طبقه کارگر و سازمان*

کورنليوس کاستورياديس

مترجم: مهران اميری

 

مقدمه

سازمان هائی که توسط طبقه کارگر برای آزادی اش بوجود آمدند، چرخ دنده های سيستم استثماری شدند. اين نتيجه ی بی رحمِ تحميل شده به هر کسی است که آماده مواجهه با واقعيت می باشد. يک پيامد اينست که امروزه افراد بسياری از اين معضل گيج شده اند. آيا می توان بدون تشکيلات درگير [مبارزه] شد؟ و اگر نمی توان، پس چگونه می توان بدون افتادن در راهی که سازمان های سنتی را مبدل به بی رحم ترين دشمنان اهدافی نمود که خودشان در آغاز برای دستيابی پيش روی خود گذارده بودند، سازمان يافت؟

برخی معتقدند که به اين سئوالات می توان به طريقی کاملاً منفی نزديک شد. می گويند ”تجربه نشان می دهد که تمام سازمان های طبقه کارگر منحط شده اند؛ بنابراين، هر سازمانی مجبور است منحط شود“. اين [استدلال] بيش از حد يا- [يا به تعبيری] کمتر از حد- مبتنی بر تجربه است. تاکنون تمام انقلاب ها يا سرکوب شده اند يا منحط گرديده اند. آيا ما از اين نتيجه می گيريم که تمام مبارزه انقلابی بايد قطع شود؟ شکست انقلاب ها و انحطاط سازمان ها تجليات متفاوتی از يک پديده می باشند، يعنی، اينکه جوامع تثبيت شده، حداقل موقتاً، از مبارزه خود با پرولتاريا پيروزمندانه بيرون آمده اند. اگر کسی نتيجه بگيرد که هميشه چنين خواهد بود، می بايد منطقی بوده و از مبارزه دست بکشد. علاقمندی به مسئله ی تشکيلات تنها برای کسانی که متقاعد شده اند که می توانند و بايد با يکديگر (لذا توسط سازماندهی) مبارزه کنند و از آغاز شکست خودشان را گريزناپذير مفروض نمی دارند، معنی دارد.

برای چنين مردمی سئوالات مطروحه بعلت انحطاط سازمان های طبقه کارگر معنی واقعی و مثبت دارند و پاسخ های واقعی می طلبند. چرا اين سازمان ها منحط شدند؟ اين انحطاط يعنی چه؟ نقش اين سازمان ها در شکست موقتیِ جنبش کارگری چه بوده است؟ چرا پرولتاريا از آنها حمايت کرده است؟ و، احتمالاً مهم تر اينکه چرا پرولتاريا فراتر از آن سازمان ها پيش نرفته است؟ نتايج تمام اينها برای عمل و سازمان های آينده چيست؟

هيچ پاسخ ساده ای برای اين سئوالات نيست، چرا که اينها مربوط به تمام جوانب و وظايف جنبش کارگری امروز می شوند. هيچ پاسخ خالص تئوريکی نيز نيست. مسئله ی سازمان انقلابی، تنها هنگامی که چنين سازمانی بطور واقعی ايجاد شود می تواند حل گردد. اين به نوبه ی خود بستگی به توسعه ی عمل طبقه کارگر دارد.

معهذا، از هم اکنون بايد به آغازهای يک راه حل مبادرت نمود. انقلابيون نمی توانند کلاً از عمل خودداری کرده و منتظر شوند تا مبارزات طبقه کارگر گسترش يابد. توسعه ی چنين مبارزاتی اين مسئله که چگونه انقلابيون بايد سازمان يابند را حل نمی کند: اين مبارزات آن [مسئله] را صرفاً به سطوحی بالاتر می برند. و در توسعه ی اين مبارزات، سازمان نقشی برای ايفا نمودن دارد. هيچ سازمان واقعی ای بدون توسعه ی مبارزات برپا نمی گردد، و بدون سازمان سازی، هيچ گونه توسعه ی پايدار چنين مبارزاتی وجود نخواهد داشت. اگر شما اين فرض اصلی را نمی پذيريد، اگر فکر می کنيد که آنچه انجام می دهيد يا نمی دهيد اهميتی ندارد، اگر شما چنان خالصانه عمل می کنيد که بتوانيد با وجدان خود در آرامش باشيد، نيازی به مطالعه ی بيشتر نيست.

آغاز يک راه حل نمی تواند تجربی يا فقط مجموعه ای از نسخه های منفی باشد. يک گروه انقلابی، تنها می تواند برای عمل و کارش قواعدی مثبت اتخاذ کند، و اين قواعد بايد از اصولش سرچشمه گيرند. هر قدر هم يک سازمان غير مهم باشد، کارش، فعاليت اش و روشی که کارهای روزمره اش را به انجام می رساند، بايد تجسم قابل رؤيت و قابل تأئيد اهداف اتخاذ شده اش باشند.

بدين جهت پاسخگوئی به مسئله ی ساختن يک سازمان انقلابی ايجاب می کند که ما از کل تجربه جنبش انقلابی، و از تحليلی از شرايطی که جنبش در نيمه ی دوم قرن بيستم در آن بود، آغاز کنيم. برای اين کار، بايد آنچه را انجام دهيم که به نظر منحرف شدن از مسير بحث می رسد، يعنی بازگشت به اصول اوليه و بازنگری به اهداف انقلابی و نتايج جنبش کارگری.

 

۱. سوسياليسم: اداره ی جامعه توسط کارگران

يک واقعيت، به علت نتايج مستقيم و غير مستقيم اش، بر تاريخ قرن بيسم تسلط داشته است: طبقه کارگر در روسيه در سال ١٩١٧ انقلاب کرد. انقلاب اما بدون اينکه به سوسياليسم منجر شود، سرانجام منجر به بقدرت رسيدن يک طبقه استثمارگر جديد: بوروکراسی، شد. چرا و چگونه اين اتفاق افتاد؟[1]

در سال ١٩١٧ پرولتاريای روسيه برای نابودی قدرت تزار و سرمايه داران و اختتام استثمار خود را بسيج نمود. اسلحه بدست گرفت و برای اداره ی اين مبارزه خود را در کميته های کارخانه و شوراها سازمان داد. اما بعد از يک جنگ داخلی طولانی، هنگامی که پس مانده های رژيم سابق پاکسازی شدند، قدرت سياسی و اقتصادی بار ديگر در دست گروه جديدی از رهبرانِ متمرکز شده حول حزب بلشويک قرار گرفت. پرولتاريا اداره جامعه نوين را بدست نگرفت --که بيان ديگری است از گفتن اينکه طبقه کارگر خودش طبقه حاکم نشد. از همان لحظه به بعد، فقط می توانست بعنوان طبقه استثمار شونده موقعيت خود را بار ديگر از سر گيرد. انحطاط انقلاب روسيه چيزی جز بازگشت به موقعيت برتر يک قشر اجتماعی ويژه و انحصاری نبود.

عوامل گوناگونی که منجر به اين انحطاط شدند، وقتی که اين عوامل به ريشه قضيه می رسد، همه از اهميت بنيادينِ يکسانی برخوردارند. پرولتاريا هدايت انقلاب و اجتماعی که از آن ناشی شد را بدست نگرفت. از همان ابتدا حزب بلشويک بود که تلاش نمود تا قدرت کامل بر جامعه اعمال کند و بسرعت برای انجام اين کار موفق شد. حزب بر مبنای اين ايده خود را متشکل ساخت که يک رهبریِ طبيعی برای پرولتاريا فراهم نموده و بيانِ منافع تاريخی آن است. اما اگر که خود طبقه کارگر، اکثريت عظيم آن، با آن ايده ها هم رای نبود و مايل نبود که به حزب بمثابه ارگانی الزامی برای رهبری اش بنگرد، ايده ها و رفتار بلشويک ها هرگز نمی توانستند حاکم شوند. و بدين ترتيب ارگان هائی که می بايد بيان تفوق سياسی توده های زحمتکش باشند، يعنی شوراها، بسرعت به دنبالچه های قدرت بلشويکی دگرگون شوند.

و با اين وجود، حتی اگر اين رويداد در حوزه سياسی پديد نمی آمد، هيچ چيز بنيادينی تغيير نمی کرد، زيرا انقلاب هيچ گونه تغيير ژرفی در مناسبات واقعی توليدی پديد نياورد. دولت بلشويکی با خلع يد و تبعيدِ مالکين خصوصی، اداره مجتمع های توليدی را به مديرانی که توسط خود [بلشويک ها] گماشته شده بودند واگذار نمود، و عليه تلاش های معدود کارگران برای کسب کنترل و اداره توليد مبارزه کرد. اما آنها که استادان توليد هستند در تحليل نهائی استادان سياست و اجتماع نيز می باشند. گروه نوينی از رهبران صنعتی و اقتصادی بسرعت رشد نمود، که در ادغام با رهبری حزب و دولت، طبقه حاکم نوينی را بنا ساخت.[2]

بنابراين درس بنيادين تجربه انقلاب روسيه اين است که نابود ساختن تسلط اقتصادی و حکومتی بورژوازی برای پرولتاريا کافی نيست. پرولتاريا فقط اگر قدرت خودش را در تمام حوزه ها بنا سازد می تواند به هدف انقلاب خويش دست يابد. اگر هدايت توليد، اقتصاد و ”دولت“، تابع کارکردِ قشر مخصوصی از افراد باشد، استثمار و سرکوب کارگران به ناگزير باز خواهد گشت. همراه با اين، بحران دائمی ای که جامعه معاصر را منقسم می کند مجدداً سر بر می آورد، چراکه اين بحران از تضاد در محل توليد بين مديران و مجريان سرچشمه گرفته است.

سوسياليسم چيزی جز اداره توليد، اقتصاد و اجتماع توسط کارگران نيست و نمی تواند باشد. اين ايده از ابتدا تز محوریِ ”سوسياليسم يا بربريت“ را ساخته است. انقلاب مجارستان از آن هنگام تاکنون تأئيديه ی موثری برايش فراهم نموده است.[3]  

 

آناتومی پرولتاريا

ايده ی مديريت کارگری بر توليد و اجتماع اشاره دارد به اينکه قدرت در جامعه ی پسا انقلابی منحصراً و مستقيماً در دست ارگان های توده ای کارگران (شوراها) باشد. از ارگان های مخصوص از هر نوعی --مثلاً احزاب سياسی-- که کارکردهای حکومتی را بدست گيرند و اعمال قدرت کنند هيچ سخنی نمی تواند در ميان باشد. اما اين ايده يک پيشنهاد ساده ی ”قانون اساسی“ نيست. اين نظريه، يک بازبينی از تمام مسائل تئوريک و عملی پيش روی جنبش انقلابی را ضروری  می کند.

اگر که کارگران ناتوان از مديريت کارگری باشند و بدين سبب ناتوان از ايجاد اصول نوين سازمانی و جهت دادن به زندگی اجتماعی، سخن گفتن در رابطه با مديريت کارگری حقيقتاً پوچ است. انقلاب، و حتی فراتر از آن، بنای جامعه ای سوسياليستی، ايجاب می کند که توده ی کارگرانِ سازمان يافته، بدون واسطه ها قادر به اداره ی تمام فعاليت های اجتماعی شده باشد و بدين سبب در تمام جوانب و به طرزی دائمی قادر باشد که خود را هدايت کند. انقلاب سوسياليستی فقط می تواند نتيجه ی فعاليت آتونومِ پرولتاريا باشد. ”آتونوم“، به معنی”خودهدايتی“ و ”تنها نسبت به خود مسئول بودن“ است.

اين مسئله البته نبايد با مسئله توانائی های تکنيکی پرولتاريا برای اداره توليد مخدوش گردد.[4] پرولتاريا شامل تمام مزدبگيران و کارمندان حقوق بگير استثمار شده می شود. يک توليدکننده ی جمعی است. دانش تکنيکی مدت هاست که ديگر در انحصار تعداد معدودی از افراد قرار ندارد. امروز آن دانش بين توده کارگر دفتری و آزمايشگاهی که هر روز در معرض تقسيم کار عظيم و عظيم تری قرار گرفته اند، و حقوقی دريافت می دارند که بطور ناچيزی بالاتر از حقوق کارگران يدی است پراکنده گرديده است. روسای تکنيکی درست فورمن ها در توليد، زائد می باشند. اينها مهندسين خوبِ غير قابل جايگزينی نيستند، بلکه بوروکرات هائی هستند که کار توده ی مزدبگيرِ تکنيسين را هدايت و ”سازماندهی“ (يعنی [در حقيقت] ناسازماندهی) می کنند. کارگران استثمار شده در کارخانجات به همراه کارگران دفتری، تمام مهارت های شناخته شده برای انسان را دارا می باشند. بنابراين، برای پرولتاريای در قدرت مسئله ی جهت دادن ”تکنيکی“ی توليد به هيچ وجه مسئله ای تکنيکی نخواهد بود، بلکه يک مسئله ی سياسیِ اتحاد کارگران يدی کارگاه با کارگران دفتری، تعاون بين آنها و مديريت جمعی است. و به همان ترتيب، پرولتاريا با مسائل سياسی در تمام حوزه ها مواجه خواهد شد، از جمله مسائل مربوط به سازمانِ خودش، تعادلِ شايسته ی بين تمرکز و عدم تمرکز، هدايت عمومی توليد و اجتماع، رابطه با گروه های اجتماعی ديگر (دهقانان، خرده بورژوازی)، روابط بين المللی و غيره.

بنابراين، سوسياليسم مستلزم درجه ی بالائی از آگاهی اجتماعی و سياسی پرولتاريا است. [سوسياليسم] نه از شورش صِرف عليه استثمار، بلکه فقط از توانائی پرولتاريا جهت توليد پاسخ های مثبت از خودش به مسائل بی شمارِ مربوط به بازسازی جامعه ی مدرن می تواند پديد آيد. هيچکس --هيچ فردی، گروهی يا حزبی-- نمی تواند ”از طرف“ طبقه پرولتاريا يا بجای آن اين آگاهی را نمايندگی کند. نه تنها به علت اينکه چنين جايگزينی ای بطور گريزناپذيری به شکل گيری گروه جديدی از حاکمين منتهی می شود و بسرعت جامعه را به ”تمام آشغال های کهنه“ باز می گرداند، بلکه بخاطر اينکه به عهده گرفتن چنين وظايفی برای يک گروه خاص غير ممکن است چراکه اين وظايف در مقياسی می باشند که انسانيت، و تنها انسانيت قادر به انجامشان می باشد. در يک سيستم استثماری، چنين مسائلی می توانند توسط اقليتی از رهبران حل شوند (يا بلکه در گذشته می توانستند بدين طريق حل شوند). بحران رژيم های مدرن نشان می دهد که هدايت جامعه، وظيفه ای است که از اين پس مافوق توانائی هرگونه قشر خاصی می باشد. اين در رابطه با مسائلی که بازسازی سوسياليستی جامعه پيش روی می گذارد، بی نهايت درست تر است، چون اين مسائل بدون بکارگيری فعاليت خلاق اکثريت عظيم افراد نمی توانند حل شوند، يا با آنها به شيوه ای صحيح برخورد گردد. زيرا معنی واقعی اين بازسازی، اگر دقيق شويم، اين ست که همه چيز --کارخانه های ماشين، اجناس مصرفی، خانه ها، سيستم های آموزشی، موسسات سياسی، موزه ها، ايده ها و خود علم-- بايد مطابق نيازهای کارگران و مطابق نظر آنها در رابطه با موارد فوق مورد بررسی مجدد قرار گيرد و از نو باب شود. فقط کارگران می توانند قضاوت کنند که اين نيازها چه هستند و ابزار بر آوردن شان کدامند. زيرا حتی اگر در يک مورد مشخص متخصصين ايده ”بهتری“ داشته باشند، تا زمانيکه آنهائی که از آن بايد نفع ببرند، درستی و ضرورت آنرا نبينند، چنين ايده ای بی ارزش خواهد بود. هرگونه تلاشی جهت تحميل راه حل های مشکلات زندگی مردم بر آنها، راه حل هائی که آنها خودشان تأئيد نمی کنند، بطور اتوماتيک و بلافاصله اين راه حل ها را بطور شگفت انگيزی باطل می سازد.

 

پيشرفت پرولتاريا بسوی سوسياليسم

آيا سوسياليسم اينطور که تصوير شد منظر تاريخی معقولی است؟ آيا احتمالی موجود در جامعه مدرن است يا اينکه رؤيائی بيش نيست؟ آيا پرولتاريا فقط وجودی است که بايد از آن بهره برداری شود، طبقه ای مدرن از بردگان صنعتی است که بطور دوره ای با شورش های بی ثمر منفجر می شود؟ يا اينکه شرايط وجودی اش و مبارزه اش عليه سرمايه داری وی را به رشد يک آگاهی --يعنی، يک رفتار، يک تفکر، ايده ها و شيوه های عملی-- می کشاند که محتوايش بسوی سوسياليسم ميل می کند؟

پاسخ به اين سئوالات بايد در تحليل تاريخِ واقعی پرولتاريا، زندگی اش در توليد، جنبش های سياسی اش و فعاليت اش در طول دوران انقلاب يافت شود. و اين تحليل به نوبه خود منجر به دور انداختن ايده های سنتی در باره سوسياليسم، خواسته های کارگری، و اشکال تشکيلات می گردد.

نخست، مبارزه پرولتاريا عليه سرمايه داری نه منحصراً از نوع ”خواستار شدن“ است و نه منحصراً ”سياسی“؛ بلکه در نقطه توليد آغاز می شود. بسادگی به بازتوزيعِ محصول اجتماعی، يا در سمت ديگر مقياس، به سازمان عمومی جامعه معطوف نيست. اين مبارزه از آغاز مخالف واقعيت بنيادين سرمايه داری، يعنی روابط توليد درون واحد توليدی است. باصطلاح به فعليت درآمدنِ توليد سرمايه داری چيزی جز شبکه ای از تضادها نيست، بلکه شامل سازماندهی کار بدون دخالت دادن کارگران می باشد و الغاء نقش انسانی آنها --که حتی از زاويه ديدِ کارآئی توليد، ذاتاً بی معنی است. اين سازماندهی بطور خستگی ناپذيری افزايش استثمارشان را هدف می گيرد --که آنها را مجبور می سازد مداوماً با آن مخالفت کنند.

مبارزه کارگران عليه اين شيوه ی سازماندهی، بدور از اينکه صرفاً دستمزدها را مد نظر داشته باشد، بر تمام وجوه و در هر برهه ای از حيات بنگاه توليدی تسلط دارد. پيش از هر چيز، تضاد بين کارگران و مديريت بر سر دستمزدها نمی تواند چيزی جز تاثير بی واسطه روی تمام وجوه سازمان کار داشته باشد.[5] در مقام بعدی، کارگران، مستقل از سطح دستمزدشان، بطور اجتناب ناپذيری به مخالفت با روش های توليدی کشيده می شوند که منجر به زندگی روزانه ی غيرانسانیِ هرچه غيرقابل تحمل ترشان گشته است. اين مبارزه نه می تواند صرفاً منفی باقی بماند و نه می ماند، هدفش بسادگی محدودکردن استثمار نيست. هراتفاقی بيافتد، توليد بايد انجام شود، و کارگران در همان هنگام که در حال مبارزه عليه نُرم ها و دستگاه بوروکراتيک سرکوبگر هستند، يک نظمِ کاری و يک سيستم مشارکت را در تقابل با عمل و روح قوانين سازمانی کارخانه پی ريزی می کنند. بدين سان کارگران وجوه معين اداره توليد را بدست می گيرند و همزمان که آنرا با اصول نوين تنظيم روابط انسانی در توليد ايجاد عجين می کنند. با اخلاقيات سرمايه دارانه ی حداکثر سود فردی مقابله نموده و تلاش می نمايند تا آنرا با اخلاق جديدِ همبستگی و برابری جايگزين سازند.[6]

اين مبارزه تصادفی نيست و به شکل خاصی از سازمان توليد سرمايه داری  هم مربوط نمی شود. هر وقت که سرمايه داری برای دفع اين مبارزه تغييرات بزرگی در تکنيک ها و روش های توليد ايجاد می کند، مجدداً آن مبارزه برپا می گردد. تمايلات کارگران به سمت خود-مديريتی که اين مبارزه مطرح می کند، هم در عمق و هم در گستره جهانی است. اين گرايشات در روسيه مانند ايالات متحده، و در انگلستان مانند فرانسه وجود دارد. عليرغم اينکه مبارزه پرولتاريا درون توليد ”پوشيده“ باقی می ماند --چرا که اين مبارزه نه سازمان رسمی را مجاز می شمارد، نه برنامه ی فرموله شده و نه عمل آشکار را-- مضمونش را می توان هرگاه که بحرانی انقلابی جامعه ی سرمايه داری را می لرزاند در فعاليت توده ها يافت. در هر کارخانه ای در جهان کارگران مداوماً عليه نُرم های کاری مبارزه می کنند، براندازیِ نُرم ها يکی از مهم ترين خواسته های شوراهای کارگری مجارستان در سال ١٩٥٦ بود. مانند کمون و سوويت ها (شوراهای روسيه در 1905 و 1917 -م)، شوراهای کارگری بر پايه ی اين اصل که نمايندگان منتخب اعزامی مشمول باز پس خوانی می شوند، بوجود آمده بودند. سخنگويان کارخانه در انگلستان هميشه توسط کارگرانی که انتخابشان کرده اند مشمول بازپس خوانی می شوند، و آنها بايد به اين کارگران بطور مرتب گزارش فعاليت هايشان را بدهند.

درک سوسياليستی از جامعه که در تيره گیِ زندگی روزمره ی توليدکنندگان متولد شد، در طی انقلابات طبقه کارگر که تاريخ سرمايه داری را نشان زده است به وسعت روشنیِ روز شکفته می گردد. به دور از خيزش ساده عليه فقر و استثمار، پرولتاريا در مسير اين حوادث مسئله ی چگونگیِ سازماندهی کل جامعه در مسيری نوين را مطرح می کند و پاسخ های مثبت ارائه می دهد. کمون سال ١٨٧١، سوويت ها در سال ١٩٠٥ و ١٩١٧، کميته های کارخانه در روسيه ١٩١٨-١٩١٧، شوراهای کارخانه در آلمان ٢٠-١٩١٩، و شوراهای کارگری در مجارستان ١٩٥٦ سازمان هائی بودند که برای نبرد با طبقه حاکم و دولت آن شکل گرفتند. و در عين حال اشکال نوين سازمانِ انسانی بودندکه بر پايه ی اصولی که بطور راديکال در تقابل با اصول جامعه بورژوائی قرار داشتند بنا شده بودند. اين آفريده های  پرولتاريا ابطال عملی ايده هائی بودند که قرن ها بر سازمانِ سياسیِ انسان تسلط داشتند. اينها امکان يک جامعه ی متمرکزِ سازمانيافته را نشان دادند که بجای خلع يد سياسی جمعيت به نفع ”نمايندگانشان“، بر عکس اين نمايندگان را زير کنترل دائم انتخاب کنندگان قرار می دهد، و برای نخستين بار در تاريخ مدرن در مقياس يک جامعه بمثابه يک کل به دمکراسی دست می يابد. به همان ترتيب، مديريت کارگری بر توليد که توسط کميته های کارخانه در روسيه ١٩١٧ خواسته شد توسط کارگران اسپانيائی در سال ٣٧-١٩٣٦ بدست آمد و از طرف شوراهای کارگری مجارستان در سال ١٩٥٦ بمثابه يکی از اهداف پايه ای شان اعلام گرديد.

اما پيشرفت پرولتاريا بسوی سوسياليسم خود را فقط در زندگی کارخانه يا در طول انقلاب نشان نمی دهد. پرولتاريا از آغاز تاريخ اش با صراحت عليه سرمايه داری مبارزه کرده است، يعنی، با ايجاد سازمان های سياسی. گرايش طبقه کارگر يا اقشار وسيع کارگران به سازماندهی خود برای مبارزه بشيوه ای آشکار و دائم، يک موضوع جاری در طول تمام تاريخ مدرن می باشد. اگر کسی اين را نشناسد، محکوم به چنان درک نازلی از پرولتاريا و سوسياليسم است که انگار از کمون يا شوراها هيچگاه آگاهی نداشته است. چون اين نشان می دهد که پرولتاريا نياز دارد، و همزمان توانائی دارد که فی نفسه مسئله سازمان اجتماعی را نه اينکه بسادگی در طول انفجار انقلابی، بلکه بطور سيستماتيک و دائمی به بحث بگذارد؛ فراتر از حوزه ی دفاعی اقتصادی خويش برود و با درک اش از اجتماع  با ايدئولوژی بورژوائی مقابله نمايد؛ از محدوده های کارگاه، شرکت و حتی ملت فراتر رود و مسئله قدرت را در مقياسی بين المللی به بحث بگذارد. گفتن اينکه طبقه کارگر صرفاً مجامع اقتصادی و اشتغالی (اتحاديه های کارگری) را بوجود آورده، در واقع کاملاً غلط است. در برخی کشورها مثل آلمان، کارگران با يک جنبش سياسی آغاز کردند و اتحاديه های کارگری از اين نشأت گرفتند. در اکثر موارد ديگر، مانند کشورهای لاتين و حتی در انگلستان، خود اتحاديه های کارگری در ابتدا به هيچ وجه اتحاديه صنفی خالص نبودند؛ هدف اعلام شده شان لغو سيستم مزدی بود. درست به همانگونه، ادعای اينکه سازمان