تشخيص شان از مبارزه کارگران عليه اليناسيون در کارخانه و خارج از کارخانه بود. موقعيت آفرينان نقد بر اشکال مدرن بيگانه گی را به حد اعلائی بسط دادند و نظم سرمايه دارانه ی چيزها را تابع نقد کل [به سرمايه داری] کردند. بجای گفتن اينکه انقلاب به بحران سرمايه داری وابسته است تا پرولتاريا را به فقر مطلق بکشاند، موقعيت آفرينان استدلال کردند که پرولتاريا عليه فقر وافر مادی اش بر می خيزد. در برابر واقعيت سرمايه دارانه ی توليدِ بيگانه شده و مصرف بيگانه شده، موقعيت آفرينان تصويری از آنچه که فراسوی سرمايه داری[12] است را بعنوان امکان سهيم بودن تام و تمام هر فرد در انتقال مداوم، آگاهانه و خودخواسته ی همه ی جنبه ها و لحظات زندگی مان به پيش کشيدند. امتناع از جداسازی بين امور سياسی و خصوصی، رد فعاليت های جان فشانانه مبارزين و لذا نقد مارکسيسم عينی گرا بصورت وحدت زنده تئوری و عمل (عينيت و ذهنيت)، ادای سهم عمده موقعيت آفرينان بين الملل (S.I.) بود. در حقيقت، می توان گفت که با تشخيص اينکه انقلاب می بايد تمامی جنبه های فعاليت مان را در بر بگيرد و فقط به تغيير در روابط توليد بسنده نکند، موقعيت آفرينان [مفهوم] انقلاب را از نو خلق کردند. انقلابی که لنينيسم به نادرست آنرا با تسخير دولت و تداوم جامعه ی به لحاظ اقتصادی مشخص، تعريف کرده بود.در حاليکه سوسياليسم يا بربريت رد مارکس را بت واره کرد، موقعيت آفرينان روح انقلابی مارکس را باز يافتند.[13] فصل "پرولتاريا بمثابه سوژه و بمثابه بازنمائی" از کتاب "جامعه ی نمايشی" به قلم دبور، مطالعه ی دقيقی از تاريخ جنبش کارگران است. يکی از مهمترين نکات دبور در رابطه با مسئله بحران و زوال[14] نقدش بر تلاشی است که می خواهد انقلاب پرولتری را بر تغييرات شيوه توليد در گذشته بنيان نهد. گسستگیِ بين اهداف و طبيعت انقلاب های بورژوائی و پرولتری امری حياتی است. هدف پرولتاريا در انقلاب اين نيست که نيروهای مولده را کارآمدتر اداره کند؛ بلکه هدف پرولتاريا برانداختن جدائی درون نيروهای مولده و بنابراين منسوخ کردن خودش است. پايان سرمايه داری و انقلاب پرولتری با تمامی تغييرات گذشته متفاوت است، پس نمی توانيم انقلاب مان را بر مبنای انقلاب های گذشته بگذاريم. برای شروع واقعاً فقط يک مدل موجود است: انقلاب بورژوائی. و انقلاب ما بايد که در دو شيوه ی بنيادی با انقلاب بورژوائی متفاوت باشد: بورژوازی می توانست ابتدا قدرت اش را در حيطه ی اقتصادی بسازد، پرولتاريا نمی تواند؛ آنها می توانستند از دولت استفاده کنند، پرولتاريا نمی تواند.[15]اين نکات در درک تکاليف مان حياتی هستند. بورژوازی فقط می بايست خودش را در انقلاب اش اثبات می کرد، و پرولتاريا بايد خودش را در انقلاب اش نفی کند. البته مارکسيست های ارتدکس می پذيرند که چيز متفاوتی در باره انقلاب پرولتری وجود دارد، ولی آنها به پيامدهای اش بطور جدی نمی انديشند. در انديشه ی زوال سرمايه داری مقايسه با نظام های قبلی انجام می شود که در آن نظم کهنه انرژی اش به ته می کشيد و نظم نوينی رشدکرده و آماده بود که با تسخير ساده ی قدرت سياسی جانشين نظم کهنه شود تا با قدرت اقتصادی [از پيش کسب شده] هماهنگ شود. ولی تنها دگرگونیِ بين شيوه های توليد که با اين انديشه مطابقت دارد انتقال از فئوداليسم به سرمايه داری بوده است. و انتقال از سرمايه داری به سوسياليسم يا کمونيسم بايد که متفاوت باشد چرا که بخاطر طبيعت اش اين انتقال در برگيرنده ی گسست کامل از تمام نظم اقتصادی- سياسی است. در اين پروسه نمی توان از دولت استفاده کرد چون که بنا بر ماهيت اش دولت ارگانی است که بر جامعه که بلحاظ اقتصادی پاره پاره شده است وحدت را اعمال می کند، درحاليکه انقلاب پرولتری اين تقسيم بندی ها را نابود می کند.[16]بخشی از آنچه که مارکسيست های ارتدکس را به اين برداشت از سوسياليسم کشاند که گويا سوسياليسم می تواند از طريق استفاده از دولت ساخته شود، مسحور شدن شان توسط "نقد اقتصاد سياسی" مارکس بود، که از طريق آن اقتصاددانان سياسی شدند. حال آنکه کار مارکس اقتصاد سياسی نبود بلکه نقدش بود، ولی دارای عناصری است که اين تضعيف پروژه را امکان داد. آنچنانکه دِبور (Debord) می نويسد:جنبه ی حتميت گرائی علمی در افکار مارکس دقيقاً همان رخنه ای است که از آن طريق پروسه ی "ايدئولوژيک کردن"، در طول زندگی خودش، به درون ارثيه ی تئوريکی که برای جنبش کارگران باقی گذاشت، نفوذ کرد. وارد شدن فاعل [طبقه کارکن] تاريخی مداوماً به تعويق افتاد، و اين اقتصاد است (علم تاريخی به تمام معنا) که بطرز فزاينده ای به تضمين ضرورت نفیِ آينده سيستم تعالی می يابد. ولی آنچه که در اين ميانه از ميدان ژرف بينی تئوريک خارج شد، عمل انقلابی است، يعنی تنها حقيقت اين نفی.[17]آنچه که اين گفته دِبور توصيف می کند گم شدن ثقل "نقد" در جذب سرمايه [مارکس] توسط سنتِ "مارکسيست های کلاسيک" است. با کم بها دادن به اهميت اين جنبه بنيادیِ پروژه مارکس، کار اين مارکسيست ها به "اقتصاد سياسی مارکسيستی" نزول می يابد. همانطوری که در رابطه با کاردان متذکر شديم ريشه ی تئوريکی مارکسيسم عينيت گرا اين است که محدوديت های متدولوژيکی کتاب سرمايه را بعنوان حد نهائی در چگونگی درک گذار به فراسوی سرمايه داری می گيرد.با اين حال اگر مشکل عينيت گراها اين بود که سرمايه را بعنوان مدلی خطی از بحران و زوال گرفتند، مشکل موقعيت آفرينان دامنه ی عکس العمل شان در استفاده ی نابجا از نقد اقتصاد سياسی بود که اساساً آنرا به سختی مورد استفاده قرار دادند. برای اينان نقد اقتصاد سياسی به "فرمانروائی کالاه" خلاصه شد. کالا بعنوان شکل پيچيده ی اجتماعی فهميده شد که تمام حوزه های زندگی را تحت تأثير قرار می دهد ولی اين پيچيدگی های اش واقعاً مورد ملاحظه واقع نشد. پيچيدگی ها و ميانجی گری شکل کالائی (يعنی مابقیِ کتاب سرمايه) ارزش پذيرش دارد. کالا وحدت و تضادِ ارزش مصرفی و ارزش است. مابقیِ سرمايه برملاکردن اين تضاد در سطوح بالاترِ غير انتزاعی است. اين نوع معرفیِ روش شناختی، از اينرو امکان پذير است که آغاز، نتيجه هم هست. کالا بعنوان آغاز سرمايه، به نقد نتيجه ی شيوه توليد سرمايه داری بمثابه يک کليت است، که از اينرو با ارزش اضافی و ترجمان آنتاگونيسم طبقاتی بارور شده است. بعبارت ديگر کالا به يک معنا کليت سرمايه داری را در خود دارد. بيشتر اينکه کالا اين واقعيت را بيان می کند که سلطه ی طبقاتی از طريق چيزهای ظاهراً معمولی شکل سلطه بخود می گيرد. اينکه نقد موقعيت آفرينان توانست چنين قدرتی داشته باشد که دارا است به اين علت است که نقد شان بر بنياد اين واقعيت قرار دارد که "کال" فشرده ی شيوه توليد سرمايه داری در بلاواسطه ترين شکل ظهورش است. با اين وجود، بويژه با توجه به مسائلی همچون بحران، اين شکل ميانجی گرانه [کالا] می بايد مورد ملاحظه قرار می گرفت.بجای طرد سرمايه (يا ناديده گرفتن اش) بر آنچه که می بايد تأکيد شود ناکاملی اش است، که سرمايه فقط يک بخش از پروژه ی همه جانبه ی "سرمايه داری و سرنگونی اش" است، که در آن خود-فعاليتیِ طبقه کارگر نقشی حياتی دارد. آنچه که کارِ موقعيت آفرينان انجام داد، با تأکيد مجددشان بر روی نقش سوژه [طبقه کارگر] انجام دارد، به پيش کشيدن "تنها حقيقت در مورد اين نفی" بود. اين تأکيد عليه تمام مارکسيست های علمی (آلتوسری، لنينيستی و غيره) تأکيد بجائی بود. با درايتی بنيادين اين تأکيد همواره بجا است. مارکسيسم ارتدکس، گم گشته در اقتصاد سياسی، معنای واقعی عمل انقلابی را گم کرد. موقعيت آفرينان اين عنصر حياتی در کار مارکس را با ترجيح دادنِ کارهای اوليه ی مارکس و فصلِ اول سرمايه باز بچنگ آوردند. ايده های موقعيت آفرينان، که بيان تئوريک کشف مجدد ذهنيت (فعليت) انقلابی توسط پرولتاريا بود، برای بسياری در سال 1968 و پس از آن الهام بخش بود. اين کارها منابعی اساسی برای امروزِ ما است. ولی در آن زمان، اين دفاع مجدد از ذهنيت [يعنی نقش طبقه کارگر] در تئوری و عمل دشمن را بشکست نکشاند ، بجای اش سرمايه را در بحران غوطه ور کرد.در دوره ی جديدی که در اواخر دهه 60 و هفتاد توسط تعرض پرولتاريا گشوده شد، برای درک بحران -- از جمله بُعد "اقتصادی"اش-- يکبار ديگر به ذهنيت بعنوان عنصر حياتی تئوری پرولتری نياز افتاد. ولی موقعيت آفرينان اساساً موضع سوسياليسم يا بربريت را اقتباس کردند مبنی بر اينکه سرمايه داری گرايش اش به سمت بحران را حل کرده است.[18] نقد دِبور به نظرگاه بورژوائی که پشت ادعای علمی حاميان تئوری بحران خوابيده است، حقيقت خودش را دارد، ولی او در مختومه اعلام کردن کامل انديشه ی بحران، به راه خطا رفت. دِبور و سانگوينتی(Sanguinetti) در رساله گسست راستين (The Veritable Split) با بيان اينکه "حتی شکل قديمیِ سادهِ بحران اقتصادی، که سيستم در کنترل اش موفق شده . . . بعنوان يک امکان در آينده نزديک باز می گردد."[19]حداقل بازگشت بحران را پذيرفتند.
البته اين موضع بهتر از تلاش کاردان در مقدمه
سال 74 بر انتشار مجدد
سرمايه داری مدرن و انقلاب
است که در آن واقعيت سخت بحران اقتصادی انکار شد.[20]
حتی کاردان عقيده ی بورژوازی که اين بحران تماماً بعلت شوک نفتی بوده است را
پذيرفت. ولی با وجودي که موضع دِبور و سانگوينتی در پذيرش بازگشت بحران بهتر است،
اما هيچ کوششی از سوی موقعيت آفرينان
هيچ کوششی نمی بينيم که بطور واقعی با اين بازگشت کنار بيايند. همانطور که
رساله گسست راستين آشکار می کند "موقعيت آفرينان
بين الملل
خود را با يک برهه
|