|
(از نقد بوروكراسی تا ايده ی خودمختاری كارگران) * كورنليوس كاستورياديس برگردان: مهران اميری
اگر مسيری كه ما را به نظرات ارائه شده در اين بحث هدايت کرده است رديابی كنيم، احتمالاً اين نظرات راحت تر درك خواهند شد. در واقع ما از مواضعی آغاز كرديم كه يك كارگر رزمنده يا يك ماركسيست در مرحله ی از تكامل اش به ناگزير خود را در چارچوب آن مواضع می گذارد، و بنابراين مواضعی است كه تمام آنها كه مورد خطاب ما هستند در اين يا آن زمان با آن هم رای بوده اند. و اگر نظراتی كه در اينجا ارائه می شوند ارزشی داشته باشند، تكامل شان نمی تواند نتيجه ی اتفاق يا خصلت هی شخصی باشد، بلكه بايد يك منطق عينی دخالت گر را در بر گيرد. درنتيجه، بدست دادن توصيفی از اين تكامل، فقط می تواند کمکی باشد به افزايش فهم خواننده از اين نتايج و ساده تر شدن قياس آن با تجربه ی خودش. ما نيز، مثل انبوهی از ديگر مبارزان پيشرو، با دريافت اينكه سازمان هی بزرگ سنتيِ «طبقه ی كارگر» ديگر سياست ماركسيستی انقلابی ندارند و ديگر نماينده منافع پرولتاريا نيستند، آغاز كرديم. هر ماركسيستی توسط مقايسه ی فعاليت اين سازمان هی «سوسياليست» (رفرميست) و «كمونيست» (استالينيست) با تئوری خودش به اين نتيجه می رسد. او می بيند كه احزاب سوسياليست در حكومت هی بورژوائی شركت می جويند، فعالانه اعتصابات و جنبش مردم كشورهی مستعمره را سركوب می كنند، و قهرمان دفاع از ميهن سرمايه داری می شوند، در حاليكه حتی از اشاره به سيستم حكومتی سوسياليستی خودداری می نمايند. می بيند كه احزاب «كمونيست» استالينيست در بعضی مواقع درست همين سياست اپورتونيستيِ سازش با بورژوازي، و در برخی موارد ديگر سياست «افراطی»، يعنی ماجراجوئی خشونت آميزی كه با يك استراتژی منسجم نامربوط است، را به پيش می برند. كارگری كه به آگاهی طبقاتی دست يافته، در سطح تجربه ی طبقاتی اش به همين كشفيات دست می يازد. او می بيند كه سوسياليست ها انرژی شان را در راه تلاش بری تعديل خواسته هی اقتصادی طبقه خود، بری ناممكن ساختن هرگونه كنش موثری جهت دست يابی به اين خواسته ها، و بری جايگزينی بحثی بی پايان با كارفرما يا دولت بجای اعتصاب، بکار می گيرند. می بيند كه استالينيست ها در مواقع خاصی شديداً اعتصابات را ممنوع می كنند (مثل مورد سال های 1947-1945) و حتی از طريق خشونت می كوشند اعتصابات را كوتاه، يا بطور پنهانی اعتصابيون را مايوس كنند، و در مواقع ديگر تلاش می كنند تا با تازيانه كارگران را به اعتصابی بكشند كه خودشان نمی خواهند، زيرا درك می كنند كه چنين اعتصابی با منافع شان بيگانه است (مانند نمونه ی سال های 1952-1951 با اعتصابات «ضد آمريكائی»). او خارج از كارخانه نيز مشاهده می كند كه سوسياليست ها و كمونيست ها در حكومت های كاپيتاليستی شركت میكنند بدون اينكه کوچکترين تغييری در اقبال اش بدهند، و می بيند هنگامی كه طبقه اش برای عمل كردن آماده است و رژيم به بنبست رسيده، آنها نيروهای شان را با يكديگر تلفيق می كنند (مثل سال 1936 [در اسپانيا] و نيز 1945 [در فرانسه و ايتاليا]) بری اينكه جنبش را از حركت بازدارند و رژيم را حفظ كنند، با اين ادعا كه آدم بايد «بداند كه چه زمانی به اعتصاب خاتمه دهد» و اينكه آدم بايد «اول توليد كند و بعداً طالب خواسته های اقتصادی شود.» هم كارگری كه به آگاهی طبقاتی دست يافته و هم يك ماركسيست، هر دو، پس از پذيرفتن اين تقابل شديد بين رفتار سازمان های سنتی و سياست های انقلابی ماركسيستی كه منافع فوری و تاريخی پرولتاريا را ابراز می كند، ممكن است فكر كنند كه اين سازمان ها «به ما دارند خيانت می كنند» يا «خيانت كرده اند». اما وقتی كه آنها به وضعيت واكنش نشان می دهند، و خود راساً در می يابند كه سوسياليست ها و استالينيست ها، هر روز، همسان رفتار می كنند و اينكه آنها همه جا به همين روش رفتار كرده اند، در گذشته، امروز، اينجا و همه جی ديگر، شروع می كنند به مشاهده ی اينكه سخن گفتن از «خيانت» يا «اشتباه» بی معنی است. فقط اگر اين احزاب با ابزارهای نامناسب به دنبال اهداف انقلاب پرولتری بودند، می توانست مساله ی «اشتباه» در ميان باشد، اما اين ابزارها كه به طرزی منسجم و سيستماتيك بری چندين دهه به كار گرفته شده اند، بسادگی نشان می دهند كه اهداف اين سازمان ها اهداف ما نيستند، و منافعی غير از منافع پرولتاريا را ابراز می دارند. وقتی اين نكته فهميده شد، گفتن اينكه آنها «به ما خيانت می كنند» بی معنی است. اگر تاجری بری فروختن آشغال اش مشتی چرند تحويل من بدهد، و سعی كند مرا اغوا كند كه به نفعم است كه آن را بخرم، من می توانم بگويم كه او سعی می كند مرا گمراه سازد، نه اينكه دارد به من خيانت می كند. به همين ترتيب، حزب سوسياليست يا استالينيست كه سعی می كند پرولتاريا را اغوا سازد كه نماينده ی منافع اش است، می کوشد پرولتاريا را گمراه کند نه اينكه به او خيانت می كند. آنها يك بار زمانی خيلی دور به وی خيانت كردند، و از آن هنگام ديگر خائنين به طبقه ی كارگر نيستند بلكه خادمين وفادار و ثابت قدم منافع ديگری می باشند. آنچه ما نياز داريم انجام دهيم، تعيين اين است كه آنها به منافع چه كسانی خدمت می كنند. در حقيقت اين سياست صرفاً در سازگاری با ابزارها و نتايج اش ظاهر نمی شود؛ بلکه در لايه ی رهبری اين سازمان ها و اتحاديه های كارگری نيز تجسم يافته است. فردِ مبارز به سرعت از راه مشكل تر فرا می گيرد كه اين لايه قابل عزل نيست، از همه ی شكست ها جان سالم بدر می برد، و از طريق انتخابات خود را جاودانه می سازد. سازمان درونی اين گروه ها چه «دمكراتيك» باشد (مثل نمونه ی رفرميست ها)، و چه ديكتاتوری (مانند نمونه ی استالينيست ها)، توده ی مبارزه جو مطلقاً هيچ نفوذی بر جهت گيری اش ندارند. جهت گيری ای كه بدون هيج نظرخواهی، توسط بوروكراسی ی تعيين می شود كه ثبات اش هرگز بزير سوال نمی رود; زيرا حتی هنگامی كه هسته ی رهبری بايد برداشته شود، به نفع گروه ديگری كه كمتر بوروكراتيك نيست تعويض می شود. در اين مقطع، ماركسيست و كارگری که به آگاهی طبقاتی دست يافته، تقريباً مجبور است كه به تروتسكيسم بر بخورد. در واقع، تروتسكيسم نقدی مداوم، و گام به گام از سياست های سوسياليستی و استالينيستيِ ربع قرن گذشته ارائه داده است، و نشان داده كه شكست جنبش كارگری (در آلمان 1923; چين 27-1925; انگلستان 1926; آلمان 1933; اتريش 1934; فرانسه 1936; اسپانيا 38- 1936; فرانسه و ايتاليا 47-1945; و غيره،) ناشی از سياست های سازمان های سنتی می باشند، و اينكه اين سياست ها مستمراً در تقابل با ماركسيسم بوده اند. بطور هم زمان، تروتسكيسم با آغاز از تحليلی جامعه شناسانه از ساخت اين احزاب، توضيحی از سياست هايشان ارائه می دهد؛ و بری رفرميسم، مجدداً تفسير ارائه شده از سوی لنين را بر می گزيند: رفرميسم سوسياليست ها، بيانگر يك آريستوكراسی كارگری (از آنجا كه مافوق سود امپرياليستي، به اين آريستوكراسی امكان می دهد كه با دستمزد بالاتر «فاسد» شود) و يك بوروكراسی اتحاديه ی و سياسی است. مثل استالينيسم، سياست اش به بوروکراسی روسی خدمت می كند، اين قشر انگل و ممتازی كه به لطف ويژه گی عقب ماندگی كشور و عقب نشينی تحميلی، توسط شكست انقلاب جهانی بعد از سال 1923، در اولين دولت كارگری قدرت را غصب كرد. ما كار نقادانه ی خود را، حتی وقتی كه درون جنبش تروتسكيستی بوديم، از اين مساله ی بوروکراسی استالينيستی آغاز كرديم. اينکه چرا ما بويژه با آن مساله شروع كرديم نيازی به توضيح مفصل ندارد. درحاليکه به نظر می رسيد که مساله ی رفرم حداقل در سطح تئوری توسط تاريخ روشن شده، چون هر چه بيشتر معلوم می شد كه مدافع سيستم سرمايهداری است، در مورد تعيين كننده ترين مساله، يعنی استالينيسم --كه مساله ای است موجود و برجسته كه در عمل بر دوش ما بيش از مساله ی اولی [رفرميسم] سنگينی می كند-- تاريخ دوره ی ما بارها هم نظرات تروتسكی و هم پيش بينی هائی كه از نظراتش مشتق شده اند، هر دو را باطل كرده است. از نظر تروتسكي، سياست استالينيستی بايد از کانال منافع بوروکراسی روسی، يعنی محصولی از انحطاط انقلاب اكتبر، توضيح داده شود. اين بوروکراسی از نظر تاريخی هيچ «واقعيتی از خود» ندارد; فقط «حادثه ای» است كه محصول به هم خوردن مداوم تعادل بين دو نيروی بنيادين جامعه ی مدرن، يعنی سرمايه داری و پرولتاريا، می باشد. اين بوروکراسی حتی در روسيه بر پايه ی «پيروزی های اكتبر»، كه بنيادهای سوسياليستی بری اقتصاد كشور (ملیكردن، برنامهريزی، انحصار تجارتخارجی وغيره) را فراهم كرده، و همچنين بر پايه ی استمرار سرمايه داری در ديگر مناطق جهان، قرار گرفته است. چراكه احيایر مالكيت خصوصی در روسيه به معنی براندازی اين بوروکراسی است و موجب بازگشت سرمايه دارها می شود، از سوی ديگر، گسترش انقلاب در سطح جهان انزوای روسيه را --كه نتيجه ی سياسی و اقتصادی اش بوروکراسی بود-- از بين می برد و موجب برپائی يك انفجار نوين انقلابيِ پرولتاريی روسی می شود كه اين غاصبان را بيرون كند. بدينترتيب، خصلت تجربی لازمه ی سياست های استالينيستي، مجبور است كه بين دو دشمن نوسان کند و هدفش را حفظ اتوپيائی وضعيت موجود قرار دهد. حتی مجبور است كه بدينوسيله، در هر جنبش كارگری هرگاه كه اين جنبش نظام سرمايه داری را به خطر می اندازد، اخلال كند و نتيجه ی اين اخلال را نيز (هر زمان كه با يأس پرولتاريا ارتجاعيون شهامت پيدا ميكنند که بکوشند ديكتاتوری ای بر پا كرده و جنگِ صليبی كاپيتاليستی عليه «بازماندههای پيروزی های اكتبر» برپا كنند) با خشونت مفرط جبران مضاعف كند. از اينرو، احزاب استالينيستی محكومند كه بين ماجراجوئی «افراطی» و اپورتونيسم نوسان كنند. اما نه اين احزاب می توانند تا ابد اينطور در هوا معلق بمانند و نه بوروکراسی روسی. تروتسكی گفت كه در غياب يك انقلاب، احزاب استالينيستی هرچه بيشتر شبيه احزاب رفرميستی و هرچه بيشتر وابسته به نظم بورژوائی می شوند، درحاليكه بوروکراسی روسی با يا بدون مداخله ی خارجی سرنگون خواهد شد، تا باعث استقرار مجدد سرمايه داری شود. تروتسكی اين پيش بينی را به نتيجه ی جنگ جهانی دوم گره زده بود. همانگونه كه بخوبی شناخته شده است، اين جنگ به آشكارترين وجهی اين پيش بينی را باطل کرد. رهبری تروتسكيستی با اعلام اينكه فقط مساله ی زمان مطرح است [كه اين پيش بينی واقعيت يابد] خود را در موضع مضحكی قرار داد. بری ما اما، حتی پيش از پايان جنگ، روشن شد كه مساله ی نوعی فاصله ی زمانی نمی توانست مطرح باشد و مطرح هم نبود، بلكه مساله ی جهت تاريخ مطرح بود و اينكه كل ساختمان نظری تروتسكی تا بنيادهايش اسطوره ی بود. بوروکراسی روسی آزمون حياتی جنگ را از سرگذراند و نشان داد كه همانقدر انسجام دارد كه ديگر طبقات حاکم. اگر رژيم روسيه به برخی تناقضات اعتراف می كرد، اين نيز نشان دهنده ی درجه ی از ثبات بود كه كمتر از رژيم های آمريكا يا آلمان نبود. احزاب استالينيستی به جبهه ی نظم بورژوائی نرفتند؛ وفادارانه به دنبال كردن سياست روسيه ادامه دادند (البته بجز رويگردانی های فردي، كه در همه ی كشورها پيش می آيد). آنها هواداران پروپاقرص دفاع ملی در كشورهای متحد شوروي، و مخالفين سرسخت همين نوع دفاع در كشورهائی هستند كه با شوروی دشمن می باشند (اين شامل سری چرخش های سال های 1939، 1941، و 1947 نيز می شود). بالاخره مهمترين و تعجب انگيزترين نکته اين بود كه بوروکراسی استالينيستی قدرتش را به ديگر كشورها گسترش داد. قدرت خود را چه توسط ارتش روسيه تحميل کرد مثل اكثر كشورهای اقماريِ اروپی مركزی و بالكان، و چه توسط سلطه ی كاملی که بريك جنبش توده ای سردرگم داشت مانند يوگوسلاوی (يا بعداً در چين و ويتنام)؛ در اين كشورها، طی مراسمی تشريفاتی رژيم هائی را بکار گمارد كه از هر جنبه ی شبيه رژيم روسيه بودند (البته با در نظرگرفتن شرايط محلي). معرفی كردن اين رژيم ها بعنوان دولت های منحط كارگري، به وضوح مسخره بود. بدين ترتيب، از همان هنگام به بعد، ما مجبور بوديم اين موضوع را بررسی كنيم كه چه چيزی چنين ثبات و فرصت هائی را به بوروکراسی روسی بری گسترش، چه در روسيه و چه در جهای ديگر، داد. بری انجام اين كار می بايد تحليل سيستم اقتصادی و اجتماعی سلطه در روسيه را از سر می گرفتيم. پس از خلاصی از چشم انداز تروتسكيستي، با استفاده از مقوله های پايه ی ماركسيسم، ديدن اينكه جامعه ی روسيه به طبقات تقسيم شده اند، كه بين اين طبقات دو طبقه ی اصلی بوروکراسی و پرولتاريا هستند، ساده بود. بوروکراسی در آنجا نقش طبقه ی حاکم و استثمارگر را در مفهوم كامل كلمه ايفا می كند. فقط اين نيست كه طبقه ی ممتاز است كه مصرف غير مولد اش بخشی از توليد اجتماعی را بالا می کشد كه همطراز است (و احتمالاً بيشتر) با آنچه كه توسط مصرف غير مولد بورژوازی در كشورهای سرمايه داری خصوصی بالا کشيده می شود. كنترل مطلق نيز بر اينكه چگونه توليد كل اجتماعی استفاده خواهد شد دارد. اين بوروکراسی اين كار را قبل از هر چيز با تعيين اينكه چگونه توليد كل اجتماعی بايد بين دستمزدها و ارزش اضافی توزيع شود ( بطور هم زمان سعی می كند كه به كارگران حداقل دستمزد ممكن را ديكته كند و از آنها بيشترين مقدار كار ممكن را بكشد)؛ بعد، با تعيين اينكه چگونه اين ارزش اضافی بين مصرف غيرمولد خودش و سرمايه گذاری های نوين تقسيم خواهد شد؛ و در آخر، با تعيين اينكه چگونه اين سرمايه گذاری ها بين بخش های مختلف توليدی توزيع خواهد شد، انجام می دهد. بوروکراسی اما فقط بعلت آنكه توليد را كنترل می كند، می تواند چگونگی بهره برداری از توليد اجتماعی را كنترل كند. از آنجا كه توليد را در سطح كارخانه اداره می كند، همواره می تواند كاری كند كه كارگران با همان دستمزد بيشتر كار كنند; و بعلت آنكه توليد را در سطح جامعه اداره می كند، می تواند تصميم بگيرد كه بجی خانه و كتان، توپ های جنگی و ابريشم بسازد. بدين ترتيب درمی يابيم كه جوهر و شالوده ی سلطه ی بوروكراتيك اش بر جامعه ی روسيه از اين واقعيت سرچشمه می گيرد كه درون روابط توليدی سيطره دارد; بطور همزمان درمی يابيم كه همين كاركرد هميشه اساس سلطه ی يک طبقه بر کل جامعه بوده است، به بيان ديگر، جوهر واقعی روابط طبقاتی در توليد، در هر موردي، تقسيم آنتاگونيستيِ آنهائی كه در فرآيند توليد شركت می كنند به دو مقوله ثابت و استوار، مديران و مجريان، است. تمام چيزهای ديگر به مكانيزم های اجتماعی و قضائی بری تضمين ثبات قشر مديران مربوط می شود. اين تقسيم است که چگونگيِ مالكيت زمين فئودالي، مالكيت خصوصی سرمايه داری، و يا اين شكل عجيب مالكيت، مالكيت خصوصيِ غير شخصی كه توصيف كننده ی سرمايه داری امروزين است را تعيين می کند; اين تقسيم است که چگونگيِ روابط در روسيه با «حزب كمونيست» ديكتاتوری توتاليتاريائی توسط نهادی كه بيانگر منافع عمومی بوروکراسی است را معين می کند، و [اين نهاد] عضوگيری اعضاء طبقه ی حاكم را از طريق گزينش در مقياس جامعه بمثابه يك كل را تضمين می نمايد. در نتيجه برنامه ريزی و ملی كردن، به هيچ وجه خصلت طبقاتی اقتصاد را حل نمی كند، نشانگر لغو استثمار نيز نيست; البته اين اقدامات مستلزم براندازی طبقات حاکم قبلی می باشند، اما پاسخ اين مساله را نمی دهند كه اكنون توليد چگونه و توسط چه كسی هدايت می شود. اگر قشر جديدی از افراد اين كاركرد هدايتی را بعهده گيرند، «تمام آشغال های كهنه» كه ماركس از آنها صحبت می كرد بسرعت دوباره ظاهر می شوند، زيرا اين قشر از موقعيت مديريتی اش بری ايجاد امتيازاتی بری خودش استفاده خواهد كرد، موقعيت انحصاری خودش را بر كاركردهای مديريتی تقويت خواهد نمود. بدين ترتيب تمايل دارد كه سلطه اش را كامل تر كرده و بزير سوال کشيدن اين سلطه را مشكل تر ساخته، و انتقال اين امتيازات را بری جانشين هايش تضمين کند. بری تروتسكي، بوروکراسی يك طبقه نيست چرا كه امتيازات بوروکراتيک نمی توانند با ارث منتقل شوند. اما در برخورد با اين استدلال فقط لازم است يادآور شويم كه انتقال موروثی به هيج وجه عاملی ضروری بری ايجاد يك طبقه نيست. ديدنِ اينكه مساله در اينجا مختص به روسيه يا سال هاي1920 نيست ساده است. زيرا همين مساله، حتی مستقل از انقلاب پرولتاريائي، به همه ی جوامع مدرن تحميل شده; و تنها بيان ديگری از فرآيند تمرکز نيروهای توليدی است. براستی آن چيست که امكانات عينيِ انحطاط بوروکراتيک انقلاب را می آفريند؟ حركت اجتناب ناپذير و بی امانِ اقتصاد مدرن، تحت فشار تكنيك، به سمت تمرکز هرچه شديدترِ سرمايه و قدرت، و ناسازگاری ميزان واقعی توسعهی نيروهای مولد با مالكيت خصوصی و بازار (بعنوان شيوهای كه موسسات بيزينسی درآن ادغام گشتهاند) است. اين حركت در انبوهی از انتقالات ساختاری در كشورهای سرمايه داری غربی بازنمود يافته است، با اين وجود اكنون نمی توان درمورد آن مجادله كنيم. فقط لازم است يادآور شويم كه آنها در بوروکراسی نوينی (هم بوروکراسی اقتصادی، و هم بوروکراسی محل کار) بطور اجتماعی تجسم يافته اند. اكنون، با ساختن يك جدول بندی از مالكيت خصوصي، از بازار و غيره، انقلاب می تواند --اگر در آن نقطه [آغاز] از حرکت بازايستد-- مسير تمركز بوروکراتيک تام و تمام را ساده تر کند. بدين ترتيب، مشاهده می كنيم كه بوروکراسی، بدور از محروم شدن از واقعيت خويش، مرحله نهائی توسعه ی سرمايه داری را حقوقی می كند. از آن زمان، آشکار شد که برنامه ی انقلاب سوسياليستی، و اهداف پرولتری ديگر نمی تواند صرفاً سرکوب مالکيت خصوصی، ملی کردن ابزار توليد و برنامه ريزی باشد، بلکه درعوض، بايد مديريت کارگری بر اقتصاد و بر قدرت باشد. با مراجعه به انحطاط انقلاب روسيه، ما اينرا قائل شديم که حزب بلشويک در برنامه اش در مورد اقتصاد نه مديريت کارگری، که کنترل کارگری داشت. اين بدين سبب بود که حزب، که تصور نمی کرد انقلاب می تواند بلافاصله انقلابی سوسياليستی باشد، حتی وظيفه سلب مالکيت از سرمايه داران را برای خود قائل نشد، و بدين ترتيب تصور می کرد که اين طبقه اخير بعنوان مديران در محل های کار باقی خواهد ماند. تحت چنين شرايطی، کارکرد کنترل کارگری ممانعت از کار سرمايه داران برای سازماندهیِ خرابکاریِ توليد، کنترل بر سودشان و بر حق استفاده از توليد، و برپائیِ «مدرسه»ی مديريت برای کارگران می بود. اما اين عظمت اجتماعیِ يک کشور، جائی که پرولتاريا ديکتاتوری اش را بوسيله ی شوراها و حزب بلشويک اعمال می کند، و جائی که سرمايه داران تملک خود را نگهداشته اند و به هدايت موسسات خود ادامه می دهند، نمی توانست دوام بياورد؛ آنجا که سرمايه داران فرار نکرده بودند، کارگران اخراجشان کرده بودند، و سپس مديريت اين موسسات را خود بعهده گرفته بودند.
اين نخستين تجربه ی مديريت
كارگری فقط زمان كوتاهی بدرازا كشيد; ما نمی
توانيم در اينجا وارد تحليلی از اين دوره از انقلاب روسيه شويم (كه
كاملاً مبهم است و منابع چندانی نيز در موردش موجود نيست) يا، وارد تحليلِ
عواملی شويم كه در انتقال سريع قدرت در كارخانه
ها [از دست کارگران] بدست يك قشر مديريت لنين فكر می كرد كه اگر مديريت (هدايت) اقتصاد بدين ترتيب از چنگ پرولتاريا در می آمد، مساله ی اساسی بری قدرت شوراها اين بود که حداقل رهبری (هدايت) دولت بری كارگران حفظ شود. از سوی ديگر تصور می كرد كه طبقه كارگر با شركت در مديريت اقتصاد از طريق كنترل كارگري، اتحاديه های كارگري، و غيره، بتدريج مديريت كردن را «ياد می گيرد». با اين وجود رشته ی از رويدادها كه اجتناب ناپذير بودند و در اينجا نمی توانند دنبال شوند، بسرعت سلطه ی حزب بلشويك بر شوراها را بازگشت ناپذير ساخت. از اين نقطه به بعد كاراكتر پرولتری كل سيستم منوط به كاراكتر پرولتری حزب بلشويك بود. ما در اينجا بسادگی می توانستيم نشان دهيم كه تحت چنين شرايطي، حزب، يعنی اقليتی بغايت تمركزيافته با كنترل انحصاری بر اعمال قدرت، ديگر قادر نبود حتی كاراكتر پرولتری اش (به مفهوم كامل اين كلمه) را حفظ كند، و اينكه مجبور بود تا خود را از طبقه ی كه از آن برخاسته جدا سازد. اما اينجا نيازی به پيشروی تا آن حد نيست. در سال 1923، حزب از کل350000 عضو، 50000 كارگر و 300000 كارمند داشت. ديگر حزب كارگران نبود بلكه حزب كارگران مبدل شده به كارمندان بود. حزب با جمع آوری «نخبگان» پرولتاريا، به استقرار اين نخبگان در پُست های فرماندهی اقتصاد و دولت كشيده شد; بدين ترتيب اين نخبگان فقط می بايد به خود حزب پاسخگو می بودند. «كارآموزی» مديريتیِ طبقه كارگر صرفاً حاكی از آن بود که تعداد معينی از كارگرانِ در حال فراگيری تكنيك های مديريت، صفوف زيردستان را رها كر |