|
فروپاشی سرمايه داری: تئوری زوال يا زوال تئوری؟* بخش اول از نشريه Aufheben مترجم: محسن صابری
مقدمه ما سوژه هائی هستيم که با واقعيت عينی سرمايه داری روبروئيم. سرمايه داری همچون دنيائی بدور از کنترل جلوه می کند- انکار کنترل بر زندگی مان. ولی سرمايه داری همچنين دنيای در بحران است. چگونه ما با اين بحران مربوط هستيم. يک برداشت مسلط در ميان منتقدين سرمايه داری اين است که بحران سرمايه داری، بويژه بحرانی همچون بحران طولانی و جدی ای که اکنون در آن بسر می بريم، شاهدی است دال بر اينکه سرمايه داری بمثابه يک سيستم عينی در حال زوال است. معنای زوال يا اين است که بحران شالوده "سوسياليسم" را پرورده است و/يا اينکه سرمايه داری توسط تضادهای خودش بسمت از هم پاشيدگی می رود. گفته می شود که سرمايه داری سيستمی است جهانی که در قرن نوزدهم به کمال رسيد ولی حالا به مرحله نزول اش وارد شده است. بنظر ما اين تئوری زوال يا فروپاشی سرمايه داری پروژه ملغا کردن اين سيستم را به تأخير می اندازد. شايد زمان برای نقد تئوری فروپاشی بنظر نامساعد بيايد. در هنگامه ی سرخوردگی گسترده در باب پروژه انقلاب و با فقدان يک طبقه کارکنِ متعرض، پناه بردن به اين ايده که سرمايه داری بمثابه سيستمی عينی بهرحال دوران شکوفائی اوليه اش و دوران ميانیِ رو به زوال اش را گذرانده و بطور اجتناب ناپذيری بسمت از هم گسيخته گی می رود، وسوسه ی قابل درکی است. اگر بنظر می رسد که جنب وجوش ذهنی برای تغيير انقلابی غايب است، شدت و حدت بحران کنونی جهانی خود را بمثابه دليلی ارائه می دهد شود که شرايط عينی خودش موجب تغييری در چشم انداز انقلاب خواهد شد. در تئوری زوال موضوعات متعددی به هم گره خورده است: بحران، از هم گسيخته گیِ خود بخودی، دوره بندی سرمايه داری به فازهای صعود و نزول، مفهوم انتقال و بالاخره سئوال هستی شناسی در رابطه با ارتباط ذهن (سوبژه ( و عين (آبژه). در يک سطح عمومی می توانيم بگوئيم که تئوری زوال يک نوع شيوه بررسی بحران های سرمايه داری را معرفی می کند که آنها را بيان حرکتی کلاً رو به پايين می بيند. يک پيچيدگی نگريستن به اين تئوری اين است که گونه های متعددی دارد. ميان آنهائی که خودشان را انقلابی معرفی می کنند روايت تروتسکيسم و کمونيسمِ چپ دو گونه اصلی هستند که هر چند در بنياد مشابه اند اما به نحو قابل ملاحظه ای در تأثير اين تئوری بر سياست های شان متفاوت اند.[1] برای برخی از کمونيست های چپ سياست عملاً به تبليغ و تهييج توده ها با پيام فروپاشی سرمايه تقليل يافته است. در حاليکه برای بسياری از تروتسکيت ها اين تئوری، اگر که نه در کارهای تهييجی شان، ولی در اغلب موارد بيشتر در پس زمينه ی تئوری بحران و سازماندهی شان است .اساساً اين تئوری حاکی از اينست که سرمايه داری بمثابه يک سيستم تکوين يافت، به بلوغ رسيد و حالا وارد دوره نزول اش شده است. بحران سرمايه داری بعنوان شاهدی بر دشوارتر شدن شرايط زيرساختی ديده می شود: يعنی بيماری سيستم سرمايه داری. توسعه سرمايه داری مداوماً موجب افزايش اجتماعی شدن نيروهای توليدی شده و گفته می شود که در زمان معينی نيروهای مولده سرمايه داری با روابط توليدی در تضاد قرار گرفته اند. مفهوم نزول سرمايه داری به تئوری تفوق نيروهای توليدی منوط شده است. نيروی محرکه تاريخ بعنوان تضاد با روابط توليد ديده می شود. "در اصل" اين يک تئوری مارکسيستی است که درک اش را از موضع بنيادی مارکسيست از پيشگفتار مبانی نقد اقتصاد سياسی [مارکس] بر گرفته است.[2]در اکثر روايت های اين تئوری ، گفته شده که تغيير از دوران بلوغ به زوال سرمايه داری در حول و حوش جنگ اول جهانی صورت گرفته است. پس شکل کنونی سرمايه داری با خصيصه های زوال يا فروپاشی خصلت بندی می شود. خصيصه هائی که با اين تغيير هم ذات پنداشته شده عبارتند از تغيير جهت از سرمايه داری رقابتی laissez faire به سرمايه داری انحصاری، سلطه ی سرمايه مالی، افزايش برنامه ريزی دولتی، توليدات جنگی و امپرياليسم. سرمايه داری انحصاری بيانگر رشد انحصارات، کارتل ها و تمرکز سرمايه است که اکنون به مرحله ی غول های چند مليتی رسيده اند که نسبت به کشورهای کوچک ثروت بيشتری در اختيار دارند. بطور هم زمان در پديده سرمايه مالی، انبوه عظيمی از سرمايه ها در خلاصی از هم پيوندی با پروسه ی ويژه ای از کار و در حال جابجا شدن برای کسب سودهای کوتاه مدت ديده می شوند. به لحاظ افزايش برنامه ريزی دولتی، دولت بطرق گوناگون با انحصارات، همچون ملی کردن و هزينه های دفاعی، در هم آميخته می شود: و اين سازمان دادن به سرمايه است. اين برنامه ريزی، تلاش دولت در نظم دادن به کارکرد سرمايه داری در جهت منافع شرکت ها وانحصارات بزرگ است. دولتی کردن بعنوان شاهدی برای فروپاشی ديده می شود چرا که نشان دهنده عينيت اجتماعی کردن اقتصاد نابسامان در مهار کردن تملک سرمايه دارانه است. و اين بعنوان سرمايه داری ای ديده می شودکه در عصر زوال اش است و مأيوسانه می کوشد تا با روش های سوسياليستی خودش را حفظ کند. برای پيش گيری از بحران هائی که بطور مداوم سيستم را بخطر می اندازند، هزينه ها و مداخله های دولتی بمثابه کوششی محکوم به شکست ديده می شود. توليدات جنگی بويژه شکل مخربی از هزينه های دولتی ديده می شود که حجم بزرگی از اقتصاد را از طريق هزينه های اساساً غير مولد بزير بال خود می گيرد. اين بطور فشرده ای به امپرياليسم ربط می يابد که بمثابه مشخصه سرمايه داری در دوران نزول اش در نظر گرفته می شود. در حقيقت گفته می شود که اين "عصر" با تقسيم جهان بين قدرت های بزرگ آغاز شده است که از آن زمان برای باز تقسيم بازار جهانی، دو جنگ جهانی براه انداخته اند. جنگ و خطر جنگ بعنوان دليلی عرضه می شود برای اينکه تنها راه بقاء سرمايه داری ويرانگری است. گفته شده که اگر سرمايه داری نتواند خود را از طريق روش های ديگری نجات دهد ما را در جنگ فرو خواهد برد. از اينرو، برای سياست های انقلابی در دوره بی مزيت کنونی، دفاع از موضعی انقلابی از طريق تئوری ای که تحليلی از تحول عينیِ تاريخی ارائه دهد که نشان دهنده سرمايه داری رو به زوال است، ممکن است مطلوب بنظر رسد. از سوی ديگر، برخی تحولات که موضع انقلابی را در تنگنا گذاشته بطوريکه تئوری زوال را جذاب گردانده است، در عين حال حداقل برای روايت هائی از اين تئوری برخی پيش فرض ها را سست کرده است. بحران سوسيال دموکراسی و فروپاشی عملی اتحاد شوروی بعنوان پيروزی سرمايه داری و پايان تاريخ معرفی شد. قبلاً در شرق و غرب اين امکان وجود داشت که ظاهراً با شواهد ملموس حرکت پيشرونده تاريخ به سمت سوسياليسم يا کمونيسم، پيشرفت بی وقفه اشکال سوسياليستی را نشان داد. تصور اينکه سوسياليسم بيانگر پيشرفت است با اين ايده پی ريزی شد که سرمايه داری وارد مرحله زوال يا فروپاشی شده است. گفته شد که اجتماعی شدن نيروهای مولد در تضاد واضح با تملک خصوصی است. حالا با حرکت به سوی خصوصی سازی شرکت های دولتی در غرب، و خصوصی سازی خود طبقه حاکمه در شرق، اين ايده که حرکتی اجتناب ناپذير به سمت سوسياليسم وجود دارد --ايده ای که در صد سال گذشته آنچنان بر چپ مسلط بود-- متزلزل شده و تصور اينکه تاريخ با ما است ديگر معقول بنظر نمی رسد. با ناکامی آنچه که "سوسياليسم واقعاً موجود" ديده مي شد و تنزل اشکال سوسيال دموکراسی، هويت يابی سوسياليسم با پيشرفت و تحول جامعه ی انسانی به ترديد افتاده است. بنظر می آيد آنچه که از اختلال و فروپاشی رنج برده است نه سرمايه داری بلکه تاريخ بوده است. دست کشيدن از اين ايده که توسعه تاريخی نيروهای مولده پيشرفتی بسوی سوسياليسم و کمونيسم است منجر به سه گرايش عمده فکری شده است: 1) دست کشيدن از پروژه براندازی سرمايه داری و روی آوری به رفرميسمِ سيستم موجود از سوی "واقع بين های نوين"، "سوسياليست های بازاری" و غيره. 2) ردِ پسا مدرنيستیِ مفهوم تحول کلی و انکار معنای تاريخی که به تجليل هر آنچه که هست منجر می شود. 3) حفظ ديدگاه ضد سرمايه داری ولی شناسايی مشکلات به منزله ی "پيشرفت" يا "تمدن"، اين رمانتيک گرايی در بر دارنده اين داوری است که ايده حرکت تاريخ تماماً اشتباه بوده و آنچه که واقعاً مي خواهيم، بازگشت به گذشته است. البته اين گرايشات منحصر بفرد نيستند؛ کردار پسا مدرنيسم --تا آنجا که وجود دارد-- رفرميستی است. در حاليکه شاخه ضد پيشرفت ريشه در حمله پسا مدرنيستی به تاريخ دارد. در مواجه با اين آلترناتيوهای صوری، قابل فهم است که بسياری از انقلابيون مجدداً بر تئوری فروپاشی يا زوال تأکيد کنند. چراکه اين تئوری اعلام می کند که کمونيسم يا سوسياليسم همچنان مرحله ی الزامی بعدی تحول جامعه بشری است، که اگرچه ممکن است در جريان طبيعی تحول ش وقفه ايجاد شده باشد ولی همچنان در بحران ها می توانيم ازهم گسيخته گی سرمايه داری را ببينيم. با اين وجود قضيه اين نيست که در مواجهه با جنبه های ناکافی اين تئوری تنها آلترناتيو تأکيد مجدد بر اصول است، بلکه می توانيم و بايد اين جنبه های ناکافی را نقادانه مجدداً بررسی کنيم. می توانيم ببينيم که تئوری زوال توسط دو شاخه ی عمده از چپ، تروتسکيسم و کمونيسمِ چپ، عرضه می شود. تئوری فروپاشی در مرکز تحليل کمونيست های چپ سرسخت قرار دارد. هر چه که اتقاق می افتد بعنوان دليلی گرفته می شود که فروپاشی در حال تسريع است. اين را می توان بعنوان مثال در رويکرد گروهی همچون جريان بين الملل کمونيستی ICC (International Communist Current) مشاهده کرد که برای شان بحران سرمايه داری مزمن شده است: "تمامی برهه های بزرگ مبارزاتی پرولتاريا توسط بحران سرمايه داری برانگيخته شده است" (ص1). بحران سبب می شود که پرولتاريا دست به اقدام بزند و برای "دخالت گری انقلابيون" قابل دسترس شود. وظيفه انقلابيون اين است که ايده فروپاشی سرمايه داری و تکاليفی که از اين بابت در دستور تاريخ گذاشته شده را انتشار دهند. "دخالت گری انقلابيون درون طبقه شان بايد مقدم بر هر چيز نشان دهد که چگونه اين ازهم گسيخته گی اقتصاد سرمايه داری بيش از هر وقتی ضرورت تاريخیِ انقلاب جهانی کمونيستی را اثبات می کند، درحاليکه همزمان امکان تحقق اين انقلاب را می آفريند." (ص.3)[3] اين يکی از الگوهای واقعيت عينی فروپاشی سرمايه داری است، که از تحرک خود سيستم بر می خيزد، که انقلاب جهانی کمونيستی را ضروری و ممکن می سازد، که وظيفه انقلابيون بردن اين تحليل به درون طبقه ای است که بطور عينی آماده می شود تا اين پيام را بخاطر تجربه اش از بحران پذيرا شود. تاکنون که شانسی نبوده است! اما هنوز، برای مدافعين اين تئوری، وضعيت فروپاشی فقط می تواند وخيم تر شود؛ نوبت ما هم فرا می رسد.برای تروتسکيست ها اين تئوری کمتر در خط مقدم است ولی هنوز به تحليل ها و پراتيک شان شکل می بخشد. در مقايسه با تکرار منزه طلبانه ی خط دائمی فروپاشی توسط کمونيست های چپ مدافع اين تئوری، بنظر می رسد تروتسکيست ها در تعقيب سياست باب روز بشدت روان اند. با اين وجود، پشت اين امر، موضع مشابهی خوابيده است. عليرغم تمايل شان در عضوگيری از طريق پيوند با هر نوع مبارزه ای، احزاب تروتسکيست مدل عينيت گرای مشابهی دارند در مورد اينکه سرمايه داری چيست و چرا در هم شکسته می شود. آنها اعضاء را اکنون گرد می آورند و بعلت اعتقاد به در هم شکستن سرمايه داری در انتظار فرا رسيدن طوفان می مانند تا فرصت رشد و تسخير قدرت برايشان فراهم شود. موضع تروتسکيست های ارتودوکس در بيانيه بنيانگذاری انترناسيونال چهار بيان شده که در آن تروتسکی می نويسد: پيش شرط اقتصادی برای انقلات پرولتری بطورکلی به نقد به بالاترين نقطه باروری اش که تحت سرمايه داری می تواند برسد نائل شده است. نيروهای توليد بشريت راکد هستند... (ص 8). پيش شرط های انقلاب پرولتری نه فقط "پخته شده" بلکه تا حدودیشروع کرده اند به فاسد شدن. بدون انقلاب سوسياليستی، در دوره تاريخی بعدی، فاجعه تمامی بشريت را تهديد می کند. اکنون نوبت پرولتاريا است، يعنی عمدتاً پيشروان انقلابی اش. بحران تاريخی بشريت به بحران رهبری انقلابی تقليل يافته است.( ص9 )[4] تفاوت قابل ملاحظه ای در تئوری های اين دو جريان اين است که روايت تروتسکيستی، تاريخاً اتحاد شوروی را بعنوان بخشی از پيشرفت اقتصادی حرکت تاريخ (هزچند بلحاظ سياسی انحطاط يافته) می شناخت، حال آنکه برای کمونيست های چپ اتحاد شوروی نمونه ای از فروپاشی [سرمايه داری] آن دوران بود. از اينرو، تئوری تروتسکيستی که تمايل داشت اتحاد شوروی را بمثابه ترقی خواه و اثبات طبيعت انتقالی عصر ببيند، بخاطر فروپاشی اتحاد شوروی بيشتر به درد سر افتاده است تا تئوری کمونيست های چپ. چرا که برای کمونيست های چپ اين فقط فروپاشی سرمايه داری دولتی بود که سرنوشت اش به درد روشن شدن معنی بحران دائمی سرمايه داری می خورد. کمونيست های چپ عليرغم بيزاریشان از ساير قسمتهای برنامه ی «جناح چپ سرمايه»، ولی خود را در توافق با اظهاريه های عمومی تروتسکيست ها در باره فروپاشی سرمايه می يابند. در حقيقت ICC حتی معتقد است کمبود های تئوری تروتسکيستی از نداشتن درکی درست از فروپاشی ناشی میشود. زمينه مشابه در تئوری اين دو جريان با ارزيابی از تاريخ شان می تواند شناسائی شود. هر دو ادعای ردای ماترک جنبش های کارگری را دارند. سابقه شان را در انترناسيونال دوم رديابی می كنند، و مباحثه شان اين است که آيا در وجود لنين و تروتسکی يا در شخصيتهائی همچون پانه کوک و يا بورديگا است که سنت کلاسيک مارکسيستی بعد از 1917 يا حوالی آن ادامه يافته است. پس اگر بخواهيم تئوری زوال سرمايه داری را بفهميم و ارزيابیاش کنيم بايد که تاريخ اش را بعقب کشيده و تا مارکسيسمِ انترناسيونال دوم آنرا رديابی کنيم. تاريخچه مفهوم فروپاشی و اهميت سياسی اش تئوری فروپاشی سرمايه داری ابتدا در انترناسيونال دوم برجسته شد. برنامه ی ارفورت که از طرف انگلس پشتيبانی شد تئوری زوال و از هم گسيخته گی سرمايه داری را بعنوان ستون فقرات برنامه حزبی بنيان نهاد: مالکيت خصوصی بر وسايل توليد تغيير يافته است . . . از نيروی محرکه پيشرفت به مسبب فساد اجتماعی و ورشکستگی تبديل شده است. زوال اش قطعی است. تنها سئوالی که بايد پاسخ بگيرد اين است که آيا بايد به نظام مالکيت خصوصی بر ابزار توليد فرصت داد که جامعه را با خود به ورطه ی نابودی بکشاند؛ يا اينکه جامعه بايد خود را از شر اين بارِ گران خلاص کند و بعد --آزاد و پر توان-- راه پيشرفتی که مسير تکامل برای اش تجويز کرده را دوباره از سر گيرد؟ (ص 87) نيروهای مولدی که در جامعه سرمايه داری آفريده شده با خود سيستم مالکيتی که بر بنياد اين نيروها ساخته شده است در ناسازگاری افتاده است. کوشش در سرپا نگه داشتن اين سيستم مالکيت تمامی توسعه آتی جامعه را غير ممکن می سازد، جامعه را محکوم به سکون و زوال می کند.(ص88) سيستم اجتماعی سرمايه داری وقت اش به سر آمده؛ انحلال اش فقط مسئله زمان است. نيروهای اقتصادی مقاومت ناپذيرش به سرنوشت محتوم درهم شکستن توليد سرمايه داری منجر می شود. برپائی نظم نوين اجتماعی بجای نظم کنونی ديگر موضوعی صرفاً مطلوب نيست بلکه امری اجتناب ناپذير شده است.(ص117) با اوضاعی که امروزه برقرار است مدنيت سرمايه داری نمی تواند ادامه يابد؛ يا بايد بجلو بسمت سوسياليسم رفت و يا به بربريت عقب نشست سقوط کرد؟(ص118) تاريخ بشريت نه با ايده ها بلکه با توسعه ی اقتصادی ای تعيين شده است که پيشرفت اش غير قابل مهار است. تاريخی که از قوانين قطعی زير بنائی و نه از آمال و خيال پروری ها پيروی می کند.(ص119)[5]نه تنها برنامه ارفورت، مثل اين نمونه، بر اجتناب ناپذيری فروپاشی سرمايه اری توسط تناقضات درونی اش پافشاری می کرد بلکه همچنين حاوی اهداف و تاکتيک های بشدت رفرميستی بود. و همين اهداف و تاکتيک ها بودند که بر انترناسيونال دوم مسلط بود و از اينرو ساختن يک سری از مؤسسات سوسياليستی از طريق فعاليت پارلمانی به کردارش تبديل شد. در اين برنامه موضوعات مکررِ تئوری فروپاشی سرمايه داری را مشاهده می کنيم: هويت يابی پروژه انقلابی با پيشروی تکاملی جامعه؛ استناد دادن اولويت به قوانين توسعه اقتصادی سرمايه؛ و تنزل فعاليت های سياسیِ انقلابی به واکنشی نسبت به حرکت اجتناب ناپذير توسعه اقتصادی. باوجودي که برنامه بر نياز به فعاليت های سياسی تأکيد میکند، اما اين فعاليت ها در خدمت توسعه ی عينی ديده میشود. سوسياليسم نه بعنوان آفريده ی آزاد پرولتاريا، بلکه بعنوان نتيجه طبيعی توسعه ی اقتصادی ديده می شود که پرولتاريا وارث اش می شود. اين دريافتی است که ما بايد خود را از شرش خلاص کنيم، دريافتی که آنانی که خودشان را بعنوان وارثين "سنت کلاسيک مارکسيستی" و از اينرو انترناسيونال دوم می پندارند در آن سهيم هستند. برنامه ارفورت فقط يک سازش بين موضع "انقلابی" مبنی بر اينکه سرمايه داری به نقطه پايان اش می رسد و باقی مانده های رفرميست نبود: اين بخش "انقلابی" قبلاً مفهوم انقلابی سقوط سرمايه داری را به مفهومی مکانيکی، اقتصادی و تقديرگرايانه تبديل کرده بود. ميراث مارکس انترناسيونال دوم با انطباق تئوری فروپاشی سرمايه داری خودش را بعنوان بخش "مارکسيست" جنبش کارگری هويت داد. در حقيقت برای اکثريت اعضای انترناسيونال دوم، مثل اکثريت اعضای امروز احزاب لنينيستی، سرمايه مارکس اثر بزرگ ناخوانده ای بود که سقوط سرمايه داری و اجتناب ناپذيری سوسياليسم را اثبات می کرد. بد خلقی شخصی بين مارکس و باکونين بر ماهيت شکاف در انترناسونال اول سايه افکنده بود. با تأسی به دبور Debor، می توانيم تشخيص دهيم که در آن زمان هم مارکس و هم باکونين، و از آن زمان به بعد هم مواضع آنارشيستی و هم مارکسيستی، نقاط قوت و ضعف متفاوتی از انديشه تاريخ جنبش کارگری را عرضه می کنند. بلحاظ سازمانی، در حاليکه مارکس در تشخيص خطر استفاده از نهاد دولت ناکام ماند، درک نخبه گرای باکونين مبنی بر اينکه صد انقلابی رشته های انقلاب اروپا را به حرکت در می آورند نيز سلطه گرايانه بود. در حاليکه "مارکسيست ها" نظريه ای را بسط داده اند تا تغييرات سرمايه داری درک شود، ولی اغلب در بکارگيری آن تئوری در فعاليت انقلابی ناموفق بودند؛ آنارشيستها واقعيت نياز به فعاليت انقلابی را محفوظ داشتند ولی به تغييرات تاريخی سرمايه داری پاسخی نداده اند تا قادر شوند راه های متحقق کردن آن نياز را دريابند. در حاليکه عناصر درست انديشه های آنارشيسم هميشه بايد در نقدمان حضور داشته باشد، ولی اگر تمايل به بسط و پرورش تئوری داريم می بايد خطوط مارکسيستی آن جنبش را نشان دهيم.[6]حال سئوال اين است که آيا انترناسيونال دوم نکات ارزشمندی را از نطرگاه مارکس اقتباس نمود؟ بمانند تفاوت های شخصی بين مارکس و باکونين، شکاف در انترناسيونال اول بين اين دو همچنين اختلافی جدی در مورد چگونگی برخورد با سرمايه داری را بازتاب می داد. نقد مارکس از اقتصاد سياسی اقدامی ورای نقد اخلاقی يا اتوپيائی از سرمايه داری بود. اين نقد، در پاسخ گوئی به نياز درک حرکت سرمايه بمنظور روشن کردن خود عمل براندازی، مهر باطلی بود بر اين نگاه ساده به سرمايه داری که چون بد است بايد براندازيم اش. عکس العمل مارکس و باکونين به کمون پاريس اين را نشان می دهد. باکونين عمل را ستود و تلاش کرد که صد انقلابی اش را در انقلاب همه جا حاضر سازمان دهد. در حاليکه مارکس اشکال يافته شده توسط کموناردها که از آن طريق سرمايه داری می تواند نفی شود را برسميت شناخت؛ در عين حال معتقد بود که شکست کمون ضعف پرولتاريا را در آن زمان نشان داد. آنچه که نقد مارکس از اقتصاد سياسی انجام داد اين بود که تئوری توسعه سرمايه داری ای را عرضه کرد که تشخيص می داد سرمايه داری يک سيستم انتقالی حکومت طبقاتی است که از جامعه طبقاتی گذشته برخاسته ولی فراسوی هر سيستمی از گذشته پويا است. برنامه ارفورت و عملکرد انترناسيونال دوم روايت بخصوصی از بينش مارکس را عرضه می کند. تئوری زوال سرمايه داری روايتی است از معنای بينش مارکس که سرمايه داری يک سيستم انتقالی است، روايتی است که تصوير مشخصی از پويائی توسعه را به تئوری مکانيکی و تقديرگرايانه ی سقوطِ اجتناب ناپذير تبديل می کند. اگر فکر می کنيم ارزشی در کار مارکس موجود است، که بيشتر مارکسيست ها گم اش کرده اند، آن ارزش چيست؟ مارکس تحليل کرد که چگونه نظام حکومت طبقاتی و مبارزه طبقاتی از طريق کالا، کار مزدی و غيره عمل می کند. سرمايه داری اساساً گردش کار از خود بيگانهِ در شکل ارزش است. اما اين بدين معنا است که "عينيت" سرمايه داری بعنوان گردش کارِ ازخودبيگانه هميشه در معرض گسيخته گی يا بيگانگی از بخش ذهنی است. استهزاء تلخ در انشعاب انترناسيونال اول اين است که باکونين فرض می کرد که "اقتصادِ" مارکس بسيار خوب است. اما او تشخيص نداد که سهم [کار] مارکس اقتصاد نبود، بلکه نقد اقتصاد بود و لذا نقد جدائی سياست از اقتصاد نيز بود.[7] بطوريکه خواهيم ديد، انترناسيونال دوم در اقتباس "اقتصاد" مارکس همان اشتباه را مرتکب شد. يعنی نقد اقتصاد سياسی که به انقلابيون ارائه شده بود را بمثابه اقتصاد گرفت بجای اينکه آنرا بعنوان نقد شکل اجتماعی جامعه سرمايه داری بگيرد. پشت تئوری فروپاشی تصويری از اينکه سوسياليسم چيست موجود است: يعنی راه حلی برای "آنارشی بازار سرمايه داری" و آزادسازی نيروهای مولده از قيد روابط تملک خصوصی سرمايه دارانه. سرمايه داری بمثابه اقتصاد غير معقول ديده می شود و سوسياليسم برابر با اقتصاد کاملاً برنامه ريزی شده. تئوريسين های اين حرکت [حرکت سرمايه بسمت فروپاشی]، با تمرکز بر ايده مارکس مبنی بر اينکه سيستم سهام مشترک " فسخ سيستم سرمايه داری خصوصی بر بنياد خود سيستم سرمايه داری است".[8] متقاعد شده بودند که حرکت سرمايه در تأيدشان بوده است، آنها تصور می کردند که اجتماعی شدن بيشتر توليد که نشانه اش در گسترش سيستم اعتباری و تبديل شرکت های سهام مشترک به تراست ها و انحصارات بود بستری برای سوسياليسم بوده است. و بدين ترتيب، در يک زمان نامشخص انقلاب بوقوع می پيوندد و سرمايه دارها کنترل ضعيف شان را بر نيروهای مولده اجتماعی شده از دست می دهند. و اين کنترل به دست کارگرانی می افتد که می توانند توسعه ی تاريخی شان را ادامه دهند. اين برداشتی خوشبينانه از مسيرهای توسعه سرمايه داری است که نمايندگی دگرگونی اجتماعی را به حرکتِ سرمايه بسوی تمرکز و هماهنگی می دهد. بنای نظريه ای در مورد اينکه چگونه سرمايه داری به سوسياليسم منتقل می شود (براساس نظريه هائی که در بالا گفته شد)، شالوده اش بر اين اعتقاد قرار دارد که جلدهای اول تا سوم سرمايه بررسیِ سيستماتيکِ کامل و علمی ای از سرمايه داری و سرنوشت اش را بدست می دهد. اين بدين معنا است که کتاب سرمايه را اساساً تمام شده و کامل ديد، در حاليکه اينگونه نيست.[9] انگلس جلد دوم و سوم سرمايه را برای چاپ آماده کرد، که در آن همچون جلد اول، اگرچه اشارات غير مستقيم به فناپذيری سرمايه داری وجود دارد، اما دارای هيچ تئوری تمام شده ای که چگونه سرمايه داری زوال می يابد و درهم شکسته می شود نيست. با رکود مداوم دهه های1870 و 80،18 انگلس خودش بسمت چنين تئوری ای کشش پيدا کرده بود، بااين وجود هيچگاه بطور قطعی به يک جمع بندی نرسيد. اين بحران و موضع گمان پردازانه انگلس بود که کائوتسکی را تشويق کرد که فروپاشی سرمايه داری را در مرکز برنامه ارفورت قرار دهد، و جابجائی رکود با رونق طولانی دهه1890 بود که مباحثات رويزيونيستی را رونق بخشيد. رويزيونيسم و مخالفت کاذب اش برنشتين مدافع اصلی رويزيونيسم بود و مخالفين اش در ابتدا کائوتسکی و سپس جالب توجه تر لوکزامبورگ بودند. در يک سطح برنشتين برای اينکه حزب تئوری اش را با تاکتيک های اش همخوان سازد و رفرميسم را تمام وکمال بپذيرد، مباحثه می کرد. با اين وجود کانون مباحثه و جدل رويزيونيستی اش، پافشاری اش بر انديشه نزول و فروپاشی اقتصاد بود که در برنامه ارفورت گنجانده شده بود. برنشتين معتقد بود که پايان رکود طولانی و تغييرات در سرمايه داری ثابت کرده است که اين بخش از برنامه اشتباه است: بعنوان مثال رشد کارتل ها و تجارت جهانی و نظام اعتباری نشان داده که سرمايه داری قادر است گرايش اش بسمت بحران را بر طرف کند. او می گفت که ميراث مارکس دوگانه است، از يک طرف "سوسياليسم محض علمی مارکسيستی" و از طرف ديگر "جنبه های کاربردی" که تعهدش به انقلاب را در بر دارد. برنشتين استدلال می کرد که پندار نزول و فروپاشی و موضع انقلابی که از آن استنباط می شود بلحاظ علمی غلط بوده (و نيز عناصر ديالکتيک در نوشته های مارکس که اين موضع را برانگيخته) و بايد از برنامه حذف شود. در مباحثه پر حرارت بر سر اين موضوع برنشتين و کائوتسکی درگير کشمکشی آماری شدند بر سر اينکه آيا تئوری فروپاشی درست است يا نه.[10] نکته با اهميت در باره مباحثات حول رويزيونيسم اين بود که هم کائوتسکی و هم برنشتين در باره تاکتيک ها با هم توافق داشتند، مباحثه ی آتشين در باره تئوری، مشارکت شان در باره عمل را پنهان می کرد. آنچه کائوتسکی از آن دفاع می کرد و آنچه برنشتين به آن حمله می برد کاريکاتوری از تئوری انقلابی بود؛ تئوری بسبب جدائی اش از عمل ايدئولوژی می شود. بعلاوه [اين تئوری] بيشتر به مارکسيسمِ انگلس نزديک بود تا به افکار مارکس. کائوتسکی اعتبارش را از هم پيوندی با آن دو پير مرد بدست آورده بود، اما ارتباطش تقريباً تنها و تنها با انگلس بود. کائوتسکی پروسه ای که از طريق انگلس (در کارهائی همچون ديالکتيک طبيعت) شروع شده را ادامه داد؛ يعنی پروسه ای که سوژه در ديدگاهی تحول گرايانه ی جبری از تاريخ گم می شود. وقتی انقلابيونی همچون لوکزامبورگ در اين مباحثات مداخله کردند، از موضعی پشتيبانی کردند که از پيش حاوی انکار موضع محکم انقلابی بود. انتقاد لوکزامبورگ به برنشتين در سطحی عميق تر از کائوتسکی بود. او تشخيص داد که تا چه درجه ای برداشت برنشتين از مارکس جنبه ی ديالکتيک انقلابی اش را از دست داده و آنرا تا حد اقتصاد بورژوائی پايين کشيده بود. در حاليکه کائوتسکی کوشيد که ثابت کند در سرمايه مارکس مسئله دوگانه گی نبوده و عقيده فروپاشی سرمايه داری و نياز به انقلاب مطلقاً علمی بوده است؛ لوکزامبورگ به دوگانه گی پی برد: " دوگانه گی سوسياليسم آينده و سرمايه داری حاضر ... دوگانه گی سرمايه و کار، دوگانه گی بورژوازی و پرولتاريا ... دوگانه گی آنتاگونيسم طبقاتی که درون نظم اجتماعی سرمايه داری حک شده است."[11] در اينجا با کوششی برای احيای چشم انداز انقلابی سوسياليسم و دوری از علم گرائیِ انترناسيونال دوم مواجه ايم. با اين وجود وقتی که او موضع خودش را درباره فروپاشی پرورش داد شکل ديگری از دوگانه گی مطرح شد. موضع اش به طرز ناسازگاری بين تعهد انقلابی از يک طرف و از طرف ديگر يک تئوری عينی از فروپاشی سرمايه داری تقسيم شده بود. تئوری فروپاشی اش بر بنياد بازخوانی طرح های مارکس[12] قرار داشت تا عدم امکان نهائی باز توليد سرمايه را نشان دهد، حال آنکه هدف طرح ها اين بود که نشان دهد تحت چه شرايطی بازتوليد ممکن می شود، هرچند طرح ها دلالت بر ناپايداریِ بازتوليد سرمايه داشت. به طرز تعجب آوری برای کسی که متعهد به اقدام انقلابی توده ای از پايين بود، تئوری لوکزامبورگ در باره ی بحران، زوال و فروپاشی سرمايه داری کاملاً در سطح گردش و بازار قرار داشت و لذا پرولتاريا را ابداً دخالت نمی داد. در سطح آن طرح ها هر کسی خريدار يا فروشنده کالاها است، و از اينروکارگران عامل مبارزه نمی توانند باشند. تئوری زوال لوکزامبورگ بر مبنای اين فرض ارائه می شود که سرمايه داری به بازارهای خارجی غير سرمايه داری نياز دارد تا سود اضافی را جذب کند و وقتی که اين بازارها ته بکشد آنگاه فروپاشی سرمايه داری اجتناب ناپذير است. البته اين اظهاريه بدين معنا نبود که وی متعهد به نبرد سياسی نبوده است؛ او توصيه نمی کند که بايد منتظر فروپاشی بمانيم، بلکه برعکس استدلال می کند که پرولتاريا قبل از فروپاشی بايد انقلاب کند و می کند. با اين وجود ولی موضع اش اقتصادگرايانه است، بدين معنا که فروپاشی سرمايه داری را بنا به عدم تعادل صرفاً اقتصادی امری مسلم می گيرد حتی اگر چه، مثلاً به تعبير تئوری ارتودکس انترناسيونال دوم که به آن نيروهای اقتصادی تکيه می کند که سوسياليسم را ببار آورد، تئوری لوکزامبورگ اقتصادگرايانه نبود. او يک انقلابی بود و در انقلاب آلمان مشارکت داشت، ولی برداشت اش از پروسه ی سرمايه داری، که بنظر می رسد بر بنياد سوء تعبيرش از نقش طرح های مارکس مستقر بود، اشتباه بود. بهرحال او فکر می کرد که واقعيت علمی می بايستی اثبات کند که سرمايه داری نمی تواند تا بی نهايت گسترش يابد و بنا به اين ضرورت است که راه حل پر شور "جدال فروپاشی" را در می يابيم. چپ های انترناسيونال دوم کسانی که منکر ورشکستگی سرمايه داری بودند را بعنوان حرکت کنندگان بسمت رفرميسم می ديدند. آنها تصديق می کردند که چنين حرکتی طبيعی بود برای اينکه: "اگر شيوه توليد سرمايه داری بتواند گسترش بی حد و حصر نيروهای مولده توسعه ی اقتصادی را تضمين کند، پس براستی سرمايه داری شکست ناپذير است. مهمترين دليل عينی در پشتيبانی از يک تئوری اجتماعی فرو می پاشد. فعاليت سياسی سوسياليستی و معنای عقيدتی مبارزه طبقاتی پرولتاريائی ديگر بازتاب رويدادهای اقتصادی نخواهد بود، و لذا بيش از اين سوسياليسم يک ضرورت تاريخی بنظر نخواهد رسيد."[13] برای کسانی که از لوکزامبورگ پيروی می کنند دليل اينکه انقلابی باشند اين است که سرمايه داری بنا به گرايش خالصاً اقتصادی حامل بحران لاينحلی است که گرايش اش بسمت از هم پاشيده گی است؛ و اين ازهم پاشيده گی زمانی عملی می شود که بازارهای خارجی اشباع شوند. فروريزی سرمايه داری و انقلاب کارگری بعنوان مقوله هائی کاملاً سوا از هم ديده می شوند، و ارتباط اين دو فقط بر بستر اين عقيده قرار می گيرد که فروپاشی سرمايه داری انقلاب کارگری را ضروری می کند.
در حاليکه لوکزامبورگ مطلقاً به عمل انقلابی متعهد بود و بر عکس لنين مطمئن بود
که چنين عمل انقلابی بايد که عمل خود پرولتاريا باشد، اما بطرز دوگانه
ای فکر می
کرد آنچه که اين عمل انقلابی
را ضروری می
سازد اين واقعيت است که در
فقدان چنين عمل انقلابی
ای، سرمايه
داری به ورطه
ی بربريت سقوط خواهد کرد. او
در اين ارزيابی اشتباه می
کرد؛ درحقيقت سرمايه
داری فقط از طريق عمل
پرولتاريا سقوط خواهد کرد.
آنچه که لازم بود در برابر برنشتين استدلال شود اين نبود که سرمايه
دار توسط اشکال برنامه
ريزی خودش نمی
تواند مشکلات
اش را حل و فصل کند
(باوجوديکه نمی
تواند بطور
دائمی مشلات اش را حل کند چون که اين مشکلات ريشه در مبارزه طبقاتی دارند) و
برای اين منظور فقط به برنامه
ريزی سوسياليستی نياز است.
آنچه که واقعاً می بايست مورد مباحثه قرار می
گرفت اين بود که اصولاً بحث
درباره
ی اينکه آيا مسائل سرمايه
داری
مي
توانند
درون خود سرمايه
داری حل شوند و يا اينکه حل
اين مسائل فقط از طريق برنامه
ريزی سوسياليستی ميسر است،
نگرفتن نکته
ی اصلی بود. اين مسائل، مسائل ما نيستند.
مسئله ما از نوع بيگانگی کنترل بر زندگی اشکال، اما، همين جا است. اقتصاد سوسياليستی ای که از سوی مارکسيست های انترناسيونال دوم تصوير می شد راه حلی برای رفع مشکلات سرمايه داری بود و بمعنای دقيق کلمه سرمايه داری دولتی بود. چپ های بهترسوسيال دمکرات، سوسياليسم را با خود رهائی پرولتاريا همانند دانستند[14]، ولی جدال اصلی شان با موضع سرمايه داری دولتیِ جناح راست و مرکز حزب ، تحت الشعاع جدال با رويزيونيست ها بر سر موضوع فروپاشی سرمايه داری قرار گرفت. اين البته به اين معنا نيست که حزب سوسيال دمکرات آلمان و انترناسيونال دوم صرفاً حزب سرمايه داری دولتی بودند. آنها آرمان های واقعی ميليون ها کارگر را ابراز می کردند، و اغلب اين کارگرانِ اعضای احزاب انترناسيونال دوم بودند که در فعاليت های کمونيستی پيشقدم می شدند. ولی انترناسيونال دوم بلحاظ ايدئولوژيکی اهداف سرمايه داری دولتی را داشت و آنهائی که به فراسوی اين اهداف رفتند، همچون لوکزامبورگ، همراه با تناقض بودند. بخشی از اين تناقض بعلت حفظ تئوریِ عينی گرای زوال سرمايه داری بوده است. برنشتين در مورد اجتناب ناپذيریِ از هم پاشيدگی سرمايه داری و حتميت و جبرگرائی انقلاب سوسياليستی، به نفع رفرم اجتماعی و کنار گذاشتن داعيه انقلاب به کائوتسکی و ارتدکسیِ انترناسيونال دوم حمله کرد. ولی در واقع عقيده حتميت تحول اقتصادی همتای کامل رفرميسم بود. تئوری فروپاشی انترناسيونال دوم دلالت داشت بر درکی قدرگرايانه از پايان سرمايه داری، و از اينرو به رفرميسم بعنوان آلترناتيوی برای مبارزه طبقاتی ميدان داد. در عين حال، تئوری زوال يا فروپاشی که از سوی انقلابيون به پيش کشيده شد از آنچه که برنامه ارفورت بطور ضمنی دربرداشت متفاوت بود. برای کسانی همچون لوکزامبورگ و لنين مفهوم فروپاشی اقتصادی از نتيجه پايانی مرحله ی آخر سرمايه داری --امپرياليسم يا سرمايه داری انحصاری-- هويت می يابد. آنها در تشخيص تغييرات سرمايه داری بطرز شگرفی به برنشتين نزديک تر بودند تا به کائوتسکی. آنها مخالفت شان را با نتايج رفرميستی برنشتين از طريق تأکيد بر تعهدشان نسبت به فروپاشی اجتناب ناپذير سرمايه داری برجسته کردند. دقيقاً همان تغييراتی را که برنشتين می پنداشت نشان دهنده تجديد حيات سرمايه از هر گرايشی به سمت فروپاشی است، آنها بعنوان مظهر ورود به مرحله ی نهائی قبل از فروپاشی می ديدند. مسئله سياسی رفرم يا انقلاب منوط به مسئله غلط عملی زوال سرمايه داری شده است. برای سوسيال دموکرات های چپ تأکيد بر اينکه سرمايه داری در حال نزول است و به فروپاشی اش نزديک می شود اساسی بنظر می رسد. معنای "مارکسيسم" خلاصه شده به پذيرش اينکه سرمايه داری ورشکسته است و لذا اقدام انقلابی ضروری است. ازاينرو اينان در عمل انقلابی درگير می شوند، ولی همانطور که ديديم، چون تمرکزشان بر تضادهای عينی سيستم با فعاليت ذهنی انقلابی بعنوان واکنشی به آن عينيت است، [عمل انقلابی] را به پيش شرط های براستی ضروری پايان سرمايه داری (يعنی توسعه ی مشخص ذهنيت انقلابی) ربط نمی دهند. برای بيشتر اعضای انقلابی جنبش همچون لنين و لوکزامبورگ بنظر می رسيد که موضع انقلابی موضع اعتقاد به درهم شکسته گی سرمايه داری باشد. در حاليکه در حقيقت تئوری درهم شکسته گی ، موضع رفرميستی را در ابتدای انترناسيونال دوم امکان پذير ساخت. نکته اين بود که تئوری نزول سرمايه داری بعنوان تئوری فروپاشی، بعلت تضادهای عينی خودش، اساساً در بردارنده طرز برخوردی برداشت گرايانه مقدم بر عينيت سرمايه داری است. درحاليکه مقتضيات واقعی انقلاب بريدن از اين رويکرد برداشت گرايانه است. مسئله بنيادی در مباحث حول رويزيونيسم در انترناسيونال دوم اين است که هر دو طرف [مدافعين و مخالفين رويزيونيسم] در بينش تحليل رفته ای از اقتصاد بعنوان صرفاً توليد چيزها مشترک اند. درحاليکه اين توليد و بازتوليد روابط هم هست که طبيعتاً در بردارنده آگاهی افراد از آن روابط هم می شود.[15] اين نوع اقتصاد گرائی (ديدن اقتصادی چيزها و نه روابط) تمايل اش در جهت اعتقاد به توسعه ی مستقل نيروهای توليدی جامعه و خنثی بودن تکنولوژی است. با ديدن اقتصاد به اين روش، آنگاه توسعه و فروپاشی سرمايه داری امری فنی و سنجش پذير می شود. چون انترناسيونال دوم به اين برداشت طبيعت گرايانه از معنای توسعه ی اقتصادی سرمايه داری اعتقاد داشت، می توانست اعتقاد به فروپاشی سرمايه داری را بدون تعهد به عمل انقلابی حفظ کند. و چون چپ [انترناسيونال] تئوری فروپاشی را بمثابه تئوری انقلابی می شناخت، لنين می توانست متعجب شود که چگونه کائوتسکی، که روايت اين تئوری را در برنامه ارفورت گنجانده بود، می توانست به آرمان انقلاب خيانت کند. وقتی که جناح چپ عليه همدستی جريان غالب انترناسيونال با سرمايه جنگيد، تئوری فروپاشی را با خودشان حمل کردند. بنابراين سوسيال دمکرات های راديکال نظير لنين و لوکزامبورگ عمل انقلابی را با موضع نظری قضا و قدری که ريشه در رفرميسم داشت درهم ادغام کردند. گفتن اينکه انترناسيونال دوم در اقتصادگرائی مقصر بود نقطه مشترکی شده است. بايد بيانديشيم که اين به چه معنائی است تا ببينيم آيا تروتسکيست ها و کمونيست های چپ که ممکن است سياست های انترناسيونال دوم را نقد کرده باشند خودشان فرای تئوری های اين انترناسيونال رفته اند؟ قضاوت ما اين است که آنها فراتر نرفته اند؛ آنها تئوری تحليل رفته ی انترناسيونال دوم در مورد اقتصاد سرمايه داری (و گرايش اش به سمت بحران و فروپاشی و مبارزه سياسی و اجتماعی که از طريق اين بحران در سطح اقتصادی دامن زده می شود) را حفظ کرده اند. نقد اينان در درک اينکه عينيتی که با آن مواجه ايم عبارت است از رابطه ی سرمايه-کار مزدی ناکام می ماند؛ يعنی درک رابطه اجتماعی استثمار طبقه که درست در سراسر جامعه ی سرمايه داری اتفاق می افتد. حوزه های بازتوليد، توليد، سياست، ايدئولوژيک، همه دقايقی در هم تنيده از آن رابطه هستند و اينها درون افراد بازتوليد می شوند. سوسيال دمکراسی راديکال از طريق سوسيال دمکرات های راديکالی نظير لوکزامبورگ، لنين و بوخارين بود که انديشه کامل عصر فروپاشی سرمايه داری به تصوير درآمد. يعنی اين اعتقاد که در مرحله ی مشخصی --معمولاً در حدود سال 1914-- سرمايه داری به مرحله ی نهائی نزول اش وارد شده است. کتاب انباشت سرمايه لوکزامبورگ مرجعی از تئوری نزول است ولی اکثر انقلابيون آن زمان و حال با ارزيابی اش مخالف بوده اند.[16] ساير سوسيال دمکرات های چپ همچون بوخارين و لنين تئوری شان در مورد امپرياليسم و مرحله ی فروپاشی سرمايه داری را بر بنياد کتاب سرمايه مالیِ هيلفردينگ قرار دادند. هيلفر |